══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت56
کرامتدسترویکمرقاطرگذاشت وخودشرابالاکشیدورویزیننشست. سیاوشودانیالباخوشحالی برایشدستزدند. کرامتافسارراتکانداد. قاطرباوقاروآرامقدمبرداشت؛بعدیورتمهرفت. علیکههنوزکتابتربیتاسبهایجوان دستشبود،انگارکهدریکجلسهعلمیباشد، اخمکردوگفت: «اماتواینکتابنوشتهبرایاینکهاسب بهشماعادتکنه، بهترهدرجلسهاولفقطیکبار سوارشبشیموزودیپیادهبشیم تابهوزنشماعادتکنهوعضلههایگردن وپشتشمنقبضنشهومشکلیبراش پیشنیاد!»
کرامتافسارقاطرراتکانداد وقاطربهطرفعلیرفت.علیعقبعقبرفت. کرامتلبخندزنانگفت: «علیجان،اینقاطره،نهاسبسلطنتی واسبمسابقه.توکهبچه ی شهرنیستی،تودیگهچرا؟»
علیبهزحمتکتابراازلایدندانهای قاطربیرونکشید. قاطرکهانگارازمزهيکتابخوششآمدهبود،سرشراجلوآورد. علیبهسرعتازحصاربالاکشیدوپریدآنطرفونفسنفسزنانگفت: «منکهازخودمدرنمیآرم. اینجااینطورنوشته!»
سیاوشباشگفتیبهبدنبراقّوعضلههایپروپیمانقاطرخیرهشدوگفت: «پسرعجبیالوکوپالیداره. مثلرخشرستممیمونه!»
یوسفگفت: «آفرین!اسمشرو میذاریمرخشرستم!خُبدانیالبروببینمچيکارمیکنی!»
کرامتپایینآمد. بهدانیالکمککردسواررخشرستمبشود. دانیالهیجانزدهشدهبود. کرامتراهنماییاشمیکردودانیال همانکارهاراانجاممیداد. اماطبقمعمولیاحواسشپرتشد یادوبارهشیطاندرجلدشرفت کهباپاشنهبهشکمرخشکوبیدونعرهزد: «برورخشخوشگلِمن!» رخشمثلاسبهایمسابقهشیههکشید وروی پاهایعقببلندشدودانیال کلهمعلقرویزمینپخششد. سیاوشوحسینواکبرازخندهریسهرفتند.
دانیالباصورتروییکسرگینتازهفرودآمد. 💩 پلکهایشرابهمزدوتکههایسرگین راازدهانتفکردبیرونونالهکرد: «ایبرپدرومادرتلعنت!»🤮🤢
□ □□
یوسفازشانسواقبالیکهباآمدنکرامت قسمتششدهبود،سرازپانمیشناخت. کرامتهمانکسیبودکهیوسفدرآسمان دنبالشمیگشت ورویزمینپیدایشکردهبود. درهمانیکهفتهياول،کرامت چنانباهمهدوستورفیقشد کهانگارماههاستباآنهادوستورفیقاست. ازهمهبهترقاطرهابهطورعجیبیبهکرامت اطمینانداشتندوکرامتهمرگخوابآنهاراپیداوبهسازشانمیرقصید. یوسفبههمهتوصیهکردهبودخوببهکارهايکرامتدقتکنندتاروشبرخوردباقاطرهارایادبگیرند. کرامتهمکِنسِبازیدرنمیآوردوهرچهبلدبود، درطبقاخلاصگذاشتهویادشانمیداد.
نه،اینکاراشتباهه. هیچوقتسعینکنیدازپشترویقاطربپرید. اینطوریقاطربیچارهشمارونمیبینه وبهخیال اینکهقصداذیتوآزارشرودارید یکجفتکخوشگلمهمونتونمیکنه!بایددرستوحسابی سروگوششرونوازشکنید. بعدازپهلورویکمرشبپریدوسواربشید.
یوسفازخداخواستهآموزشنیروهاوقاطرهاراکاملاًبهکرامتسپرد. اینوسطفقطعلیبودکههنوزاصرارداشت بایدازرویاصولعلمیودرستکهدرکتاب آموزشیاسبهایجواننوشتهشده، جلوبروند.کرامتدیگربااوجروبحثنمیکرد. علیگفتهبودکهمیخواهدباقاطرخودش طبق آموزشهایکتاببرخوردکند؛اماآتشپارهقاطربازیگوشوجسورعلی، حرفتوکلهاشنمیرفت. آنقدرعلیراگازگرفتوباجفتکهایرعدآسابهپهلویاوکوبیدواورارويزمینانداخت تاعلیتسلیمشد. روزآخروقتیسیاوشرفتبهقاطرهانان خشکبدهد، ورقپاره هایکتابآموزشوتربیتاسبهایجوانرادیدکهآتشپارهورخشرستمدرحالخوردنشبودندوبهبقیهقاطرها همتعارفمیکنند!🤪
□ □□
ادامه دارد....
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖
@setaresho7💖