روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی : صد و چهارم تلاش هنرمندانه حسین و دوستانش در گسترش معارف شهدا خیلی زود به بار نشست من و دختران و پسرانم را هم تشویق می کرد که در این عرصه وارد شویم با او به گلزار شهدا میرفتیم قصه بعضی از شهدا را برایمان روایت میکرد و از عظمت ،شجاعت مظلومیت و گمنامی آنان، خاطره ها می گفت. پیوند عاطفی حسین با شهدا مثل یک جویبار زلال و چشم نواز در زندگی ما جاری شد تا که در دیدگاه عموم ،مردم آن فرمانده لشکر خط شکن سالهای جنگ جای خود را به یک فرمانده طراح و خلاق در همه عرصه های فرهنگی داد که از فیلم سازان برای ساخت فیلم از نویسندگان برای نگارش کتاب از پژوهشگران برای تدوین تاریخ جنگ از هنرمندان برای ساخت باغ موزه دفاع مقدس حمایت کند. به همدان رفتیم و میهمان خواهر بزرگترم ایران شدیم ایران در کودکی با حسین بزرگ شده بود و او را مثل برادرش دوست داشت و برایش درددل کرد و گفت: «حسین آقا چند وقتی که چشمام تار میبینه سرم گیج میره» محسن آقا شوهر ایران مرد دلسوز و جورکشی بود برای خواهرم کم نمیگذاشت اما ارتباط حسین در تهران با پزشکان بیشتر .بود لذا پیشنهاد داد بریم تهران پیش دکتر چشم.» دکتر از سر ایران سی تی اسکن گرفت و گفت: «یه تومور توی سر این خانم هست و باید عمل بشه فقط احتمال داره که بعد از عمل بینایی اش از دست بره ایران از سر اعتقاد و اعتمادی که به حسین داشت گفت: «هرچی حسین آقا بگه. اگه لازمه عمل کنم. 👇👇👇