#کتابدا🪴
#قسمتسیصدنودپنجم🪴
🌿﷽🌿
مطمئن بودم اگر ماشینش جا داشت ما را سوار می کرد، اما
خوشبختانه جا نداشت. تا آنها دور نشدند ما در همان جهت حرکت
کردیم. وقتی مطمئن شدیم که رفته اند و دیگر ما را از توی آینه
نمی بینند، عقب گرد کردیم و در حالی که میخندیدیم، به طرف
اسکله دویدیم......
زهره می گفت: خوبه تکاورهای اتاق جنگ اینجا
نبودند وگرنه می گفتند این همون جهان آراست که حرفش را می
زدید. می گفتید او دستور داده هرجا رفتید بگوید خیانت باعث
سقوط خرمشهر شد؟! پس حاال چرا به حرفش گوش نمی کنید؟
نمی دانم کدام یکی از دخترها جواب داد: جهان آرا و پاسدارها
خودشون تو منطقه اند به ما می گویند نیایید، انگار منطقه فقط
برای ما جا ندارد
برگشتیم اسکله، توی آن شلوغی که مرتب ماشین ها نیرو می
آوردند، یک ساعت گوشه ایی ایستادیم و به جنب و جوش و
هیاهوی نیروها نگاه کردیم. می ترسیدیم کاری بکنیم یا حرفی
بزنیم، بیرون مان کنند. هوا خیلی گرم شده و کله هایمان داغ کرده
بود و کف پاهایمان میسوخت. بالاخره تکاورها با یک ماشین
پیکاب سفید رنگ سررسیدند. با ذوق به طرفشان دویدیم، اما با
شنیدن اینکه نتوانسته اند برای ما امریه بگیرند، حال مان گرفته شد.
گفتند: قرار است درباره اقدام کنند. چون از هشت، نه نفر گروه
فقط به پنج نفرشان امریه داده بودند. صباح ساختمانی که از آنجا
افراد صاحب امریه را برای پرواز با هلیکوبترها هماهنگ می
کردند، نشان داد و گفت: اصلا خودمون وارد عمل می شیم
تکاورها گفتند: نه شما کاری نکنید ما مأموریت داریم به نیرو
دریایی خرمشهر برویم و اسناد و مدارک را از آنجا خارج کنیم. ما
اسم شما را هم به لیست خودمان اضافه کرده ایم
چون اگر بگوید امدادگر هستید از شما حکم می خواهند. شما اینجا
نمانید. بروید و بعدازظهر برگردید تا آن موقع ما حتما امریه می
گیریم
صباح می گفت: برنگردیم. بمانیم حتما یک آشنا پیدا می کنیم
کارمان را راه بیندازد.
با هم کل کل کردیم و بالاخره برگشتیم کمپ. ناهار عدسی داشتیم،
خوردیم و خوابیدیم و عصر تندی آفتاب که رفت، دوباره خودمان
را به اسکله رساندیم. پنج نفر از تکاورهای گروه آقا بدی با پرواز
ظهر رفته بودند و خود آقا بدی با یک نفر دیگر هنوز به دنبال
گرفتن ریه بقیه گروه بودند. این ها را دو نفر از تکاورهای گروه
که باقی مانده بودند، برایمان گفتند مین طور که ایستاده بودیم،
متوجه شدیم تکاورهایی هم که روز قبل در اتاق جنگ با ما درگیر
شده بودند، وارد اسکله شدند، با دیدن ما این دو تکاوری را که
قرار بود ما همراه شان برویم، کناری کشیدند و آنها را به حرف
گرفتند. صدای حرف زدن شان را نمی شنیدیم. از حالت چهره های
این دو نفر و نگاه های متعجب شان فهمیدم که تکاورهای تازه
وارد دارند
زیرآب ما را می زنند. به بچه ها گفتم اینا دارند چقولی ما رو میکنن
زهره با نگرانی گفت: نکته حرف های اونا را قبول کنند و ما رو
نبرند گفتم: این چه حرفیه؟ مگه آقا بدی و دوستانش اولین باره که
ما رو می بینند؟ اینا از قبل ما می شناسند. تازه اگه قراره با
حرفهای صد من یه غاز اینا برای ما امریه نگیرند، همون بهتر که
نگیرند. اگه خدا بخواد به هر وسیله ایی که شده ما می رویم آبادان....
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
↷↷↷
#کانالکمالبندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef