🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی
#من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜
#قسمت_هفدهم
امروز میخوام تصمیمو عملی کنم...
امروز میخوام مسلمون شم ولی نمیدونم چجوری...بابا که نمیزاره من از خونه برم بیرون...موندم چکار کنم...تصمیم گرفتم برای هزارمین بار تو این چند روز از اسما و حسنا کمک بگیرم...
گوشیمو برداشتمو شماره خونشونو گرفتم...
بعد از خوردن چندتا بوق صدای امیرحسین تو گوشی تلفن پیچید:
+چه عجب زنگ زدی!بابا چشمم خشک شد رو گوشی تلفن!خب حالا زود تند سریع بگو ببینم کدوم شهر؟!
انقدر تند این حرفارو میزد که من فرصت معرفی خودمو نداشتم!
بالاخره با ساکت شدنش من تونستم حرف بزنم:
_سلام آقا امیر...خوب هستین؟
بنده خدا تعجب کرده بود و به تته پته افتاده بود:
+سَ...سلام...ببخشید اشتباه شد...شما؟!
خندم گرفته بود...با صدایی که ته مایه خنده داشت گفتم:
_الینا هستم...مالاکیان...مثل اینکه بدموقع زنگ زدم...
+عهه...شمایید...شرمنده نشناختم...آخه منتظر تماسی بودم فکر کردم شمایید...
_خواهش میکنم من شرمندم که بدموقع زنگ زدم...من بعدا زنگ میزنم...سلام برسونید...خدافظ...
بعدم بدون اینکه اجازه بدم چیز دیگه ای بگه قطع کردم...
یکساعت بعد گوشیم زنگ خورد.شماره خونه دوقلو ها بود...تماس رو وصل کردم که صدای دوتاشون باهم بلند شد:
+سلاااام دختر خارجی...
فهمیدم صدام رو بلندگو که دوتاشون باهم سلام کردن...
_سلام و کوفت...دوباره صدا من رو بلندگوإ؟شما که میدونید بدم میاد...میخواید مثل اوندفه ضایع شم؟!
اسما:خب حالا چه خودشم میگیره...نترس صدات رو بلندگو باشه خواستگار برات پیدا نمیشه...
_اسماااا؟!
اسما:جااانم؟!
_راستی داداشتون گفت که من اول...
حسنا پرید تو حرفمو گف:
+آره فهمیدیم...کلی هم بهش خندیدیم...
خنده ی کوتاهی کردم که حسنا گف:
+اِلـــــــی...دیدی بدبخت شدی...دیدی بیچاره شدی...دیدی...
پریدم تو حرفشو گفتم:
_مگه چی شده؟!
حسنا:ما داریم میریم...
_کجا؟!
اسما:شیراز...
_خب به سلامتی کِی میرید؟چند روزه؟
حسنا:هفته دیگه میریم...
اسما:دوتا سیصد و شصت و پنج روزه!...
_چــــــی؟!عین آدم حرف بزنید ببینم چی میگین...ینی چی دوتا سیصد روز؟
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
نشر معارف شهدا درایتا
#کانال_زخمیان_عشق
@zakhmiyan_eshgh