🌷👈 *** دو  روز به اومدن مامان نمونده بود ... مامان هر روز تلفنی زنگ میزد هی سفارش میکرد که مسعود میاد دنبالم مودب و با وقار باشم .. ولی خبر نداشت نه اون میاد دنبالم نه من چیزی میگم . خونه رو با خانجون تمیز کردیم که تلفن زنگ خورد حاج خانم بود که واسه اومدن مامان چند صندوق میوه فرستاده بود . با حرص به خانجون گفتم _ما که ندار نیستیم حالا حتما باس آبرومون بره . خانجون دستمال به آینه کشید _این از بخششونه ننه ... پا به زمین کوبیدم _چه بخششی آخه ... همون موقع صدای در اومد _برو برو مادر در باز کن حتما شوهرته .. از این کلمه متنفر بودم . چادرمو محکم دورم پیچیدم . خودش بود با همون اخم چند صندوق میوه رو از صندوق عقب ماشینش در می آورد . پوزخندی زد _رسما انگاری بانک زدین ... خدا درهای رحمت به روتون باز کرده . چشم ریز کردم _من رحمتی نمیبینم... بیشتر یک عذاب الهی که نمیدونم خدا پای کدوم گناه نکردم برام فرستاده .. اخم کرد _آخر اون زبون تند تو خودم میبرم .. صندوق گوشه حیاط گذاشت . _ببین اول دستت بهم میرسه ... آنی به طرفم برگشت .. وای زبونم گاز گرفتم ای لال شی فتانه . با اخم نزدیک اومد _میخوای واقعا رسیدن و نرسیدن حالیت کنم ... چیه دور ورت داشته فکر کردی خیلی تحفه ای که رسیدن بهت برام آرزو باشه ... دیدی که اراده کردم تو دستم افتادی .. گنجشکک اشی مشی .. از خشم نفسم بالا و پایین میشد به پوزخندش نگاهی کردم همون موقع خانجون اومد تو ایون ..‌ منم با حرص آروم گفتم _کور خوندی ... من حتی شده فرار میکنم اب میشم میرم تو زمین تا تو فرق رسیدن و نرسیدن ببینی .. برای یک لحظه مکث کرد . _فردا میام دنبالت باهات حرف دارم ... و رفت . خانجون از پله پایین اومد _میگفتی بیاد تو نامحرم نیست .. لگدی به صندوق های میوه زدم با خشم و گریه گفتم _اینقدر خار و ذلیلیم که اونا باس برای مهمونی مامان میوه بیارن ... رو پله نشستم _نداریم دیگه بدبختیم دختر میفروشیم به دوتا صندوق میوه .. خانجون به شونه ام زد و با تشر گفت؛ _کفر نگو ...خدارو شکر دستتون به دهنتون میرسه .. با پشت دست به دهنم کوبیدم _بیا لال میشم ...اصلا پسر حاج آقا باشه کوفت باشه... اونا خانزاده ان ما رعیت گور بابای ما ... با گریه گفتم _دختر از رعیت میگیرن واسه کلفتی ... وگرنه خونه زندگیشون نگاه ...کلی مبل و فرش دستباف و عتیقه دارن ... خانجون با تاسف نگاهم میکرد _چهارتا تیر تخته مادر آبرو نمیاره.. هق زدم _آره وقتی رو ملافه مخده میشستن هی باسن مبارکشون جا به جا میکردن با صد تا قر و قمیش میگفتن ما عادت به زمین نشستن نداریم .. خانجون با خنده به پشت دستش زد _عه بی حیا ... بعد نگاه مهربونش به من دوخت النگو دستش در آورد _بیان شب بابات راضی میکنم برین از همون مبل ها بخرید ... 🌷