🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃 لبخندی بهش زدم و لیوانو ازش گرفتم و گفتم: - مرسی... - زیاد تو بحثای خانوادگیشون دخالت نکن باشه؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم: - باشه اصلا این دعوایی که کردن من مقصر کار نبودم بین خودشون بود... - آفرین عزیزم کار خوبی کردی که دخالت نکردی... لبخندی بهش زدم که گفت: - هنوز نمیخوای بری پیش خانوادت؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - هنوز با خودم کنار نیومدم... - هرجور که راحتی... میرم طبقه پایین میز رو جمع کنم! سرم رو تکون دادم که خاتون رفت. روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کامل انداختم روی خودم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد... * حدود دو هفته ای از دعوای نعیمه و اردشیر می‌گذشت. این دو هفته با همدیگه قهر بودن و جو خونه کاملا سنگین بود... منم جرات نمی کردم از اتاقم برم بیرون که مبادا چیزی به من بگن. از صبح تا شب مشغول درس خوندن بودم و یک سره تست می زدم تا بلکه برای کنکور خودمو آماده کنم! کلاسهایی که ثبت نام کرده بودم رو می رفتم و تصمیم داشتم که کنکور رو با رتبه خوبی قبول بشم. هرچی بیشتر به کنکور فکر می کردم استرسم هم بیشتر می شد... امروز اردلان نبود و من می تونستم با خیال راحت توی حیاط قدم بزنم.. مشغول خوندن جزوه دستم بودم که با صدای صوتی سرمو بلند کردم. . @deledivane **