صالحین تنها مسیر
رمان 1⃣ نام رمان؛ #او_را نویسنده؛ سر کار خانوم محدثه افشاری 📚این رمان در مورد دختری به نام ترنم ه
🔹 #او_را ...3
شاید توی دنیا هیچ کس مثل من و سعید اینقدر عاشق نبود...
طاقت حتی یه لحظه ناراحتی همدیگرو نداشتیم...💕
هیچکس حق نداشت به نازدونه ی سعید کوچکترین بی احترامی کنه...
حتی پسرای دانشگاه هم میدونستن که حق نزدیک شدن به منو ندارن🚫
دیدن صورت بی روح و رنگ پریدم تو آینه خودم رو هم ترسوند...
چه برسه به سعید...
پس تا نیومده بود باید حسابی به خودم میرسیدم
👗💅💄👄👌
سریع دست به کار شدم، کرم و رژلب و خط چشم باریکم کار خودش رو کرد،
در عین بیحالی مثل هرروز خوشگل و به قول سعید "جیگر" شدم...
👱😉
در حال عوض کردن لباسم بودم که زنگ در به صدا دراومد.
سریع پله ها رو پایین رفتم و درو باز کردم.
دیدن چهره ی سعید،حتی از پشت آیفون هم حالم رو خوب میکرد.💕
از در که وارد شد با دیدن من سوتی زد....
-اوه اوه،اینو نگاااا
خانوم ما موقع مریضی هم ناز و تکه😍👌
چه جیگری شدی تو...
با گفتن "دیوووونه" خودمو تو بغلش انداختم....
❣هیچ جا به اندازه ی آغوش سعید برام گرم و امن نبود...
-آخه وروجک دیشب چقدر بهت گفتم تو این هوای بارونی و سرد پالتو رو از تنت درنیار؟؟🌧
پالتو رو که در آوردی هیچ،لج کردی شالتم از سرت برداشتی...😒
تو که اینجوری منو اذیت میکنی حقته...
اگه همون دیشب یه دونه میزدم تو گوشت الان حالت خوب بود....
-عههههه...😳
سعییید😒
-کوفت!
-بد☹️
-شوخی میکنم😁
ولی انصافاً یه چک میخوردی بهتر بود یا الان بخوای بری دو سه تا آمپول بخوری؟؟😜
-نخیرشم،آمپول هم نمیخورم.
تو که میدونی من چقدر از آمپول میترسم😰
-ههههه. مسخره ی لوس...😂
-لوس خودتیییییی😝
گاز محکمی از بازوش گرفتم و پله ها رو دو تا یکی بالارفتم و به اتاقم پناه بردم.
سعید هم پشت سرم دوید و وارد اتاق شد و درو بست...
"محدثه افشاری"
✨❤️
🔹 #او_را ...4
بعد از رفتن سعید دوش گرفتم و دراز کشیدم...
حتی تصور زندگی بدون سعید هم برام کابوس بود...🕸
❤️من برای داشتن سعید حاضر به هر کاری بودم...
اون جبران همه کمبودها و محبت های نادیدم از طرف خانواده
و تنها همدمم بود💕
حتی بیشتر از خودم به فکرم بود...
یک ساعت بعد با شنیدن صدای تلویزیون، فهمیدم که بابا اومده خونه و احتمالا مامان هم کم کم پیداش شه.
هروقت سرما میخورم دلم فقط خواب میخواد و خواب میخواد و خواب...😴
-ترنم خوشگلم!
پاشو بیا شام بخوریم...
پاشو مامانم...
-مامان بدنم درد میکنه،
بذار بخوابم،میل ندارم. نمیخورم.
-ترنم خسته ام،حال حرف زدن ندارم .پاشو بریم...
-مامانمممم.....
شب بخیر👋
صدای کوبیدن در، خیالمو راحت کرد که مامان رفته و دوباره خوابیدم...😴
فردا رو نمیتونستم مثل امروز تعطیل کنم.
حتی یک روز خوابیدنم به برنامه هام ضربه میزد و از کارهام عقب میموندم.
از باشگاه،کلاس ها، دانشگاه و...
خوب میشدم یا نه،بهرحال صبح باید دنبال کارهام میرفتم.
"محدثه افشاری"
❤️✨
دلــ❤️ـ نوشــ✍ـته
معبودم🍃
با وجود نافرمانی و سرپیچی از اوامرت و ارتکاب به معاصی بازهم مرا به خود میخوانی و مهربانتر از مادر در آغوش پرمهرت جایم میدهی💞
با کدامین زبان ثنایت را بگویم که سپاس این حد از عطوفت و کرمت باشد؟!!
میگویند
"صد بار اگر توبه شکستی باز آی"
دروغ می گویند!!
صدبار هیچ است.اگر همه ی عمرم را هم توبه بشکنم یقین دارم باز تو را در مقام بخشنده ترین می یابم...
کم لطفی است بخششت را به صدبار محدود کردن!!
آخر تو کریمی و کرمت حد ندارد..
پروردگارا...
ای آنکه اول و آخر هرچیزی هستی...
و ای آنکه بنده نوازیت در تصور نمی گنجد🌷
بر من توفیقی عطا نما که اول هرکارم با نام و یاد تو و به قصد قربت تو آغاز گردد و آخر هرکارم مهر رضایتت بر عملم نمایان باشد😍
خـــــــداوندا👐
ای مالک آسمان ها و زمین و هر آنچه در خود جای داده اند...
همه ی عالم را برای من آفریده ای و من را برای خودت🍂
از تو میخواهم بر من قدرتی عطا کنی تا بواسطه ی آن از همه ی عالم برای تو بگذرم و تنها تو باشی و تو باشی و تو...
آمین یا رب التوابین...
✨نویسنده:کنیزمولا✨
❤️✨
بسم الله الرحمن الر حیم
📖 یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ
💠 در آن روز خدا حساب و کیفر شایسته آنها را تمام و کامل خواهد پرداخت و خواهند دانست که خداوند حق آشکار است.
#سوره_نور_آیه_۲۵
#تفسیر_صفحه_۳۵۲
🔑در قیامت، وقتی پردههای غفلت، غرور، جهل، تبلیغات کاذب و هوسها کنارمیروند، مردم حقیقت را میفهمند.
@saLhintanhamasir
پدری خسته دارم،
با دستهای مهربان،
قرنهاست،
هر جا که جای مهر #پدر خالی بوده،
تمام عیار،
پدری کرده!
تا،
فرزندان جامعه، احساس یتیمیِ بیمهری نکنند،
اما،
افسوس و صد افسوس!
ما فرزندان لایقی نبودهایم!