گر همه بیند به چشمِ بد، سراپای مرا
کس نداند خوبتر از من، بدیهای مرا
چون قدح خندم به بختِ خود که در بزمِ وجود
باده از خونِ دلِ زار است، مینای مرا
با تهیدستی کنارم پُر گهر باشد ز اشک
هست منّتها به جان، چشم گهرزای مرا
بعد عمری وعدهی قتلم به فردا داد دوست
کاش فردایی نباشد، باز فردای مرا
بس که مشتاق می ام از می کشان دارم امید
هر که جامی پر کند، خالی کند جای مرا
ای دل از شام فراقت، شکوهی بیجا ز چیست؟
با سحر کی آشنایی بود، شبهای مرا
بر سر کویی که قدر جان و خاک ره یکی است
گر مرا دیدی دگر، بشکن رهی پای مرا
#رهی_معیری
🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات)
@shekardast