🇮🇷
#وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷
◀️ قسمت ۱۳۴م
فصل دهم
نبرد فاو ۲۵.
التماس میکرد که نکن
بعد با ناخن افتادم به کف پاهایش
انگار نه قلقلک که شلاق میخورد
بالا و پایین میشد
چند نفری هم که شاهد این شیطنت بودند میخندیدند
هرچه التماس کرد گوشم بدهکار نبود
آنقدر به خودش فشار آورد که فانسقه جدا شد
حالا نوبت او شده بود
اما باور کردنی نبود
رفت سر وقت اسلحه
کلاش را برداشت
من که دیدم موضوع جدیست فرار میکردم
با عصبانیت تیراندازی میکرد
راهی جز این نبود که خودم را برسانم داخل سنگر علیآقا
علیآقا با صدا شنیدن صدای تیر از سنگر بیرون آمد
من مثل بچه پشتش پنهان شدم
از ماوقع که باخبر شد، گلمحمدی را آرام کرد
اسلحه را گرفت و به من گفت:
"خودم میکشمت! آخر این چه جور شوخی است!؟"
آنقدر با علیآقا خودمانی شده بودیم که بگویم:
"تمام این شوخیها از گور خودت بلند میشود! خودت یادمان دادی این طوری باشیم!"
دیدم رفت طرف اسلحه
از سنگر زدم بیرون
حالا او استادانه تا یک وجبی پاهایم تیر میزد و من فرار میکردم و میگفتم:
"دیدی که دروغ نگفتم!"
بعد از مدتی به خط رفتم
خاکریزی الشکل که عراقیها هم مقابل ما بودند و هم در سمت چپ ما
خاکریز ما هم به تبع آن ها الشکل بود
آنجا دُور قناسهزنها و تکتیراندازهای عراقی بود
سرکه از خاکریز بالا میآمد تیر توی پیشانی مینشست
سنگر ما سنگر فرماندهی گردان یعنی حاجستار ابراهیمی بود
حاجستار گفت:
"خوشلفظ! اینجا اگر سرت را بالا ببری، مثل آن بندهخدا میشوید که دیروز شهید شد!"
و خونی را که روی گونی ریخته بود نشانم داد
به غیرتم برخورد
پرسیدم خمپاره ۶۰ توی خط دارید
گفت:
"نه! اگر ما یکی بزنیم عراقیها ۱۰۰ تا جایش جواب میدهند"
حاج ستار را راضی کردم خمپاره ۶۰ بیاورند با ۲۰۰ گلوله
قنداق خمپاره را خوب توی زمین فرو کردم
رویش را با گونی و الوار محکم کردم طوری که تکان نخورد
حاجستار پرسید:
"فلهای کار میکنی یا با حساب و کتاب!"
گفتم:
"اول جنگ توی مریوان آموزش خمپاره دیدهام. انشاءالله که شرمنده شما نشوم."
حاجی به نیروهایش گفت که بروند داخل سنگرهایشان
اولین خمپاره را به سمت سنگرهای مقابل فرستادم
فاصله ما با عراقیها ۷۰۰متر بود
گلوله اول سینهکش خاکریز خورد
۵ متر اضافه کردم و خمپاره دوم را فرستادم
دومی روی سنگر عراقیها نشست
کنارم یک بسیجی بود که سریع ماسورهها را میکشید و من با چرخاندن دستگیره خاکریز را از ابتدا تا انتها زیر خمپاره گرفتم
از ساعت ۲ تا ۶ عصر زدم
عراقیها جرات نمیکردند سرشان را بالا بیاورند و تیراندازی کنند
خط ما آرام بود اما عراقیها با کاتیوشا عقبهها را زیر آتش گرفته بودند
از عقب به حاجستار بیسیم زدند که چند نفر مجروح شدهاند
🔗 ادامه دارد ...
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷