رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #رسوایی به تنم بازگشت و صدای خفه شده ام بالا رفت. -عمران... صدایم در خانه اکو شد، با
🍃🍃🍃🌸🍃 زانوانم را به آغوش کشیدم و گریستم برای همه چیز. حتی برای مریم، دوستی که نبود، نمی دانستم، کجاست اما دلتنگش بودم . صبح با کرختی و سر درد بیدار شدم. دیشب به یاد داشتم که روی زمین در حال گریه کردن بودم اما حاال روی تخت بودم ! عمران شب را بیرون از اتاق سپری کرده بود. از جا بلند شدم . مقابل آینه اولین چیزی که در ذوق می زد چشمان ورم کرده ام بود. شال و مانتو را به تن زدم و در را باز کردم. وسط سالن کوچک خانه ایستادم. هیچکس نبود! کجا رفته بودند؟ روی میز صبحانه بهم ریخته بود. بعد از شستن دست و صورتم، لیوان شیر را سر کشیدم و بیخیال خوردن صبحانه، ظرف و ظروف های کثیف را جمع کردم . کارهایم خیلی زود تمام شدند. صدای آهنگ از باشگاه می آمد. ساعت ده و نیم بود . نگاهی از کنار پرده به حیاط باشگاه انداختم، کسی نبود . به اتاق بازگشتم و با احتیاط گوشی را از میان شال بیرون کشیدم. چند پیام داشتم . دو پیام تبلیغاتی و دو پیام دیگر از بهنام که یکی را دیشب و یکی را همین چند دقیقه پیش فرستاده بود. نگران حالم بود . سرکی به سمت راهرو کشیدم تا مبادا عمران سر برسد . جواب پیامش را دادم که سریع تماس گرفت. ناچار گوشی را دم گوشم گذاشتم وبا سلام دادن متوجه ی صدای گرفته ام شدم می یافت . پاییز شروعش زیبا بود اما پایانش یک دست گرم طلب می کرد. دستانی که سردی زمستان را محافظت کنند و نگذارند دلت یخ بزند . *** صورتم را روی میز گذاشته بودم و نگاهم به جوشش آب در قابلمه بود . صدای چرخش کلید، همزمان شد با بلند شدنم برای آب کش کردن ماکارانی. شال و مانتو را از روی صندلی برداشتم و پوشیدم، شاید عماد نیز همراهش بود. قابلمه را با دستمال چسبیدم و درون آبکش خالی کردم . از پیچش راهرو گذشت و با نگاهی خیره به کارهایم وارد آشپزخانه شد . نان را داخل قابلمه گذاشتم و ماکارانی را کم کم از آبکش به درون قابلمه هدایت کردم، حضورش دستپاچه ام کرده بود . آخرین قاشق از سس ماکارونی که درست کرده بودم را در قابلمه خالی کردم که دست نشسته اش دراز شد و کمی از سس باقی مانده در گوشه ی ماهیتابه با را انگشت برداشت و به دهان گذاشت . اخم های در هم رفته ام دستش را تعقیب کرد که هنوز کمی از آن گوشت چرخ کرده را نجویده به سرفه افتاد . لیوانی آب با خونسردی تمام به دستش دادم . -راضی نبودیا خواب بودی ؟ در اتاق را بستم و به سمت بالکن رفتم . -نه داداش . مکثم را که دید، خودش به حرف آمد . -عمو حالش خوبه دیشب و بستریش کردن، دو سه روز باید بمونه بیمارستان . اهومی گفتم که با شک پرسید : -اذیتت کرده؟ روی سرامیک های سرد نشستم . -نه . کلافه از جواب های کوتاهم گفت : پس دردت چیه؟ کف پاهایم را به نردهای سبز رنگ فشردم . -هیچی خوبم . عصبی شد . -باشه قطع می کنم . خداحافظیی زمزمه کردم و تماس را خاتمه دادم. هوای گرفته ی این روزها ندای آمدن پاییز را می داد، پاییزی که حسابی هوایش دو نفره بود . خیابان های شلوغ و برگ هایی که زیر اپ می ماندند و صدای خش خشان جان بخش بود. چه بسا عاشقانه هایی که در پاییز شکل می گرفت و چه بسا عشق هایی که پایان ادامه دارد... 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸