بی‌خبر از تو (۱) مریم ابراهیمی شهرآباد دستم را روی شیارهای اسمش می کشم که هک شده است بر روی این سنگ مرمر بی روح که شده است مانع وصل من و او، در دلم صدایش می زنم: «بی بی جان دلم برایت تنگ شده ». خبیر از دور من را می بیند، محسن از جایش بلند می شود و می گوید: «محبوب من میرم تو ماشین حوصله این پیرمرده رو ندارم.» خبیر قدم هایش را تند کرده و مابین قبرها حالت دو می گیرد، اگر من می خواستم با آن سرعت از بین قبرها رد شوم قطعا تمرکزم بر هم می ریخت و پایم می لغزید و درون یکی از آن گودال های تنگ و تاریک عمیق می افتادم. تصورش هم برایم سخت است و وحشتناک. یاد حدیث حضرت علی می افتم که این قبرها هر روز صاحبان خودشان را صدا می زنند... از شما گرامیان دعوت می‌کنیم این داستان زیبا را در کانال زن روز مطالعه فرمایید. @zane_ruz ارتباط با ادمین: @zaneruz97