🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ مامان چادرش رو باز کرد و روی مبل گذاشت. با دیدن خانم جون که تو فکر بود نگران گفتم -خانم جون چیزی شده؟ با سؤالم، مامان و علی بهش نگاه کردن، خانم جون با ناراحتی گفت - نمیدونم حکمت این اتفاق چیه! دقیقا باید زمانی سعید بیاد که مهسا اینجاست. این پسره تازه حالش خوب شده بود ، خدا بخیر کنه! مامان گفت - میخواین به مریم زنگ بزنم بگم؟ - نه نمیخواد! پاشو توهم اماده شو بریم تنها نمون. به حاج رضام میگیم شام بیاد - اخه من بیام شاید حمید و سحر زود رسیدن، میخوام شام بذارم. - نگران نباش به اونام زنگ بزن بیان اونجا. مامان باشه ای گفت و بعد از تماس با بابا و حمید آماده شدیم و به سمت خونه ی خانم جون حرکت کردیم. تو مسیر فکرم به حرفای مهسا بود، کاش میشد ادم دوباره به عقب برگرده و جلوی اشتباهاتش رو بگیره! تو نگاه مهسا پشیمونی رو میدیدم اما هیچ جوری نمیشه کاری براشون کرد. شایدم من اشتباه میکنم و خدا خودش تقدیر دیگه ای رقم بزنه! تزافیک خیابون و بوق های ممتد راننده ها باعث شد از فکر بیرون بیام. نگاهی به بقیه کردم، هیچ‌کس حوصله حرف زدن نداره و انگار همه مثل من حالشون گرفته شده! بالاخره رسیدیم. علی ماشین رو نگه داشت، خانم جون کلیدش رو از کیف دستی کوچیکش دراورد و بهم داد - زهرا بیا در رو باز کن چشمی گفتم و از ماشین پیاده شدم، کلید رو داخل قفل چرخوندم و در رو باز کردم. خانم جون زودتر از همه وارد شد و پشت سرش مامان رفت. منتظر موندم علی ماشین رو قفل کنه و بیاد. هر دو وارد خونه شدیم، چادرم رو از سرم باز کردم و با دیدن مامان که با تلفن حرف میزد وارد خونه شدیم. سریع مانتو و روسریم رو باز کردم تا زودتر به طبقه ی بالا بریم. مامان تلفنش رو قطع کرد و قبل از اینکه کارمون رو شروع کنیم چند پیمانه برنج داخل سینی ریخت و همونطور که مشغول پاک کردنش بود رو بهم گفت - زهرا قبل از اینکه بالا برین، یه بسته چرخ کرده از فریزر بهم بده استانبولی بپزم. چشمی گفتم و کاری رو که میخواست انجام دادم. به همراه خانم جون و علی به طبقه ی بالا رفتیم، قبل از همه یه سری وسایل قدیمی مثل صندوقچه و ظروف مسی رو جمع کردیم و علی به زیر زمین برد. بقیه ی وسایلی هم که لازم نداشت به درخواست خانم جون به پسر حسن اقا که سمساری داشت علی زنگ زد و قرار شد تا دوساعت دیگه همه رو جمع کنیم بیاد ببره. چندتایی از وسایل قدیمی رو با اجازه خانم جون برداشتم تا خونه خودم ببرم. کارمون که تموم شد علی به خواست خانم‌جون قرار شد اب حوض رو کامل پر کنه، وقتی کامل پر شد، استینهاش رو بالا زد و لبه ی حوض ایستاد تا دست و صورتش رو بشوره! دوباره شیطنتم گل کرد و به سرم زد از پشت هلش بدم بیفته تو آب، پاورچین پاورچین به سمتش رفتم و تو یه حرکت هلش دادم بیفته تو آب، اما هل دادن من همانا و گیر کردن پام به لبه حوض همانا! با سر رفتم تو حوض! چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌