آش یلدا رویا حسینی بوی هل و دارچین، چای داغ، چیزی از بوی تند پیاز نگینی شده، کم نمی کند. لیوان چای را کنار اجاق گاز می گذارم و به جلیزوولیز پیازها گوش می دهم. لبخند کجی می زنم و در دلم می گویم: «اون موقع که اشکم رو درآوردید، به اینجاش فکر نکرده بودید، نه؟!» نوبت حبوبات است. خط لبخند روی صورتم، مسیر جویبار جاری از چشمم را کمی تغییر می دهد، اما باز هم اشک ها می چکند و درست می افتند وسط قابلمه حبوبات خیس خورده. اشکم با آب مخلوط می شود. ـ چه معجونی بشه این! اینم اکسیر غصه! خبرتو بیارن برام ایشالا. بی درنگ دست راستم را روی تعویذ چرمی کوچک آویزان از گردنم می گذارم؛ و بین دو انگشت شست و اشاره ی دست چپم را گاز آرامی می گیرم که مبادا یک سر نفرین، دامن خودم را بگیرد. سودابه جنی گفته بود این تعویذ مرا از عواقب نامیمون طلسم حفظ می کند... @zane_ruz ارتباط با ادمین: @zaneruz97