🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃 باورم نمی‌شد اصلاً اون اینجا چیکار می‌کرد... با استرس از جام بلند شدم که آرمانم بلند شد انگشتشو جلوی صورتم گرفت و گفت: - این حرف آخرته؟ - آره حرف اول و آخرمه! آرمان نیشخندی زد و گفت: - من بیکار نمی‌شینم مهسا به خاطر اینکه منو احساساتم رو به بازی گرفتی..ازت انتقام می‌گیرم. به خاطر پول منو ول کردی قسم می‌خورم یه روزی انقدر پولدار بشم که آوازش به گوشت برسه.. ولی یادت باشه اون روز من حتی به صورتت نگاهم نمی‌ندازم... با بغض سرمو تکون دادم که آرمان حلقه‌ای که براش خریده بودم رو از دستش درآورد جلوی پام پرت کرد و از کافه بیرون رفت. ماهان هم به دنبالش رفت.. تمام وجودم رو استرس گرفته بود و حسابی می‌ترسیدم. اردلان دست به جیب بهم نزدیک شد. خواستم از کنارش رد بشم که با صدای بلندی گفت: - بشین! لبمو گاز گرفتم و نگاهی به ماهک انداختم مشخص بود که نگرانم شده... دختره احمق همش زیر سر اون بود. با ترس سر میز نشستم و سرمو انداختم پایین که اردلان گفت: - بابا خبر داره با دوست پسرت قرار گذاشتی؟ با چشمای پر از اشک نگاهش کردم و با صدایی که می‌لرزید گفتم: - داری اشتباه می‌کنی فقط یه سوء تفاهم بود همین آرمان... - اسمش آرمانه؟ - آرمان از دوستای دوران قدیمم بود. فهمیدی؟ الانم می‌خواست بره اومده بود ازم خداحافظی کنه.. اردلان پوزخندی زد و گفت: - می‌خواست کجا بره؟ - می‌خواد می‌خواد از ایران بره برای همیشه... اردلان خنده کوتاهی کرد و گفت: - خوبه...! خوب بلدی توی مدت کم یه سناریو بسازی و به آدما دروغ تحویل بدی! منتها باید بهت بگم که من انقدر احمق و ساده نیستم که نقشه‌های تو رو باور کنم..! کلافه دستمو داخل مقنعم کشیدم و گفتم: - همش همین بود که بهت گفتم هیچ چیزی هم بین ما نیست میفهمی؟ من الان شوهر دارم و می‌فهمم که باید بهش متعهد باشم! اردلان پوزخندی زد و گفت: - شوهر داری؟ با اطمینان سرمو تکون دادم که چشماشو باریک کرد و گفت: - تا کی می‌خوای زل بزنی توی چشمام و دروغ بگی‌ها؟ - منظورت چیه؟ اردلان شونه‌ای بالا انداخت و گفت: - منظورمو خوب می‌فهمی تو فکر کردی من مثل اردلان یا ارغوان انقدر احمق و سادم فکر کردی نمی‌دونم عقدت با بابا سوری بوده ؟؟ فکر کردی نمی‌دونم که همه اینا نقش است و با بابای من هیچ رابطه‌ای نداری؟ . @deledivane