[•
#قصه_دلبرے📚•]
#بدون_تو_هرگز
#قسمت_نوزدهم
-مامان برو بخواب.. چیزی نیست...
انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود...
-چیزی نیست؟ بابام رو تیکه تیکه کردی ... اون وقت میگی چیزی نیست؟ تو جالدی یا مامان
مایی؟ و حمله کرد سمت من...
علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش محکم بغلش کرد...
-چیزی نشده زینب گلم...
بابایی مرده...
مردها راحت دردشون نمیاد...
سعی میکرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت... محکم علی رو بغل کرده و
برای باباش گریه میکرد...
حتی نگذاشت بهش دست بزنم...
اون لحظه تازه به خودم اومدم..
اونقدر محو کار شده بودم که اصال نفهمیدم...
هر دو دست علی..
سوراخ سوراخ ...
کبود و قلوه کن شده بود ...
تا روز خداحافظی،
هنوز زینب باهام سرسنگین بود...
تلاش های بےوقفه من
و علی هم فایده ای نداشت
علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش ... تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم لیلی و مجنونشده بودیم اون لیلی من منم مجنون اون
روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت... مجروح پشت مجروح.. کمخوابی و پرکاری... تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش میبرد من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود اون میموند و من باز دنبالش بو میکشیدم کجاست...تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم.. هر شب با خودم میگفتم... خداروشکرامروز هم علی من سالمه ... همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح همبشه بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت داشتم توبیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض میکردم که یهو بند دلم پاره شد...
حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون میکشه...
زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن... این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت..
و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر میشد...تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علی افتاد.. یه گوشه روی زمین.. تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ...
با عجله رفتم سمتش ..
🖊:نقل از همسر وفرزند شهید
#ڪپےبدونذڪرمنبع
#شرعاحــــراماست...
┄┅┅❁💚❁┅┅┄
@man_montazeram
┄┅┅❁💚❁┅┅┄