کوچ غریبانه💔 بدون آنکه درست بفهمم جمله ام چه معنایی دارد طوطی وار همان را کمی بلندتر تکرار کردم. ***همه چیز مثل یک خواب گذشت خوابی که شبیه به یک کابوس آزار دهنده بود که بیداری از آن امکان نداشت.از قیافه هایی که دور وبرم در حرکت بودند نفرت داشتم.چرا رنج و عذاب من این طور به آنها نشاط می داد؟مگر به عزای دل کسی نشستن شادمانی داشت؟ صدای مرضیه خانم همسایه ی قدیمی مان زنگ خوشی داشت بخصوص وقتی با نوای دایره هماهنگ می شد(عروس ما هل داره هل داره فلفل داره ماشالا به چشم و ابروش دوماد نشسته پهلوش.دوماد سرتو بالا کن به همسرت نیگا کن...)ولی این بار نوای آهنگش شبیه مرثیه ی سوزناکی بود که دل را به درد می آورد و اشک را جاری می کرد. خدا را شکر که بالاخره سر و صداها آرام گرفت.حتما مهمان ها داشتند خودشان را برای رفتن به منزل خاله مهیا می کردند.در آن میان یکی با سبد گلی نزدیک شد و همراه با بوسه ای برگونه ام آهسته گفت: -بین گلها یه نامه برات گذاشتن. سرم را که بالا آوردم شهلا مقابلم بود.از دیدنش تعجب کردم.خانواده عمه جشن عروسی مرا تحریم کرده بودند پس او اینجا چه می کرد.چشمم به سبد گلهای رز افتاد.رز صورتی گل مورد علاقه ی مسعود بود.کاغذ تا شده ی نازکی به همان رنگ را در بین گلها پیدا کردم و با ترس نگاهی دزدکی به اطراف انداختم .خوشبختانه کسی متوجه من نبود.کاغذ را به سرعت میان مشتم پنهان کردم.رفتارم شبیه کسی بود که مرتکب خطایی شده.نگاه تشکر آمیزم به شهلا افتاد: -عمه نیومده؟ -نه یکمی کسالت داشت عذرخواهی کرد.من و محمد تنها اومدیم. -کاش می تونستم بهت بگم خوش اومدی ولی اینجا جایی برای خوشی نیست خودت که می دونی؟ شانه ام را لمس کرد: -خودتو ناراحت نکن حتما قسمت این بوده نمی شه با سرنوشت جنگید.حالا ان‌شا الله کنار آقا ناصر خوشبخت شی. آرزویی از این مسخره تر نمی شد.خیال بلند شدن داشتم که سرم گیج رفت. -شهلا جون اگه ممکنه به سعیده بگو بیاد کمکم کنه برم بالا. قیافه ی خواهرم از شور و هیجان گل انداخته بود.وقتی بازویم را می گرفت با دلسوزی گفت: -خوب معلومه وقتی آدم چند روز غذای درست و حسابی نخوره ضعف می کنه.می خوای دستی دستی خودتو بکشی؟اگه من جای تو بودم نه تنها غذای خودم چند نوبتم اضافه تر می خوردم که واسه یه مدتی توی خونه ی خاله دووم بیارم آخه چه بخوای چه نخوای اونجا غذا رژیمیه. درحالی که از پله ها بالا می رفتیم از تاثیر حرفی که زده بود به خنده افتاد.شاید اگر من هم دل و دماغی داشتم در خنده ی او شریک می شدم.موضوع خساست شوهر خاله مهین زبانزد خاص و عام بود.تقریبا همه ی فامیل می دانستند که در خانه ی او هرگز کسی یک شکم سیر غذا نمی خورد.جلوی در اتاقم از سعیده تشکر کردم: -دستت درد نکنه تا همین جا کافیه بقیشو خودم می تونم برم.اگه کسی پرسید نگو من اینجام می خوام قبل از رفتن یه کم تو اتاقم تنها باشم. بازویم را با محبت فشرد: -باشه ولی خودتو زیاد ناراحت نکن این اتاق همیشه مال تو می مونه.خودم واست نگهداریش می کنم. -ممنونم خواهر تو خیلی مهربونی.