•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀
•🌸°∞°
•🌸°
✨﷽✨
#رمانانلایننَذْرِعِشْـــــقْــ♥️
✍
#ناهیدمهاجری
#قسمت319
❌
دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌
با لبخند قبول کردم و از اینکه درکم میکنه تشکر کردم. از در ورودی که وارد شدیم، صدای استاد میومد. از حمید جدا شدم و به سمت اتاقمون پا کج کردم.
وارد اتاق شدم،چادرم رو باز کردم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
چه روز سختی بود امروز، خدایا آخرو عاقبت هممون رو ختم بخیر کن.
با اینکه خیلی دلم میخواست پایین باشم و سخنرانی استاد رو گوش بدم اما با اتفاقاتی که افتاده اصلا آمادگی روبرو شدن بابچه ها رو ندارم.
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم، وقت قرصم شده. بی حوصله چادرم رو سر کردم و سمت آشپزخونه رفتم، لیوان آبی پر کردم و قرص رو خوردم.
دوباره برگشتم به اتاق برم که باصدای زینب پایین راه پله همونجا وایستادم.
- داداشِ من اگه میخواست میومد پایین دیگه!
- زینب جان حالا تو برو بهش بگو، با اینکه حمید گفت حالش خوبه میخوام خودم ببینمش
- بذار یکم بگذره میرم دنبالش
- چرا نمی فهمی زینب، از وقتی رفته مردم و زنده شدم...
منتظر بقیه صحبت هاشون نشدم، وارد اتاق شدم و دوباره دراز کشیدم.
طولی نکشید چند تقه به در خورد. بفرمایید گفتم ، در باز شد و زینب داخل اومد.
- اجازه هست خلوتت رو بهم بزنم؟
- اره بیا تو
سرجام نشستم، نزدیکم شد و کنارم نشست.
- بهتری؟
- اره خداروشکر
با گوشه ی روسریم شروع به بازی کردم، که گفت
- تو که سخنرانیهای استاد رو دوست داشتی، نمیخوای بیای گوش بدی؟
- الان حوصله ندارم، بعدا از سحر ضبط شده ش رو میگیرم
- میگم سؤال دارم، میتونم بپرسم
- چیه تو هم میخوای بپرسی اونی که پشت خط بود کیه؟
غمگین نگاهم کردو گفت
-نه بابا این چه حرفیه! خدا بگم چیکار کنه این حدیث رو! میدونی بعد رفتنت بچه ها چقدر دعواش کردن؟
- دعوا به چه دردی میخوره، وقتی ادم رو خیلی راحت قضاوت میکنن.
- علی همه ی حرفات رو شنیده بود، خصوصا وقتی گفته بودی اونایی که فکر میکنی من خودشیرینی میکنم ارزونی خودت. منظورت علی هم بود؟
سکوتم رو که دید، دیگه حرفی نزد. چند دقیقه ای گذشت، دوباره گفت
- میای بریم پایین؟ همه سراغت رو میگیرن
میدونم بیشتر به خاطر علی آقا میگه، اما الان به تنهایی بیشتر نیاز دارم.
- نه زینب جان، الان حوصله ندارم. بمونه برا بعد
وقتی حالم رو دید، بلند شد و گفت
- باشه، هرجور راحتی. کاری داشتی زنگ بزن... یکم استراحت کن مشخصه خسته ای!
از اتاق رفت و دوباره دراز کشیدم. چشم هام رو بستم و خوابیدم.
صدای باز شدن در باعث شد بیدار شم. خانم جون به همراه سحر و حمید وارد شد.
به احترام خانم جون نشستم، انگار خیلی وقته من رو ندیده نزدیکم شد و با دلخوری گفت
- زهرا جان، دخترم کجا گذاشتی رفتی؟
نمیگی نگرانت میشیم؟
حرفی برای گفتن ندارم، فقط به یه ببخشید اکتفا کردم. حمید که از حال روحیم خبر داره، رو به خانم جون گفت
- حالا اتفاقیه که افتاده، پاشین آماده بشین بریم حرم.
خانم جون هم دیگه حرفی نزد، من که فقط یه چادر میخواستم سر کنم، منتظر شدم تا بقیه آماده بشن.
از اینکه قراره دوباره برم حرم، مثل پرنده ای که از قفس آزاد میشه خوشحالم.
خدارو شکر مااهل بیت رو داریم، هر جا دلمون گرفت میدونیم کسی هست که باهامون همدردی کنه و درکمون کنه.
خانم جون جلوتر از ما به همراه حمید رفت. سحر قبل خارج شدن از اتاق یهو محکم بغلم کرد
- دیوونه، این چه کاری بود کردی! میدونی چقدر نگرانت بودم
محکم بغلش کردم، سحر رفیق روزهای خوب و بدمه.
- معذرت میخوام
منو از خودش جدا کردو گفت
- مهم اینه الان حالت خوبه و اینجایی. بریم پایین زیاد منتطر نمونن.
هردو از اتاق خارج شدیم و به در ورودی که رسیدیم، با دیدن علی آقا و خانواده ش سرجام خشکم زد. نگاه دلخور علی آقا روم ثابت موند...
🔴
رمان تو وی ای پی کامله با1566 پارت #هیجانی و #عاشقانه💞
اگه میخوای همه رو یکجا بخونی و زودتر از بقیه تموم کنی با پرداخت 40هزار عضو vip شو😍😍
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه👇👇
6037701403767483
بانک کشاورزی مهاجری
@Ad_nazreshg
✅ بعد از خرید:
🔸
این رمان نزدتون امانته و با واریز هزینه مالک اون نمیشیدو نمیتونید تو کانال شخصیتون یا جاهای دیگه بارگذاری کنید فقط با شرایط ویژه تو کانال خصوصی نویسنده میخونید.
❌ رمان رو کپی نکنید و برای کسی نفرستید، تحت هیچ شرایطی راضی نیستم ❌
♥️پارتاولرمان
#نذرعشـــــــق💕👇
https://eitaa.com/eshgheasemani/74667
#ادامہدارد....
#کپےوفورواردحــــــراموپیگردالهےوقانونےدارد🚫
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥
@eshgheasemani
•🌸°
•🌸°∞
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞