میان بوق و دود و صدای ترمز ماشین‌ها، صدای زمزمه ی ضعیف اذان برایم جهانمان را تداعی کرد جهانی که در یک توده ی سیاه و ضخیم گیر کرده و از دور نوری سوسو می‌زند. برایم سخت غم‌انگیز است که نمی‌دانم کدام‌یک از ما با آن نور حیات را دوباره تجربه می‌کند و چند نفر از ما در تاریکی و سرما کم کم پژمرده و بی‌رمق می‌شود ... این بی‌قراری و سردی ما بی‌دلیل نیست؛ ما گلبرگهایمان خشک شده، نه اینکه نخواهد، نه، دیگر توان جذب نور و حرارت را ندارد. من می‌خواهم بدانم ما کیستیم؟ چرا همه چیز عادی شده؟ چرا این زندگی عادی عادی شده؟ کاش کسی فریاد می‌زد مرگِ زندگی در این جهان را! کاش کسی بی‌مهابا این خبر را به ما می‌داد تا همگی شوکه می‌شدیم ... ✍ @gharare_andishe