eitaa logo
آن*(فرهنگ، هنر، ادبیات)
512 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
740 ویدیو
65 فایل
"آن": یُدرک و لا یوصف: به گفت در نیاید! 🌸لطیفه‌ای است نهانی، که عشق از او خیزد (صفحه‌ای برای اهالی فرهنگ، هنر و ادبیات) فاطمه شکردست دکترای زبان و ادبیات فارسی هیئت‌علمی دانشگاه پیام‌نور هنرجوی فوق‌ممتاز خوشنویسی ارتباط با من @fadak_shekardast
مشاهده در ایتا
دانلود
داریم دلی صاف‌تر از سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه صبح 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
🌹🌹🌹 عشق آموز اگر گنج سعادت خواهی دلِ خالی ز محبت، صدف بی‌گهر است کلیات رهی معیری، ص ۴۸۷. 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
سوختگان هر لاله‌ی آتشین، دل سوخته‌ای است هر شعله‌ی برق، جان افروخته‌ای است نرگس که ز بار غم، سرافکنده به زیر بیننده‌ی چشمِ از جهان دوخته‌ای است دیوان رهی معیری، به کوشش نرگس علی‌مردانی، ص ۲۰۷. 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
گنجینه‌ی دل چشم فروبسته اگر وا کنی در تو بُوَد هر چه تمنّا کنی عافیت از غیر، نصیب تو نیست غیر تو ای خسته، طبیب تو نیست از تو بُوَد راحت بیمار تو نیست به غیر از تو، پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره‌ی خود کن که طبیب خودی غیر که غافل ز دلِ زار توست بی‌خبر از مصلحت کار توست برحذر از مصلحت‌اندیش باش مصلحت‌اندیش دل خویش باش... ای شده نالان ز غم و رنج خویش چند نداری خبر از گنج خویش؟ گنج تو باشد دلِ آگاه تو گوهر تو، اشک سحرگاه تو مایه‌ی امّید مدان غیر را کعبه‌ی حاجات مخوان دیر را... دیوان رهی معیری، ص ۱۲۹ - ۱۳۱. 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است ماییم جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که محو تماشای دیگر است این نُه صدف ز گوهر آزادگی تهی است و آن گوهر یگانه به دریای دیگر است در ساغر طرب می اندیشه‌سوز نیست تسکین ما ز جرعهٔ مینای دیگر است امروز می‌خوری غم فردا و همچنان فردا به خاطرت غم فردای دیگر است گر خلق را بود سر سودای مال و جاه آزاده مرد را سر و سودای دیگر است دیشب دلم به جلوهٔ مستانه‌ای ربود امشب پی ربودن دل‌های دیگر است غمخانه‌ای‌ست وادی کون و مکان رهی آسودگی اگر طلبی، جای دیگر است 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
یا عافیت از چشم فسون‌سازم ده یا آن که زبان شکوه‌پردازم ده یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‌ایم ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور تو را بی‌ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ دل‌گشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده‌ام 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی‌سروسامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی دل با من و جان بی‌تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی‌جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
آن را که جفاجوست نمی‌باید خواست سنگین دل و بدخوست نمی‌باید خواست ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست از دوست به جز دوست نمی‌باید خواست 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
گر همه بیند به چشمِ بد، سراپای مرا کس نداند خوب‌تر از من، بدی‌های مرا چون قدح خندم به بختِ خود که در بزمِ وجود باده از خونِ دلِ زار است، مینای مرا با تهیدستی کنارم پُر گهر باشد ز اشک هست منّت‌ها به جان، چشم گهرزای مرا بعد عمری وعده‌ی قتلم به فردا داد دوست کاش فردایی نباشد، باز فردای مرا بس که مشتاق می ام از می کشان دارم امید هر که جامی پر کند، خالی کند جای مرا ای دل از شام فراقت، شکوه‌ی بیجا ز چیست؟ با سحر کی آشنایی بود، شب‌های مرا بر سر کویی که قدر جان و خاک ره یکی است گر مرا دیدی دگر، بشکن رهی پای مرا 🖊📚"آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast