#تیکه_کتاب
کوچه پس کوچه های شهرستان خوی پر از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی من است .خاطراتی که درون صندوقچه ی ذهنم همانند مرواریدی می درخشند . به راستی چه روزهای شیرینی بود روزهایی که صبح تا شب با بچه ها ی محله و بازی با آنها سپری می شد. مادرم زن متدین و صبوری بود وجودش چنان گرمابخش خانه ی کوچکمان بود که غم یتیمی در آن کم تر حس می شد. عروسک پارچه ای را که برایم دوخته بود هر وقت در آغوش می گرفتم تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کردم .
چند کوچه بالاتر از ما خانواده ای زندگی می کردند که دختر زیبایی به نام توران داشتند. برادر بزرگم محمد عاشق شده بود. آن سالها جوان ها در سنین پایین و با ازدواج آسان تشکیل خانواده می دادند. برای همین هم خیلی زود اسم توران در صفحه ی دوم شناسنامه ی محمد نوشته شد و آنها زندگی مشترکشان را در خانه ی ما شروع کردند . توران دختر آرام و متینی بود همه ی ما دوستش داشتیم . محمد می گفت توران همه ی زندگی من است اما از دل بی امان توران خبر نداشت . او روز به روز اززندگی با محمد دل سرد تر می شد . اشک هایش از چشم های میشی رنگش سرازیر شده و بر روی گل های دامنش می ریختند. بالاخره یک روز کاسه ی صبرش لبریز شد و بی هوا به خانه ی پدری اش رفت. مادرم ومحمد بارها دنبالش رفتند اما او هیچ وقت برنگشت......
چند ماه از رفتن توران می گذشت اواخر اردیبهشت سال چهل وهشت بود که برایمان خبر آوردند توران پسری به دنیا آورده است . هر چند که خبر حاملگی اش را از ما مخفی کرده بودند ولی مادرم از تولد نوه اش خوشحال شد وچند پتو به عنوان چشم روشنی خرید و راهی خانه ی پدری توران شد من هم همراهش رفتم.
نوزاد نو رسیده دل مرا برده بود اسمش را سهراب گذاشته بودند. گونه هایش مثل یک انار سرخ بود.خیلی شبیه توران بود انگار از محمد برای سهراب فقط نام خانوادگی حاتم نوه سی رسیده بود . دوست داشتم ساعت ها با سهراب بازی می کردم .حواسم پیش سهراب بود وحرفهای بزرگترها را نمی شنیدم که مادرم با عصبانیت دستم را گرفت و به خانه برگشتیم . فهمیدم که توران دوباره حاضر نشده بود ،برگردد.
#شهید_سهراب_حاتم_نوه_سی
#ادامه_دارد👇👇👇
@westaz_defa