خصوصاً حاج محسن که ویژگیهای خاصی داشت. نه اینکه بخواهم تعریف اضافهای بکنم، واقعاً محسن بین ما طور دیگری بود. فوقالعاده به پدر و مادرمان احترام میگذاشت و از زمانی که ایشان را شناختم، یک جوان مذهبی و انقلابی بود که آرام و بیسر و صدا به مسجد میرفت و فعالیت میکرد. یادم است یکبار که داشتیم فوتبال بازی میکردیم، محسن از کنار ما گذشت، سلامی داد و به مسجد رفت. یکی از بچه محلها گفت این برادرت چرا اینقدر «دُگم» است. چرا با ما نمیجوشد. گفتم او اخلاقش اینطور است و با مسجد و مطالعه و این چیزها صفا میکند. خلاصه که اخوی از همان نوجوانی تفاوتهای زیادی با ما داشتمحسن در جوانی تزئینات ساختمان کار میکرد و من هم وردستش مشغول بودم. کاغذ دیواری منازل، موکت و از اینطور کارها انجام میدادیم. اخوی علاوه بر کار، درسش را هم میخواند و سال ۵۶ توانست در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شود، اما به خاطر فعالیتهای انقلابی نتوانست ادامه بدهد و بعد به خدمت سربازی رفت. سال ۵۷ در بحبوحه انقلاب به دستور امام از محل خدمتش در پادگان نیروی هوایی (خیابان پیروزی) فرار کرد. شبی که میخواست از پادگان فرار کند، از من خواست کنار دیوار پادگان بیایم. من هم رفتم و ایشان با اسحلهاش از روی دیوار پایین پرید و با هم به خانه رفتیم.
ایشان به یک مسجد که در چهارراه کوکاکولا (پیروزی) و امام جماعتش آیتالله امامی کاشانی بود، رفتوآمد میکرد و با ایشان (امامی کاشانی) مراودات زیادی داشت. حاج محسن بین انقلابیها چهره شناخته شدهای بود. در خدمت سربازیاش به خاطر فعالیتهای انقلابی و انتقال کتابهای شهیدمطهری به داخل پادگان چندبار توسط ضداطلاعات ارتش دستگیر و زندانی شد. بعد از انقلاب هم از همان اولین دوره تشکیل سپاه به عضویت آن درآمد و در پادگان امام حسین (ع) دورههای فرماندهی را پشت سرگذاشت.زمان شهادتشان من هم در منطقه بودم. در توپخانه بودیم و ایشان بهعنوان فرمانده کارهای خودش را انجام میداد. یک روز به ما اعلام شد نقاط تثبیت را درهم بکوبیم. نقاط تثبیت به مناطق حساسی گفته میشود که معمولاً توپخانهها گرای آنجا را میگیرند تا در شرایط حساس، گلوله توپ را درست به همان جا بکوبند. آن روز ما هر چه گلوله داشتیم به این نقاط استراتژیک دشمن شلیک کردیم.
در تعجب بودم با وجود اینکه عملیاتی نیست، چرا توپخانه اینطور عمل میکند. بعد از چند لحظه سردار صادقی که فرماندهی توپخانه سپاه را برعهده داشت و همدورهای شهید تهرانیمقدم بود، پیش ما آمد و از من خواست همراهش بروم. تعجب کردم ایشان با من که نیروی سادهای بودم چه کار دارد. سوار ماشین شدیم و حین راه دیدم آقای صادقی حالش بد است. گریه میکند و قرآن میخواند. پرسیدم چه شده است؟ گفت: برادرت مجروح شده. کمی که جلوتر رفتیم گفت ایشان به شهادت رسیده است. نگو وقتی اخوی شهید میشود، تنها دو ساعت بعد از رادیو عراق اعلام میشود که «محسن حاجی بابا، فرمانده ایرانی در جبهههای غرب را کشتهایم» این خبر را دوستان شنیده بودند، اما به من نمیگفتند تا اینکه خود آقای صادقی سراغم آمد. بعدها، یعنی تا چند روز پشت سر هم رادیو عراق خبر شهادت اخوی را با مارش نظامی و با کلی آب و تاب در اخبارش اعلام میکرد.
⬅️ چرا از محسن حاجی بابا بهعنوان شهیدی با دو مزار یاد میشود، قضیه مزار دوم ایشان چیست؟
بعد از شهادت اخوی، من به همراه باقیمانده پیکرشان که کوچکتر از یک کودک دوساله بود، به تهران برگشتیم و ایشان را در قطعه ۲۶ بهشت زهرا (س) دفن کردیم، اما چند روز بعد که آقای خدابخش، مسئول پشتیبانی میرود تا ماشین سوخته آنها را بیاورد، متوجه میشود قطعههایی از پیکر یک شهید زیر صندلی ماشین جامانده است. از روی انگشتر برادرم متوجه میشوند که باقیمانده پیکر متعلق به اوست. این انگشتر متعلق به مادرمان بود که پیوند عاطفی زیادی بین ایشان و حاج محسن برقرار بود. آن موقع مادرمان به تازگی مرحوم شده بود و اخوی هم به خاطر علاقه زیادی که به مادر داشت، انگشترش را همیشه به دست داشت. خلاصه بعد از شناسایی باقیمانده پیکر اخوی، ایشان را همان جا بر جاده (حد فاصل کل داوود و پادگان ابوذر) دفن میکنند. الان آنجا یک یادمان درست کردهاند و هر سال راهیاننور به زیارت مزار ایشان میروند.
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷