رسم چنین است که در هر بهار چون‌که‌ شَوَد سبزه و گل آشکار بنده رَوَد دیدنِ آقای خود طفل رَوَد دیدن بابای خود حال‌ که حیدر پدرِ امّت است صاحب و آقای همه خلقت است خیز و رهِ خانه‌ی مولا بگیر عیدی نوروز ، زِ بابا بگیر هفت فلک باز چراغان شده فصل خزان رفته بهاران شده غصه و غم را ز خودت دور کن جان و دلت را همه پر نور کن مثل علی سفره‌ی دل باز کن با پسرش درد دل آغاز کن: عید شد اما اثری از تو نیست... با خبر از ما!... خبری از تو نیست... «ای ولیِ عصر و امام زمان! ای سبب خلقت کون و مکان» اول هر سال بهارم تویی ثروتِ من ، دار و ندارم تویی «دیده‌ی خلقی همه در انتظار کز پس این پرده شوی آشکار مُحتَجب از خلق جهان تا به کی؟ در پس این پرده نهان تا به کی؟ تا تو ز ما روی نهان کرده‌ای خون به دلِ پیر و جوان کرده‌ای منتظران را به لب آمد نفس ای ز تو فریاد!... به فریاد رَس مُلک برآرای و جهان تازه کن هر دو جهان را پر از آوازه کن خیز و بکش تیغ دو سر از نیام ای شهِ منصور ، پیِ انتقام....» در دل پاییز بیاور بهار از دل خاک آن دو نفر را درآر.... اشعار داخل پرانتز ، از ذاکر جوهری و نظامی گنجوی می‌باشد @raziolhossein