صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۹۵ *** توی جام غلطی زدم ...وقتی یاد امشب افتاد حالم یک جوری شد .. _هی هی فتانه چه شکلی بود پ
🌷👈 *** _تمام معادلات تو مسئله حل میکنید .. صدای زنگ اخم های دبیر ریاضی رو بهم کشید _جلسه بعد امتحان دارید ها .. صدای همهمه بلند شد . سه روز دیگه گچ پام رو باید باز میکردم و از شانس بد من افطاری خونه عمه صفی هم افتاده بود زودتر ... دقیقا یک ماه می گذشت و خدا رو شکر حاج خانم از ملاقات من به احوال پرسی تلفنی بسنده کرده بود . از گرسنگی معدم مالش میرفت .. کیف مو برداشتم لنگون  لنگون به طرف خونه راه افتادم .. نزدیک غروبی بود ...تا فریده در باز کرد با اخم گفت؛ _میموندی افطار میشد دیگه زود باش حاضر شو . فریده یک پیراهن خیلی شیک تنش کرده بود و موهاشو با روبان بسته بود . _من حوصله ندارم بیام ...با این پا چجوری بیام آخه .. همون موقع صدای موتور بابا اومد . فرید سریع روسری و چادر سر کرد . بابا بوق زد _بیاین دیگه .. با لباس های مدرسه رفتم تو بالکن و با غم گفتم _بابا من نمیام با این گچ پا خجالت میکشم تازه خونه عمه کلی پله داره .. بابا سری تکون داد _باشه ..فریده زود بیا باباجان اذان دادن .. فریده تند تند کفش هاشو میپوشید آروم گفت؛ _خانواده حاج آقا میان ها .. نفس گرفتم نیش خندی زد و رفت . اینقدر هوا سرد و برفی بود که غروب خورشید تو آسمون انعکاس نارنجی انداخته بود. کتری رو روی گاز گذاشتم ...برای خودم چای دم کردم . بعد  گوشت کوبیده اضافه مونده سحر وسط سفره گذاشتم . کاش منم مثل فریده بودم .. ولی انگار هیچ جوره این پسر کوچیکه حاجی به دلم نمی نشست .. وقتی یاد اون روز تو مریض خونه افتادم ..تنم لرز کرد . افطار خوردم . تنهایی تو خونه هم نعمتی بود تاسحر کنار بخاری لم دادم و تلوزیون دیدم نزدیک سحر صدای موتور بابا یعنی اینکه اومدن .. مامان با غر غر در باز کرد یک قابلمه روحی دستش بود _واسه چی نیومدی .. با اخم گفتم خجالت میکشیدم با گچ پام .. قابلمه..رو رو بخاری گذاشت . _خوبه خوبه ....همه خلق الله سراغ تو میگرفتن .. بعد تشک از تله لحاف ها بیرون کشید و پهن کرد بابا داداش کوچولوی خوابم رو روی تشک گذاشت . _پاشو سفره رو پهن کن .. فریده خوشحال و سر خوش اومد تو.. مامان بهش توپید _دو ساعت کدوم گوری . فریده مظلوم گفت؛ _مستراح بودم . بعد به طرف اتاق رفت تا لباس در بیاره . زرشک پلو با مرغی که عمه برای من داده بود به اندازه سحر اون شب همه رو سیر کرد .. صدای دعای سحر از رادیو پخش میشد و بابا همینجور که تو لیوان استیل آب میریخت گفت؛ _چه همسایه خوب و آقایی داره صفی .. مامان پوزخند زد _چه ساده ای تو مرد ..صفی زرنگه از الان داره واسه دخترش تور پهن میکنه .. بابا اخم کرد یک مشت سبزی تو دهنش کرد _نه بابا پسره تهرانی ...به گروه خونی ما نمیخوره .. مامان پشت پلکی نازک کرد _شانس ما آوردیم که جفت دخترامون عروس حاجی اند . فریده لبخند گله گشادی زد . مامان نگاهش رو من زوم شد و اخم کرد وقتی داشتم ظرف میشستم فریده آروم گفت؛ _مامان و حاج خانم همش پچ پچ میکردن ... من فکر کردم درباره منه ..ولی درباره تو بود . بشقاب ملامین آب کشیدم فریده به عقب برگشت دید مامان داره نماز میخونه آروم گفت؛ _مثل اینکه پسر کوچیکه حاجی از تو خوشش نیومده . مات نگاهش کردم . حس ناراحتی نداشتم ولی ..یک حس بد وجودمو گرفت. مامان نمازشو سلام داد _زود باشید دخترا ... مامان چادرش تا کرد به من نگاهی کرد _پس فردا با خود حاج خانم میریم گچ پات باز کنی .. دستم رو کلید برق آشپزخونه موند .. نگرانی رو تو نگاه مامان میدیدم 🌷 _