🌷👈
#پست_۹۶
***
_تمام معادلات تو مسئله حل میکنید ..
صدای زنگ اخم های دبیر ریاضی رو
بهم کشید
_جلسه بعد امتحان دارید ها ..
صدای همهمه بلند شد .
سه روز دیگه گچ پام رو باید باز میکردم و از شانس بد من افطاری خونه عمه صفی هم افتاده بود زودتر ...
دقیقا یک ماه می گذشت و خدا رو شکر حاج خانم از ملاقات من به احوال پرسی تلفنی بسنده کرده بود .
از گرسنگی معدم مالش میرفت ..
کیف مو برداشتم لنگون لنگون به طرف خونه راه افتادم ..
نزدیک غروبی بود ...تا فریده در باز کرد با اخم گفت؛
_میموندی افطار میشد دیگه زود باش حاضر شو .
فریده یک پیراهن خیلی شیک تنش کرده بود و موهاشو با روبان بسته بود .
_من حوصله ندارم بیام ...با این پا چجوری بیام آخه ..
همون موقع صدای موتور بابا اومد .
فرید سریع روسری و چادر سر کرد .
بابا بوق زد
_بیاین دیگه ..
با لباس های مدرسه رفتم تو بالکن و با غم گفتم
_بابا من نمیام با این گچ پا خجالت میکشم تازه خونه عمه کلی پله داره ..
بابا سری تکون داد
_باشه ..فریده زود بیا باباجان اذان دادن ..
فریده تند تند کفش هاشو میپوشید آروم گفت؛
_خانواده حاج آقا میان ها ..
نفس گرفتم
نیش خندی زد و رفت .
اینقدر هوا سرد و برفی بود که غروب خورشید تو آسمون انعکاس نارنجی انداخته بود.
کتری رو روی گاز گذاشتم ...برای خودم چای دم کردم .
بعد گوشت کوبیده اضافه مونده سحر وسط سفره گذاشتم .
کاش منم مثل فریده بودم ..
ولی انگار هیچ جوره این پسر کوچیکه حاجی به دلم نمی نشست ..
وقتی یاد اون روز تو مریض خونه افتادم ..تنم لرز کرد .
افطار خوردم .
تنهایی تو خونه هم نعمتی بود تاسحر کنار بخاری لم دادم و تلوزیون دیدم نزدیک سحر صدای موتور بابا یعنی اینکه اومدن ..
مامان با غر غر در باز کرد یک قابلمه روحی دستش بود
_واسه چی نیومدی ..
با اخم گفتم خجالت میکشیدم با گچ پام ..
قابلمه..رو رو بخاری گذاشت .
_خوبه خوبه ....همه خلق الله سراغ تو میگرفتن ..
بعد تشک از تله لحاف ها بیرون کشید و پهن کرد
بابا داداش کوچولوی خوابم رو روی تشک گذاشت .
_پاشو سفره رو پهن کن ..
فریده خوشحال و سر خوش اومد تو..
مامان بهش توپید
_دو ساعت کدوم گوری .
فریده مظلوم گفت؛
_مستراح بودم .
بعد به طرف اتاق رفت تا لباس در بیاره .
زرشک پلو با مرغی که عمه برای من داده بود به اندازه سحر اون شب همه رو سیر کرد ..
صدای دعای سحر از رادیو پخش میشد
و بابا همینجور که تو لیوان استیل آب میریخت گفت؛
_چه همسایه خوب و آقایی داره صفی ..
مامان پوزخند زد
_چه ساده ای تو مرد ..صفی زرنگه از الان داره واسه دخترش تور پهن میکنه ..
بابا اخم کرد یک مشت سبزی تو دهنش کرد
_نه بابا پسره تهرانی ...به گروه خونی ما نمیخوره ..
مامان پشت پلکی نازک کرد
_شانس ما آوردیم که جفت دخترامون عروس حاجی اند .
فریده لبخند گله گشادی زد .
مامان نگاهش رو من زوم شد
و اخم کرد
وقتی داشتم ظرف میشستم فریده آروم گفت؛
_مامان و حاج خانم همش پچ پچ میکردن ...
من فکر کردم درباره منه ..ولی درباره تو بود .
بشقاب ملامین آب کشیدم
فریده به عقب برگشت دید مامان داره نماز میخونه آروم گفت؛
_مثل اینکه پسر کوچیکه حاجی از تو خوشش نیومده .
مات نگاهش کردم .
حس ناراحتی نداشتم ولی ..یک حس بد وجودمو گرفت.
مامان نمازشو سلام داد
_زود باشید دخترا ...
مامان چادرش تا کرد به من نگاهی کرد
_پس فردا با خود حاج خانم میریم گچ پات باز کنی ..
دستم رو کلید برق آشپزخونه موند ..
نگرانی رو تو نگاه مامان میدیدم
🌷
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
_