eitaa logo
صالحین تنها مسیر
240 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 نکته ای از زیارت عاشورا :🌺 🍂 يا اَبا عَبْدِ اللهِ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا، وَعَلي جَميعِ اَهْلِ الاِْسْلامِ ⚡️یه عده میگن چرا برای اتفاقی که ١۴٠٠ سال پیش افتاده، هنوز عزاداری می کنید؟ 🔴 جواب: این مصیبت، یک مصیبت معمولی نیست. این مصیبت بر همه ی اهل اسلام و حتی بر اهل آسمانها نیز سنگین و عظیم است. 🔸چون در حق ولیّ خدا که نماینده خدا در زمینه، اتفاق افتاده. 🔸چون بر علیه دین خدا و جریان حق صورت گرفته. 🔸چون با تضعیف راه سعادت، در حق کل بشریت ظلم شده. ☘و این عزاداری، موجب تقویت دین خدا و بیداری و هدايت انسان ها بسوی رشد و سعادت میشه.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صالحین تنها مسیر
#قسمت_چهاردهم کوچ غریبانه💔 بدون آنکه درست بفهمم جمله ام چه معنایی دارد طوطی وار همان را کمی بلندتر
کوچ غریبانه💔 بعد از نگاهی مهربان و حاکی از همدردی آهسته از پله ها پایین رفت.فضای اتاق را سکوت غم انگیزی پر کرده بود.انگار در و دیوار این اتاق هم حس می کرد که مونس همیشگی اش به زودی از اینجا می رود وتنهایش می گذارد. با همان سر و وضع کنار تخت چوبی ساده و محقرم زانو زدم و نامه ی مسعود را با اشتیاق تشنه ای که به آب رسیده باز کردم.از دیدن خط زیبایش انگار جان تازه ای به تنم آمد.نوشته های او برایم حکم مرهمی را داشت که زخم های روحم را تسکین می داد.ولی این بار فقط یک نوشته نبود.انگار داشت کنار گوشم زمزمه می کرد! در آن زمان که جامه ی سپید بخت به مرمر تنت کنند و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند به خاطر آر عشق من در آن زمان که با ورود تو غریو مجلسی به اوج کهکشان رود در آن زمان که شادی و نشاط آن به گوش آسمان رسد به خاطر آر عشق من در آن زمان با شکوه که دست خود به دست او دهی و بستر حریر خود به اختیار او نهی به خاطر آر عشق من که در ورای این همه سرور دلی به غم نشسته است دلی که مهر خود به غیر تو به کس نبسته است و بعد تو در این جهان ز هر چه هست جز غمت دگر گسسته است. *** -چرا در و باز نمی کنی دختر؟مانی اون تو داری چیکار می کنی؟همه این پایین منتظرن می خواییم راه بیفتیم. ظاهرا متوجه غیبتم شده بودند صدای مامان عصبی به گوش می رسید.به جهنم چه فرقی می کرد.دیگه هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.با خونسردی نامه ی مسعود را تا زدم و در میان سینه ام جا دادم.رطوبت اشک را از صورتم پاک کردم و آرام و بی تفاوت از جا برخاستم.با باز کردن چفت در قیافه ی برافروخته اش جلویم ظاهر شد. -چیه اینقدر سر و صدا می کنین؟من حق ندارم یه دقیقه با خودم خلوت کنم؟ تنها بود با خشم نگاه کرد: -این بازی ها چیه درآوردی؟حالا خیر سرت بله رو گفتی حالا این ادا فناها چیه در میاری؟ -شما هم که به هدفتون رسیدین دیگه چی می خوایین؟ نفهمیدم با چه جراتی این حرف را زدم!انگار دیوانه شده بودم.با چشمهای از حدقه درآمده نگاهم می کرد. -پس خیال داری آبروی ما رو ببری؟می خوای ما رو انگشت نمای مردم کنی آره؟ولی کور خوندی الان بهت نشون می دم الان بهت ثابت می کنم که می تونم مسعود و بفرستم اونجا که عرب نی انداخت حالا می بینی. در اتاق را به هم کوبید و رفت.صدای قدمهای محکمش از توی پله ها شنیده می شد.داشت بلند بلند بد و بیراه می گفت.لحظه ای بی حرکت همان جا ایستادم بعد مثل اینکه تمام نیرویم تحلیل رفته باشد بی حال گوشه ای نشستم. به خودم دلداری دادم(اون داشت بلوف می زد.مطمئنم جراتش رو نداره.از همون اول هم نباید گول حرفاش رو می خوردم و زیر بار این ازدواج می رفتم.) صدای داد و فریادی که از حیاط می آمد توی دلم را خالی کرد)اگر واقعا علیه مسعود اقدامی بکنه چی؟)احساس پشیمانی به دلم چنگ انداخت.ای کاش به فکر این مبارزه ی احمقانه نیفتاده بودم.در آن گیر و دار یک چیز برایم قطعی بود اگر کوچکترین حادثه ای برای مسعود پیش می آمد درجا خودم را سر به نیست می کردم. صدای بالا آمدن چند نفر با هم مرا از فکر بیرون آورد.چه خبر بود؟!شهلا و محمد همزمان وارد اتاق شدند.نگرانی از قیافه هایشان به خوبی پیدا بود.شهلا کنارم نشست. -چیکار کردی مانی؟مگه عقل از سرت پریده؟چرا داری همه چیز و خراب می کنی؟ -چی رو دارم خراب می کنم؟مگه چیز دیگه ای هم مونده؟ -تو تا اینجاش پیش اومدی.الان چه بخوای چه نخوای زن ناصری.حالا که کار از کار گذشته چرا داری جون مسعود و به خطر می ندازی؟ حرفش به نظرم خنده دار بود:جون مسعود؟من تازه می خوام اونو نجات بدم.با این وصلت من مسعود و با دستای خودم کشتم...عزیزترین کسمو با دستای خودم از بین بردم. محمد روی لبه ی تخت نشست و مستقیم نگاهم کرد:
کوچ غریبانه💔 -همه ی ما خوب می دونیم که تو مسعود چقدر بهم علاقه دارین.می دونیم که بدون هم زندگی براتون جهنم می شه ولی این روشی که تو در پیش گرفتی راه نجات نیست.همین امشب که تو راه می اومدیم داشتم به شهلا می گفتم تا به حال هیچکسی رو به فداکاری تو ندیدم!تو به خاطر نجات مسعود از خوشبختیت گذشتی .تو این دوره زمونه کمتر کسی این کار و می کنه.ولی حالا که کارا داره خوب پیش می ره خرابش نکن.خودتم می دونی که مهری خانم زن لجبازیه و اگه پاش بیفته کاری نداره که سر مسعود و ببره بالای دار بخصوص از وقتی که فهمیده عزیز قضیه ی نا مادری بودنش رو به تو گفته بیشتر به خون ما تشنه ست.پس بیا و آتو دستش نده.اگه واقعا مسعود و دوست داری راضی نشو که بی گناه به دام بیفته...آینده رو کی دیده اگر قسمت تو مسعود به هم باشه بالاخره یه روزی به هم می رسین. -محمد راست می گه امروز تا فردا آدم نمی دونه چی می شه.خیالت از بابت مسعود هم راحت باشه اون قسم خورده که تا آخر عمرش منتظر تو می مونه.تو که بهتر اونو می شناسی آدمیه که حرفش دوتا نمی شه پس از خر شیطون بیا پایین و برو سر خونه زندگیت تا ببینم خدا چی می خواد. همین که شنیدم مسعود منتظرم می ماند برایم کافی بود.در آینده می توانستم هزار بهانه برای به هم زدن این زندگی پیدا کنم.صدایم نای بالا آمدن نداشت به شهلا گفتم: -برو بگو من حاضرم برم به شرط اینکه مامان همین فردا کیف و بده به محمد آقا. قیافه هایشان به تبسمی از هم باز شد.شهلا در حال برخاستن گفت: -آفرین دختر خوب. محمد برای بلند شدن کمکم کرد در سرازیری پله ها آهسته گفت: -می دونم داری می ری که زندگی تلخی رو شروع کنی ولی برای مسعود هم تحمل این وضع آسون نیست بخصوص که خودش رو مقصر این اتفاق می دونه و روزی صدبار به خودش لعنت می فرسته.به هرحال امید چیز خوبیه و فقط امید به آینده است که می تونه شما دو نفر رو سرپا نگه داره پس سعی کن هیچ وقت امیدتو از دست ندی. در جواب فقط نگاهش کردم.تا به حال او را تا این حد مهربان ندیده بودم.در حیاط بگو مگوی سرکوب شده ای هنوز در جریان بود.در میان حاضرین چشمم قبل از همه به ناصر افتاد که مثل مار زخم خورده گوشه ای ایستاده بود.در چشمانش خشم و کینه ی عجیبی موج می زد!احساس کردم دلش می خواهد همان جا سر از تنم جدا کند.خوشبختانه از خاله مهین و شوهرش آقای نصیری خبری نبود.حتما برای پذیرایی از مهمانها زودتر از آنجا رفته بودند.کنار حوض مامان به تنه ی درخت انجیر تکیه داده بود و همان طور که دست را زیر چانه اش ستون داشت چپ چپ نگاهم می کرد.پدرم به حالتی مفلوک و تو سری خور گوشه ی دیگری ایستاده بود.قبل از همه به سراغ او رفتم. -آقا جون اگه تو این چند سال بهتون زحمت دادم منو ببخشین.من دارم می رم و امیدوارم دیگه هیچ وقت به این خونه برنگردم و مایه ی اذیت و آزار شما نشم. برای اولین بار با محبت عجیبی بغلم کرد و بی اختیار به گریه افتاد: -تو منو ببخش بابا جون هیچ وقت اونطور که باید و شاید واست پدری نکردم.می دونم که تو این خونه زندگی خوبی نداشتی خدا کنه تو خونه ی شوهرت خوشبخت بشی. چه آرزوی محالی.مثل روز برام روشن بود که در کنار ناصر هرگز طعم خوشبختی و سعادت را نمی چشم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر چند بی ارزش! هر چند ناخالص! هر چند دیر و از راهی دور! از فاصله ای که بین خودم و خودتان ساخته ام! اما سلامی به مهربان پدر عالم... السَّلاَمُ عَلَى مُحْيِي الْمُؤْمِنِينَ وَ مُبِيرِ الْكَافِرِين
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚘﷽⚘ باز هم روز من و عرض ادب محضر یار باسلامی برکت یافته روز و شب ما أَلسلامُ عَلی مَن طَهَّره الجلیل سلام بر آن کسی که رب جلیل او را مطهر گردانید... 🌹«اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ»🌹 🌿🌼🌿
🏴 ▪️کربلا، یک ترازوست! ترازویی که به وفای آدمها نمره می‌دهد! ➕به وفای آدمها در برابر امام.... 🔥اما همه به وفایِ امام نمی‌رسند! ✦ سنگ این ترازو از جنسِ است! آدمها را می‌گذارند روی کفه‌ی دیگر و وزن می‌کنند! اندازه‌ی صدق‌شان هرقدر باشد: نمره‌ی وفایشان معلوم می‌شود! ✓ صدق، میزانِ هزینه‌ایست که از برای امامت کرده‌ای! ⚡️نه میزان ادعایی که داشته‌ای!