علی خواجه علی(زابلی)| ۲۲
▪️
پدرشان را کیسه بوکس کردند!
نظامیان عراقی تحت فشار سانسور اخبار و مسائل روزمره بودند که خدا می داند چه بسا اگر کوچکترین آشنایی با مسایل داشتند آن ظلمها را مرتکب نمیشدند. من و مرحوم خالدی و حاج حمید رضایی معروف به حمید بنا، کنار هم و هم خرج بودیم. مرحوم خالدی، بیشتر وقتها، شبها زیر پتو گربه میکرد وقتی ازش میپرسیدم که آقای مهندس! ناراحتی و یا مشکلی دارید!؟ میفرمودند: من بخاطر این نگهبانان گریه میکنم که چقدر تحت ظلم و شکنجه قراردارند و میگفتند: ما آزاد هستیم ولی این نگهبانان عراقی اسیر هستند. یک روز، یکی از افسران عراقی که سنش بالا بود و شیعه و ۶ تا فرزندش هم تو نظام عراق بودند، هم سرباز و هم کادر بودند؛ برای مرحوم تعریف کرده بود که یک روز من را بخاطر یک خلافی زندانی کردند و هنگام تنبیه, چشمهام را بستند و فرزندانم را آوردند که تنبیهم کنند! افسر مافوق روی صندلی نشست و به فرزندانم دستور داد که داخل همین اردوگاه تکریت ۱۱، منو کیسه بوکس کنند و فرزندانم حق سرپیچی نداشتند!.
اینقدر قوانین خشک و سختی بر نظامیان خودشون حاکم بود و اگر ما که اسیر دستشون بودیم خودمون را با نظامیان آنها مقایسه کنیم در می یابیم که حقیقتا ما آزاد بودیم و انها اسیر ما بودند که برای مراقبت ما، شب و روز و در سرما و گرما نگهبانی می دادند.
آزاده تکریت ۱۱
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#علی_خواجه_علی #خاطرات_آزادگان #ازادگان