خاطرات کربلا. قسمت هفتم
از صبح که بیدار شده بودم سریع مشغول پختن نهار و مرتب کردن خونه و جمع کردن وسایل کولهم بودم.
قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر با اسنپ راهی بشیم.
سعی کردم کولهام سبک باشه. جز یکی دوتا لباس خنک و چفیه، اسپیکر، دستمال کاغذی و شارژر نمیخواستم چیز زیادی بردارم.
بچه هام وقتی دیدن اسپیکر رو هم میبرم با تعجب پرسیدن مامان اونو دیگه چرا؟
بهشون گفتم دوست دارم اونجا بعضی مداحی ها و دعاها رو حین پیاده روی پخش کنم.
اینم یه جور فضاسازی هست و کار خیره!
شاید کسی دعایی که پخش میکنم رو بخونه و منم تو ثوابش شریک بشم.
از نگاه زهرا حسرت رو میخوندم، خصوصا که فهمیده بود برادرزاده ام که تقریبا هم سن و سال خودش هست، همراه خانواده به طرف کربلا راه افتادن.
سعی کردم چشم تو چشم بچه ها نشم.
احساس عذاب وجدان و گناه داشتم.
بازم عقل و دل درونم گلاویز شده بودن!
عقل میگفت بمون، دل میگفت برو.
البته همون دل هم دو قسمت شده بود.
دل خودم میگفت برو، اما قسمت مادرانه ی دلم میگفت تمومش کن، برو بچه هاتو بغل کن و بگو بازی تمومه. دیگه نمیرم و پیشتون میمونم.
وسط دل دل کردن صدای زینب رو از تو اتاق بغلی میشنیدم که شعر تیتراژ پایانی کارتون کوزت رو برای خودش زمزمه میکرد:
همیشه عزیزی واسم مادر
تو رو به مهربونی میشناسم
دور از تو انگار، دنیا تاریکه
پر دلتنگیه احساس من
کاش که میشد یه روزی دوباره
قدم بزنیم دوتایی دوباره
یه روزی برمیگردی
به دنیای زیبای من
چشم به هم بزن
تا دوباره من
عشق تو نجوا کنم!
با شنیدن این زمزمه که حالا معصومه و زهرا هم با زینب زمزمه اش میکردن دوباره چشمام آماده ی باریدن شدن.
پشت هر کلمه احساساتشون نهفته نبود بلکه فریاد میزد که نرم.
بازم داشت پاهام برای رفتن سست میشد.
اگه عمرم به برگشتن قد نمیداد چی؟!
عقل و هر دو دلم رو در حال جنگ رها کردم و مشغول کارهای خونه شدم چون نتیجه داشت دو یک به ضرر تیم عقل تمام میشد.
حوالی ظهر بود که همسرم از قم رسید.
از دیدن وسایلی که خریده بود هم جا خوردم هم کلی ذوق کردم.
یه کولهپشتی مخصوص پیاده روی اربعین که کلی جا و بند و آویز داشت.
یه کیف گردن آویز مخصوص قرار دادن گذرنامه و گوشی و دینار و خلاصه اشیاء قیمتی
یک عدد سایه بان
و ۱۰۰ عددپیکسل با تصویر حاج قاسم سلیمانی برای هدیه دادن به بچه های موکبدار عراقی.
با دیدن تجهیزات سفر خصوصا پيکسل ها دیگه به مرحله ی سیر در ابرها رسیده بودم.
من و این همه خوشبختی محاله!
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_هفتم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32