#کتابدا🪴
#قسمتدویستبیستنهم🪴
🌿﷽🌿
بعد هم یکسره به مرز برگشت دا که طاقت شنیدن خبر مجروحیت علی
را هم نداشت، معلوم بود با شهادت علی چه بر سرش می آید. دل
به دریا زدم و به طرف مسجد سلمان راه افتادم. پرستارها گفته
بودند؛ اگر دیر بیایی جنازه را معلوم نیست چه کسی تحویل بگیرد.
می ترسیدم پیکر علی آبادان دفن بشود. من می خواستم کنار بابا
باشد. نمیدانم چطور این فکرها را می کردم و تصمیم میگرفتم.
اصلا نمی دانم چطور زنده بودم و راه میرفتم. اگر به خودم بود
یکجا می خوابیدم تا عزراییل به سراغم بیاید. من دیگر نمی
توانستم ادامه بدهم ولی انگار این من نبودم که
حرکت می کردم، کسی من را هل می داد و مثل ماشین جلو می
برد. تنها چیزی که می فهمیدم این بود که ذکر می گفتم و از ائمه
می خواستم، کمکم کنند. نمی خواستم دا از حالتها و صورتم چیزی
بفهمد. وقتی توی حیاط مسجد شیخ سلمان وارد شدم، دیدم دا بیدار
است و با کمک دایی وسایلش را در زنبیل حصیری اش جا میدهد.
بچه ها و خیلی از مردم هنوز خواب بودند. آمدم توی کوچه، دل
دل میکردم چه کار کنم. بروم تو یا نه. به خدا گفتم خدایا خودت
چاره سازی کن.
رفتم تو. خیلی سختم بود. با لبخند مصنوعی جلو رفتم. توی آن
لحظه این کار برایم سخت و درد آور بود. سلام کردم. دا تا
چشمش به من خورد، هول گفت: سلام. ها ماما چی شده اول
صبح؟ گفتم: ها، چی؟ هیچی، چی شده؟ مگه باید چیزی بشه
گفت: از على خبری داری؟
اسم علی را که آورد تمام وجودم زیر و رو شد. کاش عزراییل
جانم را می گرفت، نخواهم جواب دا را بدهم. گفتم: نه، علی پیش
تو بوده، من على را کجا دیدم.
گفت: پس برای چی اومدی؟ چه خبر داری؟
گفتم: دا مگه من قراره خبری داشته باشم؟ سربازهای منقضی
۱۳۵۶ را خواسته اند. آمدم به دایی بگم بیاد مسجد جامع کارشون
دارن از این حرف یکدفعه به ذهنم آمد. دایی هاج و واج مرا نگاه
کرد. گفتم: دایی بیا بریم
مسجد، گفتن همه بیان. منتظرن. منم کار دارم باید برم، می خواهم
صبحانه ببرم جنت آباد : به این بهانه دایی را از مسجد بیرون
کشاندم. آمدم و کنار کوچه بن بست بغل مسجد ویستادم. دایی گفت:
چه کار میکنی؟ چرا رفتی اونجا؟
گفتم: دایی من دروغ گفتم، مسجد با تو کاری ندارن. من خودم
باهات کار دارم. با تعجب گفت: چه کار داری؟ با صدای لرزانی
گفتم: اومدم بگم علی هم رفت. علی هم شهید شد. دایی با کف
دستش محکم توی پیشانی اش کوبید، نشست و های های گریه کرد
انتظار این برخورد را از دایی نداشتم. او نباید گریه می کرد. باید
بزرگتری می کرد. میخواستم او مرا بفهمد. دلداری ام بدهد، سرم
را بغل بگیرد، نوازشم کند و بگوید؛ نگران نباش، علی پیش خدا
رفته، به جای او من هستم. بقیه هستند، نگران نباش. تنها نیستی.
اما دایی این کارها را نکرد هیچ، صورتش را میکند، روی
دستانش میکوبید و می گفت: چرا،
چرا علی باید برود؟ على جوان بود. على فقط نوزده سالش بود.
من که دایی اش هستم و از او بزرگترم چرا باید زنده بمانم؟ علی
تازه پایش رسیده بود به خرمشهر.
هی میگفتم: دایی تو رو به خدا این طوری نکن، دا میفهمد. به جای
گریه کردن یه فکری کن.
میگفت: نمی تونم، نمی تونم. در همین حال دیدم زینب خانم از ته
کوچه می آید. وقتی حال و روز من و دایی را دید فهمید علی شهید
شده. او هم مثل دایی شروع به شیون و زاری کرد. توی بغل زینب
اشک من هم سرازیر شد. با ناله گفتم: مامان شما دیگه این جوری
نکن. من به شما گفتم علی شهید شده که یه کاری کنید. دا را از
اینجا ببرید. نمی خواهم دا چیزی بفهمه. من باید برم علی را بیارم
دایی گفت: زهرا من حیرونم. این تویی؟! دختر تو چه صبری
داری؟!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef