🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_107
لبخندی بهش زدم و لیوانو ازش گرفتم و گفتم:
- مرسی...
- زیاد تو بحثای خانوادگیشون دخالت نکن باشه؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه اصلا این دعوایی که کردن من مقصر کار نبودم بین خودشون بود...
- آفرین عزیزم کار خوبی کردی که دخالت نکردی...
لبخندی بهش زدم که گفت:
- هنوز نمیخوای بری پیش خانوادت؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- هنوز با خودم کنار نیومدم...
- هرجور که راحتی... میرم طبقه پایین میز رو جمع کنم!
سرم رو تکون دادم که خاتون رفت.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کامل انداختم روی خودم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
*
حدود دو هفته ای از دعوای نعیمه و اردشیر میگذشت.
این دو هفته با همدیگه قهر بودن و جو خونه کاملا سنگین بود...
منم جرات نمی کردم از اتاقم برم بیرون که مبادا چیزی به من بگن.
از صبح تا شب مشغول درس خوندن بودم و یک سره تست می زدم تا بلکه برای کنکور خودمو آماده کنم!
کلاسهایی که ثبت نام کرده بودم رو می رفتم و تصمیم داشتم که کنکور رو با رتبه خوبی قبول بشم.
هرچی بیشتر به کنکور فکر می کردم استرسم هم بیشتر می شد...
امروز اردلان نبود و من می تونستم با خیال راحت توی حیاط قدم بزنم..
مشغول خوندن جزوه دستم بودم که با صدای صوتی سرمو بلند کردم.
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
**