🪴 🪴 🌿﷽🌿 به یاد آن روزها پا توی بازارچه گذاشتم اینجا روی شط ساخته شده بود و پایه های آن در آب قرار داشت. بازارچه در واقع یک سالن بود که دو طرفش را سکوهای سیمانی ، میزهای فلزی و چهار پایه های کوتاه و بلند پر کرده بودند. ماهی فروش ها أنواع و اقسام ماهی های سنگسر، زبیدی، حلوا، خارو، سرخو و زبان و ... را توی سینی ها و سبدهای حصیری می ریختند و روی این چهارپایه و میزها در معرض فروشی می گذاشتند. مردم هم که از همه قومیت های ایرانی به خاطر کار در گمرک و بندر، در خرمشهر زندگی می کرده به این بازار می آمدند. ماهی ها را زیر و رو می کردند و می خریدند.بعضی از فروشنده ها ماهی را به سفارش مشتری روی سکوها پاک و قطعه قطعه می کردند و به دستشان می دادند. زنهای عرب هم که در گوشه و کنار بازارچه توی سینی ماهی می گذاشتند و وقتی از کنارشان رد میشدیم، با لهجه فارسی، عربی ما را دعوت به خرید می کردند، فضا، فضای خیلی قشنگی بود. اینجا را خیلی دوست داشتم. بازار پر بود از بوی زخم ماهی، پوست برای بعضی از ماهی ها زیر نور چراغ ها می درخشید. صورت بعضی ماهی ها مثل حلوا همیشه خندان و مهربان بود. دندان های تیز و بیرون زده بعضی دیگر آدم را می ترساند. ماهی ها آنقدر تازه بودند که آدم فکر می کرد، هنوز زنده اند و دهن های قشنگشان را تکان می دهند، بیشتر ماهی ها را از اروند و بهمن شیر می آوردند. شب ها ماهیگیر ها توی همین شما هم تور می انداختند و صبح صید تازه شان را دست مردم می دادند. مرغ های دریایی هم که دائم بالای بازارچه در حال پرواز و سر و صدا بودند، از این ماهی ها بی نصیب نبودند، پس مانده ماهی ها که پس از پاک شدن از راه دریچه های زیر پای فروشنده ها داخل شط می ریخت، سهم آنها بود یادآوری این همه قشنگی خیلی برایم رنج آور بود. از آن همه قشنگی دیگر چیزی باقی نمانده بود. بازارچه سوت و کور شده بود نه از ماهی ها خبری بود و نه از فروشنده ها..... تنها مقداری ماهی روی سکویی مانده و کرم گذاشته بود گلوله توپي هم نصیب اینجا شده، از سقف پایین آمده و دیوار را سوراخ کرده بود. آمدم بیرون و روی پلکان فلزی کنار آب نشستم. آرام که شدم، بلند شدم و راه افتادم 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷ eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef