#داستان_پیامبران
🌼
حضرت موسی علیه السلام
#ادامه_داستان
حضرت موسی خسته گوشه ای نشست تا
استراحت کند و به
خدا گفت:
-
خدای بزرگم،
به من
کمک کن،
گرسنه هستم...🤲🏻
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از همان
دخترها🧕 آمد و به
حضرت موسی گفت:
-
پدرم👴🏻 میخواد شما رو ببینه و
پاداش آب دادن به
گوسفندها🐑 رو بده.
حضرت موسی خوشحال🙂 شد و همراه
دختر راه افتاد.
پدر این
دختر🧕
حضرت شعیب بود که از
حضرت موسی به خوبی
پذیرایی🥘 کرد و از
حضرت موسی در مورد این که
چه کسی است و
چرا به این جا
آمده سوال کرد و
حضرت موسی همه چیز را به
حضرت شعیب گفت.
حضرت شعیب گفت:
-
بهتره دیگه نگران نباشی و به خدا توکل کن.😌
وقتی
حضرت موسی خواب😴 بود
دختر🧕
حضرت شعیب به
پدرش گفت:
-
پدر، ما
دو تا
دختر🧕🧕 هستیم و نمی تونیم
کارهای سنگین انجام بدیم.
این
مرد قدرت زیادی داره و
انسان خوب و پاکی است.
ازت میخوام او را این جا
نگه داری تا در
کارها به ما
کمک کند.😌
حضرت شعیب قبول کرد و وقتی
حضرت موسی از
خواب بیدار شد گفت:
-
موسی، از تو میخوام که با
دخترم🧕
عروسی کنی و این جا
برایم کار کنی.
ده سال این جا
بمون و در
کارها کمک کن.✋🏻
حضرت موسی با خجالت😅 گفت:
-
من هر کاری از دستم بر بیاید انجام میدم.👌
حضرت موسی سالها در کنار
حضرت شعیب کار کرد و
وقتی ده سال تمام شد به همراه
خانواده اش به
مصر🏛
سفر کرد.
در راه، هوا
خیلی سرد🌨 بود و
همسر حضرت موسی که
باردار🤰 بود
احتیاج به گرما☀️ داشت.
حضرت موسی از دور
آتشی🔥 دید که
دود میکند به
زنش گفت:
-این جا بمون.
بعد به سمت
آتش🔥 رفت و وقتی
نزدیک رسید، دید که
آتشی زیبا کنار
درخت سبزی🌳 شعله ور است.
ناگهان صدایی شنید👂🏻 که میگفت:
-
من پروردگار همه ی جهان🌎 هستم.
حضرت موسی با
تعجب😳 گفت:
-این صدای کیه که با من حرف میزنه⁉️
باز صدا آمد که میگفت:
-
من خدای همه هستم. کفشهات👞 رو در بیار و جلوتر بیا.
حضرت موسی که خیلی
تعجب😳 کرده بود همین کار را کرد و باز
صدا آمد که میگفت:
-
موسی تو پیامبر خدا هستی و باید
مردم کافر را به
سوی خدا هدایت✨ کنی.
این که در
دست داری چیست؟
حضرت موسی گفت:
-این
چوب دستی عصای من است که ازش برای
تکیه گاه و انداختن
برگهای درختان🍃 برای
گوسفندها🐑 و خیلی کارهای دیگه
استفاده میکنم.
خدا فرمود: ....
#این_داستان_ادامه_دارد...
🌺
@koodakanehee🌺