🍃❤️🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃❤️
❤️
#داستان_شهدا
#خداحافظ_سالار
قسمت سی و پنجم
عمه بغلم میکرد و میگفت: پروانه جان، بزرگ شدی، بیشتر معنی این حرفا رو میفهمی.و به جای پاسخ به سؤالاتم از پدر بزرگ و مادربزرگم تعریف میکرد که چقدر عاشق اهل بیت بودند، وقتی به کربلا میرفتند یک ماه میماندند و میگفت که این روضه اهل بیت، سفرهای است که از زمان جد تو در خانه ما افتاده است و مبادا بعد از ما تعطیل شود.
مدرسه ها باز نشده و به کلاس دوم نرفته بودم که آقام از خرمشهر آمد. باز هم مثل همیشه اوّل سهم عمه و بچههایش را کنار گذاشت و بعد سوغاتیهای ما را داد. برای من یک شلوار چرمی پوست ماری خال خال آورده بود که وقتی پوشیدم، بیشتر احساس «سالاری» کردم.
آقا هدیه هامان را که داد، سری به عمه ام زد. مادرم با شوق و شوری که به خاطر آمدن آقام داشت، گفت: دخترها، آقاتان دوست داره، غذا رو پشت بام بخوره، برید بالا تا من شام رو حاضر کنم.
آقا یک چراغ نفتی ۹ فتیلهای آورده بود که خیلی اعیانی به حساب میآمد. اما مادرم عادت داشت غذا را روی اجاق داخل مطبخ، بپزد. اجاق سینه دیوار، با گل و آجر بالا آمده بود. زیرش با گپههای هیزم خُشک و خرد شده، داغ میشد.
آشپزی های بزرگ فامیلی و نذری در مطبخ بود. ولی وقتی خودمان بودیم، برنج و خورشت را روی چراغ ۹ فتیلهای میپخت و بوی طبخش خانه را پر میکرد. مامان با چند تا جعبه، چیزی مثل میز چوبی درست کرده بود که روی آن پارچه و سفره میانداخت که حکم میز غذاخوری داشت.
آن شب طبق معمول ایران جلو افتاد و از نردبان داخل مهتابی به طرف پشت بام، بالا رفت. به افسانه گفتم: پشت سر ایران برو. منتظر شدم تا او به وسط راه برسد، خواستم با همان روحیه ناشی از حش سالاری از او جا نمانم، نردبان را دو پله، یکی بالا رفتم اما پایم لیز خورد وسط پلهها، کله پا شدم و از آن بالا با سر افتادم روی سنگی که تکیه گاه نردبان بود. یک آن احساس کردم مغزم آمد توی دهنم. پیشانیام شکاف برداشته بود و خون از آن شکاف فواره میزد بیرون. کف
مهتابی، چشم به هم زدنی سرخ و پر از خون شد.
ایران از بالا مامان را صدا کرد. مامان جیغ کشید و سراسیمه آمد پیشم. حال و روز من را که دید، دستمالی برداشت و روی پیشانیام گذاشت. روی صورتم، پر از خون شده بود و از بینیام میچکید ولی گریه نمیکردم. میترسیدم که اگر آقام مرا با این سرو رو ببیند دعوایم کند.
اتفاقاً آمد و به صورت رنگ پریده و خونیام خیره شد. عصبانی که نشد هیچ، باد غروری هم به غبغب انداخت و گفت: حالا معلوم میشه که چقدر سالاری! بغلم که کرد دیگر نفهمیدم چطوری رساندم به بیمارستان.
چشم که باز کردم. توی خانه بودم عمه و دخترهایش، منصور و اکرم و خواهرهانم، ایران و افسانه دورم نشسته بودند. عمه قربان صدقهام داشت میرفت دستهایش را به علامت شکر بالا برد و گفت: «الحمد الله به خیر گذشت.» بعد هم رو کرد به آقام و گفت «دامُلا، برای دفع همه چشم زخمها و بلاها، باید یه گوسفند قربونی کنی و گوشتش رو بدی به فقیر، بیچاره ها! حُکماً عروسم رو چشم زدن.
آقام: گفت به روی چشم. اما قبل از اون باید یه معجون درست کنم تا سالار جون بگیره.
این را که گفت، رفت موزی را که از اهواز آورده بود با شیر و عسل قاطی کرد و دو تا لیوان بزرگ به من داد. تا آن وقت، موز ندیده و نخورده بودم. خیلی بهم مزه داد.
پدرم گفت: حالا رنگ و رخسارت برگشت سرجاش. و چند تا ماچ آبدار از صورت رنگ پریدهام کرد. شانس آوردم که چند روزی تا باز شدن مدرسه باقی مانده بود.
توی خانه استراحت میکردم و آقام هر روز یک جور تنقلات برایم میخرید. خوب که شدم به مامانم گفت: خانم! برو برای ایران و پروانه، پارچه چادری بخر، میخوام ببرمشون سیرک هندی ببینن.
مامان هم رفت و دو قواره پارچه چادر گل گلی برایمان خرید و داد دوختند. چادر بوی دوست داشتن میداد همین قدر از چادر میفهمیدم.
چادرها که آماده شد آقام: گفت برید چادرهاتونو سر کنید تا بریم بیرون. ایران اولش غُرغر کرد اما وقتی فهمید قرار است سیرک هندی ببینیم، اخمش تبدیل به شادی شد. به محل سیرک که بهش فیل خانه میگفتند، رسیدیم پدرم چند قِران داد و بلیط خرید. وارد محوطه فیل خانه شدیم. یک چادر خیمهای بزرگ وسط یک محوطه خاکی علم کرده بودند. انتظار داشتیم که یک فیل گنده ببینیم. عکس فیل را توی کتاب درسی ایران دیده بودیم اما در «فیل خانه » خبری از فیل نبود. چند تا خرس و ببر را داخل قفس به مردم نشان میدادند. بیشتر پولدارها و بالاشهریها آمده بودند و میان آن همه جمعیت، فقط من و ایران چادر داشتیم، ایران که دیگر اخم نمیکرد، خندید و میگفت: پروانه ببین با این چادرها، ما دوتا شديم مثل ننه نقلی. نگاهی به اطراف انداختم و دیدم راست میگوید: زدم زیر خنده.
❤️
🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️