🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 تمام روز بعد لنا ساکت بود. عبدالله برای سرکشی آمد. سرم را عوض کرد. فشارش را گرفت. دمای بدنش را یادداشت کرد. چندبار با لنا صحبت کرد اما لنا ساکت بود. هر چند دقیقه یک‌بار کاسه‌ی چشمانش پر می‌شد از اشک؛ اما اجازه نمی‌داد سرازیر شود. تمام مدت با خودش می‌اندیشید چرا او؟ چرا او باید این حجم از تنش را تحمل کند؟ تمام تصوراتش راجع به خودش و کشورش به هم ریخته بود. تا قبل از هفتم اکتبر فکر می‌کرد، که یک دختر نسبتا خوشبخت است. دختری زیبا و برند پوش. با حساب بانکی که سر ماه شارژ می‌شد. دانشجوی رشته‌ای بود که دوست داشت. سفر می‌رفت. دوست‌پسری داشت که عاشقش بود. تو سرزمین موعود زندگی می‌کرد. سرزمینی که تو سه هزار سال گذشته، اجداد آواره‌اش آرزو داشتند جمع شوند آنجا. جایی که دمکرات‌ترین کشور دنیا بود. 🖋خاتمی https://eitaa.com/rooznevest 🍀 پرش به پارت اول https://eitaa.com/rooznevest/65 تماس با ما @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀