🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ جلوی اینه ی روسریم رو با سنجاق محکم کردم، نگاهی به سرتا پام کردم. همه چی خوبه! مامان وارد اتاقم شد و با دیدنم گفت - زهرا جان، علی اقا دم دره! بیشتر از این منتظرش نذار دوباره نگاهی به تیپم کردم - مامان این لباسا خوبه؟ چون امشب هم اساتید هستن هم اعضای خیریه، اینو پوشیدم نزدیکم شد و نگاه پر از محبتی بهم کرد - اره به نظر من که خیلی خوبه تشکری کردم و صورتش رو بوسیدم. کیف و گوشیم رو برداشتم و با یه خداحافظی کوتاه بیرون اومدم. علی تو ماشین با گوشیش حرف میزد، با دیدنم دستی تکان داد، در روبستم و سوار شدم. منتظر شدم صحبتش تموم شه، تماسش که قطع شد نگاهم کرد - به به خانم خانما! پس بگو چرا یه ساعته شوهرجانتو اینجا کاشتی! لبخندی تحویلش دادم، کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود، چه خوب که منم مانتو و روسری سورمه ایم رو پوشیدم و باهم ست شدیم. - اون یکی چادرتو سر نکردی؟ - نه امشب چادر ساده رو سر کردم، البته یه چادر رنگی هم برداشتم اگر خانما جدا بودن سر کنم. با کی حرف میزدی؟ - استاد بود، گفت اومدنی حاج حسن رو هم برداریم، مثل اینکه پسرش رفته مأموریت - حاج حسن کیه؟ - همونی که خونش رو وقف خیریه کرد،باید بریم از پردیسان برش داریم باشه ای گفتم و تا برسیم به خونه ی حاج حسن، علی یه مناجات از امام زمان علیه السلام روشن کرد. وارد محوطه ی اپارتمان پردیسان شدیم، با دیدن پیرمرد و پیرزنی که کنار درخت ایستاده بودن گفتم - اینان؟ - اره جلوی پاشون ماشین رو پارک کرد، از ماشین پیاده شدیم و سلام دادیم، به گرمی جوابمون رو دادن، حاج حسن قبول نمیکرد روی صندلی جلو بشینه ولی با اصرار ما بالاخره قبول کرد. با خانمش روی صندلی پشت نشستیم حاج حسن گفت - ببخش علی اقا به تو هم زحمت دادم، حامد یه مآموریت فوری پیش اومد مجبور شد بره، و الا با اون میخواستیم بریم! - این چه حرفیه حاج اقا ، وظیفه ست. شما به گردن ما حق زیادی دارین. حاج خانم رو که نگاه کردم، یاد خانم اقا سید افتادم، از وقتی که سوار ماشین شدیم با تسبیح تربت شروع به گفتن ذکر کرد. تسبیح دلربای خودم رو دراوردم و تا برسیم منم ذکر گفتم. ماشین رو جلوی خونه ی استاد فاضل نگه داشت، از ماشین پیاده شدم و در رو برای حاج خانم نگه داشتم تا پیاده شه، علی هم دست حاج حسن رو گرفت و کمک کرد پیاده شه. زنگ رو زدیم، چادرم رو مرتب کردم و کامل رو گرفتم. در باز شد و اقا مهدی پسر استاد که جلوی در منتظر ورودمون بود، با دیدن حاج حسن از پله ها پایین اومد و بعد ازسلام به علی و حاج حسن سربه زیر سلامی هم به ما داد چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌