🩵|هــــوایــــ ظــــهــــور|🩵
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ #عشقینه 🌸🍃 #دلبری_نکن #رمان °•○●﷽●○•°
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🌸🍃 °•○●﷽●○•° بہ قلمِــ🖊 🌹🌱 ☝️ ماشین شاهرخ توی پارکینگ فرودگاه پارک بود و مجبور شدیم با یکی دیگه از ماشین هاش بریم خونه داداشم... شاهرخ بین راه توقف کرد و یک جعبه بزرگ شیرینی و یک گل پایه بلند و بزرگ خرید و بعدش دوباره راه افتاد... یکی از جغجغه هایی که برای فسقلی خریده بودم رو از توی نایلون درآورده بودم و داشتم تکونش میدادم و توی دلم، برای برادر زاده ام قربون صدقه میرفتم.... _بچه شدی یا هوای بچه کردی ریحانه بهش نگاه کردم و با جدیت گفتم: _هیچ کدوم... همونطوریکه میخندید گفت: _کی بشه برای بچه ی خودمون بریم سیسمونی بخریم... _هنوز خیلی مونده... با اعتراض گفت: _شروع نکن دیگه ریحانه...ما قبلا حرفامونو زدیم... _من نمیخواستم....خودت شروع کردی...قبلا باهم حرف زدیم و قرار شد یه چند سالی حرف بچه نباشه.... با حرص گفت: _ریحانه...من حق دارم پدر بشم....من حق دارم با این همه سر و ثروت، یک وارث داشته باشم تا این همه دارایی بهش برسه....منو درک کن ریحانه....من الان ۳۴ سالمه و باید بچه داشته باشم...البته به یک بچه قانع نیستمااا... فورا با عصبانیت گفتم: _معلوم هست داری چی میگی شاهرخ؟؟ تو فقط داری خودتو نگاه میکنی......پس من چی؟ الان هم سن و سال های من دارن از زندگیشون و مجرد بودنشون لذت میبرن.... ولی من چی؟ بعد از این همه کش مکش و سختی و شکست عشقی، افتادم دست تو...درس و دانشگاهم که تعطیل....حالا هم میگی بچه داری کنم؟؟؟ _من که گفتم برات پرستار کودک میگیرم تا خودتم دست به سیاه و سفید نزنی...تو الان واقعا از زندگیت لذت نمیری؟داری توی خونه ای زندگی میکنی که ده ها میلیارد قیمتشه... ماشین زیر پات میلیاردیه.....اگه همین الان گرون ترین چیزهارو بخوایی، کمتر از ثانیه برات آماده میشه....ریحانه چرا قبول نمیکنی تو حسرت هیچ چیز توی دلت نیست....یعنی من نمیذارم..... بغض کرده بودم اما سعی میکردم اون رو فرو بدم و هیچکس جز خدا از سر درونم آگاه نشه.... رسیدیم منزل داداش... با شاهرخ سرسنگین بودم‌‌‌‌... _ریحانه جان، جعبه شیرینی رو شما بردار، بقیه رو من میارم بالا.... بدون اینکه بهش نگاه کنم، رفتم از صندلی عقب جعبه شیرینی رو برداشتم... داشتم کیفمو روی شونم مرتب میکردم که شاهرخ با خنده گفت: _ریحانه بیا در ماشینو قفل کن دستم پره... نگاهی بهش انداختم... واقعا راست میگفت هم جعبه گل به اون بزرگی رو برداشته بود و هم وسایل سیسمونی و سوغاتی ها رفتم جلو و پرسیدم: _سوییچ کجاس؟ _توی جیب کتمه.... دستمو بردم توی جیبش و سوییچ رو برداشتم و در ماشین رو قفل کردم... ❃| @havaye_zohoor |❃