یک مرتبه پقی زدم زیر خنده و به رو خودش انگار که چیزی ناگهانی یادش افتاده باشد، ادامه دادم حتما اونم بشمار سه ، ها ؟» تکانی خورد و گفت: «شما به هیچی دست نزن ، خودم همه چیزو بسته میکنم میذارم پشت ماشین.» مثل اینکه اسباب و اثاثیه مان هم به این جابه جایی های ناگهانی و هرازگاهی ، عادت کرده بودند چون خیلی زود جمع وجور و بار خاور شدند .از بابت وسایل و بارکردنشان که خیالمان راحت شد، حسین رفت پرونده بچه ها را از مدرسه گرفت و راهی تهران شدیم. شهرک محلاتی، آن زمان اوضاع خوبی نداشت و ما برای زندگی با مشکلات زیادی روبه رو بودیم. فصل پاییز بود و به علت نبود امکانات هوای خانه مثل هوای بیرون سرد بود، فاصله آنجا تا محل کار حسین در ستاد نیروی زمینی سپاه هم دور بود. به همین خاطر هنوز جاگیر پاگیر نشده رفتیم شهرک کلاهدوز که برعکس محلاتی همه چیز دم دست بود. با شروع سال تحصیلی وهب رفت اول دبیرستان مهدی دوم راهنمایی و زهرا سوم ابتدایی من هم سرگرم تر و خشک کردن سارای سه ماهه شدم. سارا آینه کودکی های خودم بود مثل من دختر دوم و مثل من عزیز دردانه بابا حسین از سر کار که میآمد تا ساعتی با او سرگرم میشد گاهی که حسابی ذوق میکرد می گفت : «پروانه یادته وقتی زینب از دنیا رفت چقدر غصه خوردیم؟ حالا ببین خدا چه دسته گلی بهمون داده.» سارا بزرگتر که شد و راه افتاد دستش را می گرفتم و میبردمش ،پارک تاب و سرسره بازی سارا دو ساله شد که اتفاقی برایش افتاد از همان اتفاق ها که برای خودم گاه و بیگاه می افتاد؛ رفته بودیم ،شمال کنار دریا زیلو انداخته بودیم پسرها با زهرا و پدرشان توپ بازی میکردند سارا با ماسه ها ور میرفت و من گرم کار خودم بودم که یک دفعه موجی آمد و ناگهان دیدم سارا نیست. جیغ زدم: «سارا!» چشمم به دریا افتاد موج او را بالا آورد و فرو برد حسین با فریاد من متوجه سارا شد و پرید داخل آب زنده شدم با گریه و التماس فریاد میزدم که تو رو خدا نذار بچه م بمیره. حسین خیلی سریع از آب گرفت و بیرونش آورد ولی بچه به حدی آب خورده بود که نفسش بالا نمیآمد و صورتش سیاه شده بود. حسین برش گرداند و چند ضربه با دست به گرده اش زد تا راه بسته سینه اش باز شد. بچه ها مات و مبهوت مانده بودند من اشک شوق میریختم و حسین مدام دلداری ام میداد و می گفت «بخیر گذشت خدا عمرش را دوباره نوشت .» ⬅️ ادامه دارد .... 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷