#قدّیس
✍ عبدالله گویی فقط به خرگاه سفید معاویه فکر می کرد و شاید امید به کشتن معاویه بود که از همه پیشی گرفت.
جلوتر رفت و من هرگز ندیدم که چگونه در زیر بارانی از سنگ ، نقش زمین شد. سنگ هایی که یکی از آنها سرم را شکافت.
در زیر باران سنگ ها ، قدرت ، مقاومت و پیشروی نداشتیم..ناچار برای در امان ماندن از سنگ، تصمیم به عقب نشینی گرفتیم..
بخصوص که صدای مالک اشتر هم به گوش می رسید که ما را از پیشروی منع و دعوت به عقب نشینی می کرد.
↪️
به عقب بازگشتیم. در نقطه ای امن روی زمین نشستم. دهانم خشک شده بود و بدنم خیس عرق بود. از جراحتِ سرم ، خون بیرون می زد.
🤕
سرم را با پارچه ای بستم و چشم به میدان کارزار دوختم که صدها نفر از کشتگان و مجروحان جنگ ، روی زمین افتاده بودند.
مالک در جبهه ی راست می جنگید و امام در جبهه ی چپ شمشیر می زد .پرچم های قبایل مختلف عرب از هر دو سپاه به سر نیزه ها دیده می شد.
⚔
با این که می توانستم آبی بخورم و ساعتی استراحت کنم، اما از جا برخاستم و در حالی که صورتم به خون سرم آغشته بود، به طرف میدان جنگ رفتم تا در پیروزی سپاه امام نقشی داشته باشم.
🔷🔶🔷
آن روز نبرد با کشتگانی از هر دو سپاه به پایان رسید و ما در میان کشتگان خود، جسد عبدالله بن بدیل را نیز یافتیم که محاسن سفیدش به خون نشسته بود.
تا دو روز هر دو سپاه به کار دفن کشته ها و التیام مجروحان و سازماندهی سپاه خود پرداختند.
روزی دیگر دو سپاه مقابل هم ایستادند. حمله ای انجام نشد و جنگ نفر به نفر ادامه یافت..
🔺 با کشته شدن عبدالله، علی فرماندهی گردان ما را به عهده گرفت. از آن پس ، من به علی نزدیکتر شدم.
روز حمله ای دیگر فرا رسید. حمله ای سنگین و برق آسا که یاران معاویه یکی پس از دیگری بر زمین می افتادند.
خرگاه معاویه در ۱۰۰متری قرار داشت و سقوط آن حتمی بود.
🔻 ناگهان از میان سپاه معاویه، عدهای
#قرآن ها را بر نیزه زده پیش آمدند
و فریاد زدند:" ای مردم عراق❗️
علی و معاویه را به حال خود رها کنیم❗️
بر همسران و فرزندان خود رحم کنیم❗️
دست از جنگ بشوییم و به قرآن تمسک جوییم و راه حکمیت را در پیش گیریم❗️"
اما مالک اشتر جلو رفت و مقابل آنان ایستاد و گفت:" ما به نیرنگ تن نمی دهیم! ما...."
ادامه دارد...
🎚۶۴
#کپی_و_ارسال_بدون_لینک_جایز_نمیباشد
@ketabkhanehmodafean