🍂
🔻
متولد خاک پاک کفیشه
نوشته : عزت الله نصاری
┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅
🔸
قسمت هفدهم
۲ سال پیش که رفتیم شیراز خونه مادر بزرگم، هم آب و هوای خوبی داره هم خیلی قشنگه.
امسال هم میخواهیم بریم مشهد.
من و خواهر بزرگترم و بی بی و آقام.
گاراژی که ازش بلیط گرفته بود اسمش شمس العماره بود.
اونروزها خیلی علاقه مند بودم که تمام کلمات را بخونم و معنی شون را پیدا کنم.
شمس العماره کلمه خیلی نامفهومی بود و تا چندوقت ذهنم را به کاوش و مطالعه مشغول کرد.
یکساعتی که از حرکت اتوبوس گذشت نوشابه آوردن، برای بچه ها نوشابه کوچک و برای بزرگترها شیشه معمولی.
اون روزها انواع واقسام نوشابه ها وجود داشت، من طعم فانتا را خیلی دوست داشتم.
ساعتها توی اتوبوس نشستن خسته کننده بود خصوصا که نه جاده درست و حسابی بود نه اتوبوس بدرد بخوری. مردم به اون اتوبوسها میگفتن، اتول نچ نچ
روی پای آقام خوابیده بودم، یهو اتوبوس ایستاد و سروصدای زیادی توی اتوبوس پیچید، مرا از روی پاش انداخت و با عجله رفت پائین.
مسافران سراسیمه شده بودن.
عده ای به شیشه های سمت شاگرد چسبیده بودن وبیرون را نگاه میکردن.
کنار یه دره ایستاده بودیم، مسافران مداوم صلوات میفرستادن و دعا میکردن. بعلت عمق دره، نمیتونستم ببینم و بفهمم قضیه چیه، حدود یکساعتی گذشت. آقام با سروروی درهم برهم و خاک آلود و عصبانی اومد بالا. راننده هم که پائین رفته بود، برگشت و پشت فرمون نشست و با صلوات قراء مسافرین حرکت کردیم.
مسافران از آقام پرس و جو میکردن، از لابلای صحبتها متوجه شدم که یه کامیون حمل نوشابه افتاده توی دره.
آقام و راننده و ۲ نفر دیگه رفتن پائین کمک کنند ولی متاسفانه راننده کامیون و شاگردش کشته شده بودن. اینها هم فقط تونسته بودن جنازه ها را از لابلای آهن پاره ها بکشن بیرون.
آقام غرغر میکرد و فحش میداد، هم به راننده مرحوم هم به راننده خودمون هم به دولت. از اینکه طناب نبود که جنازه ها را از ته دره بالا بیارند خیلی ناراحت و عصبانی شده بود.
به مشهد رسیدیم.
رفتیم حرم زیارت، کوچه و خیابونهای اطراف حرم خیلی تنگ و درهم برهم بودن.
یه چیزهایی شبیه به اتاقک خیلی کوچیک نزدیک در حرم بود و تعدادی شمع روشن توش بود. کنار هر اتاقک هم چند نفر مشغول فروش شمع.
بی بی میخواست یه بسته شمع بخره و روشن کنه آقام اجازه نداد.
اعتقاد داشت شمع روشن کردن هیچ فایده ای نداره و اون آدمها هم به محض اینکه ما بریم شمعها را خاموش میکنند و مجددا میفروشند.
وارد صحن شدیم، دست خواهرم را محکم گرفت و مرا هم قلمدوش کرد و بسمت ضریح یورش برد.
هی به من سفارش میکرد، محکم بنشین نیفتی، سعی کن دستت به ضریح برسه.
پاهام را از کنار پهلو به پشت کمرش چسبونده بودم.
دو سه قدمی ضریح، حس کردم کسی تلاش میکنه پای مرا کنار بزنه، به پدرم اطلاع دادم، بسرعت با دست دیگه اش مچ یارو را گرفت، میخواست جیب آقام را بزنه.
دور ضریح خیلی شلوغ بود، بشدت مچش را فشار داد و میدیدم که از شدت فشار و درد اشک یارو داره سرازیر میشه، آقام دستهای قوی داشت.
چون اطراف ضریح شلوغ بود، آقام بهمین قدر تنبیه رضایت داد و ولش کرد.
به ضریح رسیدیم و.....
•⊰┅┅❀•❀┅┅⊰•
ادامه در قسمت بعد
#متولد_خاک_پاک_کفیشه
@defae_moghadas
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂