❤️شهید مدافع حـــــــرم❤️
🤲دعای شهادت🤲
بعضی وقت ها وقتی اماده نماز می شدم می امد جلویم می نشست آنقدر می نشست تا برای شهادتش دعا کنم می گفت یا همین الان برای شهادتم دعا میکنی یا نمی زارم نماز بخونی با این حرف ها می خواست من را برای شهادتش آماده کند
👈راوی: همسر شهید احمد مکیان
💞باید خدا بخواهد💞
یک بار تعریف می کرد که من به اطمینان رسیده ام که تا وقتی خدا نخواهد ما شهید نمی شویم به همین خاطر می گویم برایم دعا کنید گفتم از کجا مطمن شدی تعریف کن برامون گفت دو جا این را به چشم دیدم یک بار منطقه ای را گرفتیم و کارمان تا آخرهای شب طول کشید طبق مقررات حق نداشتیم داخل خانه هایی که گرفته بودیم بخوابیم حتما باید بر گشتیم پادگان ولی ما از شدت خستگی داخل یکی از همان خانه ها خوابیدیم صبح که از خواب بلند شدیم دیدین دور تا دور ما تله های انفجاری بود طوری که اگر بیش از حد تکان می خوردیم همه منفجر می شد و از ما چیزی باقی نمی ماند واقعا نمیدانیم چطور در خواب خدا ما را محافظت کرده که زیاد جابه جا نشویم جای دوم ماجرای یک تک تیرانداز بود به قدری از ما تلفات گرفته بود که مجبور شدیم از ایران کمک بگیریم و چند نفر برای شناسایی بیایند کمک دو نفر کارشناس آمدند و بعد از تحقیق گفتند محل استقرار تک تیرانداز جای دیگری است و این گرد و خاکی که بعد از هر تیر شما می بینید ساختگی است خلاصه به هر طریقی بود محل استقرارش را شناسایی کردیم و رفتیم تا زنده دستگیرش کنیم وقتی سراغش رفتیم دیدیم یک زن است با وضع حجاب نامناسب من و دوستم برگشتیم تا نگاهمان به او نخورد همین که برگشتیم دیدیم خانه منفجر شد و رفت روی هوا یعنی اگر چند لحظه آنجا مانده بودیم شهید شده بودیم حالا به یقین رسیده ایم که تا خدا نخواهد شهید نمی شویم حتی اگر تا شهادت یک قدم فاصله داشته باشیم
👈راوی: پدر شهید
حجت الاسلام و المسلمین مجید مکیان
😊فرقی ندارد 😊
با ناراحتی می گفت چرا فرق می گذارند بین شهدا بین خون ایرانی با خون افغانستانی و پاکستانی چه فرقی هست شهید شهیده فرقی ندارد چه ملیتی دارد خونش رو برای اسلام نثار کرده است چرا برای ایرانی ها مراسم باشکوه میگیرند ولی برای اتباع خارجی خیلی ساده به همین خاطر وصیت کرده بود که برایم مراسم باشکوه نگیرید.
👈راوی: همسر شهید احمد مکیان
😍 برویم کربلا 😍
اوایل ماه رمضان بود من تازه آمده بودم تبلیغ احمد هم تازه رفته بود ماموریت مانده بودم چطور به خانواده ام خبر بدهم آن شب کلی نماز خواندم و به اهل بیت علیه السلام متوسل شدم تا بتوانم به خودم صبر بدهم به ذهنم رسید که به اسم کربلا رفتن خانواده را بیاورم ابادان همین کار را هم کردم تا با قطار رسیدیم آبادان اهل فامیل آماده مراسم شده بودند و کوچه را سیاه پوش کرده بودند من تا سر کوچه چیزی به مادر و خانم احمد نگفتم نزدیکی های خانه به خانمم گفتم اگر حضرت زینب سلام الله علیها بیاد و احمد رو از شما بخواهد حاضری بدهی؟ با این سوال کمی مقدمه چینی کردم تا اینکه رسیدیم داخل کوچه خانمم عکس های احمد را به دیوار دید و از حال رفت.
👈راوی: پدر شهید
حجت الاسلام و المسلمین مجید مکیان
#شهیدانه
#مهدویت
#ادامه...
روحت شاد داداش احمــــــد🖤
به کانال مهدویت بپیوندید👇
http://eitaa.com/mahdavieat