فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📽 #ببینید | اگر شاه هم بود همینقدر دستاورد داشت!
♨️ پاسخ به شبههای مشهور
💢 مقایسه رتبه ایران با جهان
⁉️ وضعیت شاخص امید به زندگی در ایران
#دهه_فجر
#پهلوی
🇮🇷 تحلیل سیاسی و جنگ نرم
http://eitaa.com/joinchat/1560084480C6ad9c44032
جان آقام (عج)
بخوان دعای فرج رادعااثردارد
دعاکبوترعشق است وبال وپردارد
🌺دعای منتظران درعصرغیبت🌺
اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسکَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى
❤️برای سلامتی آقا❤️
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
💖دعای فرج💖
بسم الله الرحمن الرحیم
اِلهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ،
وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاء
ُ
وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ
واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى ، وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِي
الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم
فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛
يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني
فَاِنَّكُما كافِيانِ ، وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ ؛
يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ ؛
الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛
يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ
یک فاتحه و توحید ، نثار ارواح مقدس امام حسن عسکری (ع)و حضرت نرجس (س) ، پدر و مادر گرامی امام عصر (عج)
ای مولای ما ، ای امام ما ، یا بقیت الله فی ارضه
به رسم ادب ، برای پدر و مادر بزرگوارتان ، هدیه ای فرستادیم ، شما هم ما را به هدیه ای مهمان کن ، همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد
🔴 عفو عمومی متهمین اغتشاشات
🔴 شروین حاجیپور و گِرِمی
🔴 ما چه میکنیم؟!
(آنچه عرض میکنم در مورد ایران و فارغ از خبر زلزله در ترکیه و سوریه است ...)
امروز در فجازی بیشترین موضوعی که در موردش صحبت شد، بردن جایزه گِرِمی در حوزه تغییر اجتماعی توسط شروین حاجیپور برای آهنگ #برای بود ...
(گِرِمی در موسیقی هموزن اُسکار در سینماست لذا - درست یا غلط - برای اهل هنر بسیار بااهمیت است)
نمیدانید برخی چه غش و ضعفی میرفتند، طرف میگفت این خبر بعد از ماهها ناراحتی، برای یکسال شادی ما کافی است!! خود شروین توییت زد «ما بردیم» و بیش از سه میلیون توییتش دیده شد ... در حالی که یک روز قبل مهمترین خبر این روزها برای همهی ایرانیان منتشر شده بود ...
نظام در اوجِ اقتدارِ خودش در چندین ماه گذشته، یک #عفو_عمومی داده بود و دهها هزار زندانی را به آغوش خانوادههایشان بازگرداند. اکثریت قریب به اتفاق بچههایی که در اغتشاشات اخیر، خود و خانوادهشان را گرفتار کرده بودند، علیرغم طی کردن مراحل قانونی آزاد میشدند. علی کریمی، حمید فرخنژاد، مسیح علینژاد، منوتو، اینترنشنال و ... همه آچمز شده بودند! ولولهای برپا شده بود ...
اما رسانه به سادگی، اولویتها را عوض میکند و کمترین خبری از این موضوع در رسانههای نارسمی آن طرفیها منتشر نشد. روی بدتر ماجرا هم اینکه خود ما هم در فضاهای مختلف، مدام در حال تغییر دادن اولویتها بودیم. به همه چیز پرداختیم تا این موضوع کم و کمتر دیده شود ...
👈 اگر هر جای دیگرِ دنیا اینچنین #عفو_عمومی داده میشد، احتمالاً تا مدتها همهی رسانهها و اذهان عمومی متأثر از آن بودند ...
#حمید_کثیری
صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۸۰) #دختربسیجی آرام دستکشاش رو در آورد و به چشمام ملتمسانه نگاه کرد و گفت :میشه بریم و خودمو
قسمت(۱۸۱)
#دختربسیجی
از حرکت وایستادم و با تعجب به آیدا که به سمت در می دوید نگاه کردم که آرام
کنارم وایستاد و گفت :حتما آقا سعیده!
به چشمای خندونش خیره شدم و با اشاره به آیدا گفتم :این همه تغییر؟! مگه میشه؟
_حالا که شده!
آیدا در حیاط رو باز کرد و بعد دست دادن با سعید دوتایی به سمتمون اومدن.
با رسیدن سعید و آیدا بهمون که دست توی دست هم و با خنده به سمتمون می اومدن با سعید دست دادم و سعید بعد احوالپر سی با من و آرام به سمت
آلاچیق رفت و من رو به آیدا گفتم :آیدا مطمئن باشم که تو خواهر تنبل خودمی ؟
آیدا پشت چشمی برام نازک کرد و رو به سعید گفت : سعید جان! ما می خوایم آدم برفی درست کنیم تو هم می خوای کمکمون کنی؟
با این حرفش من زدم زیر خنده که آرام سقلمه ای بهم زد و جدی نگاهم کرد و
مامان رو به آیدا گفت : سعید تازه رسیده و خسته اس تو هم به جای بازی بیا
برو بهش یه چایی بده.
سعید در حالی که به سمت آیدا میومد و به روش لبخند می زد گفت :من نه
خسته ام و نه چایی می خوام.
سعید که حالا به آیدا رسیده بود ادامه داد: خب کجا باید آدم برفی درست کنیم؟!
با این حرف سعید گل از گل آیدا شکفت و همگی برای درست کردن آدم برفی
به قسمت پر برف حیاط رفتیم و مشغول درست کردن آدم برفی شدیم.
با تموم شدن کارمون مامان و بابا و مرسانا که تا اون لحظه توی خواب ناز بود هم
بهمون ملحق شدن و همگی کنار آدم برفی ا ی که شال دور گردنش شال گردن من
و چشماش دکمه های کاپشن سعید بودن عکس انداختیم.
چهرهی مامان و بابا از شدت گرمای آتیش و صورت ما از شدت سردی برف توی
عکس قرمز بود ولی یه چیز بین همهمون مشترک بود و اون هم لبخند گند ه ای
بود که همه روی لب داشتیم و نه تنها لبامون که چشمامون هم توی عکس می خندیدن.
همه خوشحال بودیم و از ته دل می خندیدیم.
نیم ساعت بعد همه روی مبلی کنار شومینه نشسته بودیم و چایی می خوردیم که با زنگ خوردن گوشیم و دیدن شماره ی پرهام روی صفحه اش از جام
برخواستم و برای جواب دادن از بقیه فاصله گرفتم.
یک ربعی با پرهام که از نرفتن من و آرام به شرکت حسابی شاکی بود حرف زدم و
دوباره به سمت بقیه رفتم و پشت مبل سه نفر های که آرام و آیدا روش نشسته
بودن و سرشون به لبتاپ من گرم بود وایستادم.
بابا و سعید گرم حرف زدن با هم بودن و مامان و آوا هم سرشون توی گوشی آوا
بود و در مورد چیزی که به نظر میرسید لباس باشه بحث می کردن.
نگاهم رو از مرسانا که روی زمین نشسته بود و با خودش بازی میکرد گرفتم و کنار
آرام نشستم و پرسیدم: چیکار می کنین؟
قسمت(۱۸۲)
#دختربسیجی
آیدا جواب داد: داریم دنبال یه لباس عروس خوشکل می گردیم.
ابروهام رو بالا انداختم که آرام لبتاپ رو جلوم گرفت و گفت :آراد میشه نظرت رو
درباره ی این دوتا لباس بگی ؟
به دو عکس لباس سفید عروس نگاه کردم و گفتم :خوبن!
_کدومش قشنگ تره؟!
دوبار ه به صفحه ی لب تاپ نگاه کردم و گفتم :این که دوتاش یکین!هر دوتاش
شبیه همه!
آرام و آیدا با تعجب به عکسا نگاه کردن و آرام گفت: اینا کجاشون شبیه هم دیگه اس؟
با دقت به عکس خیر ه شدم و وقتی دیدم فرقی با هم ندارن گفتم: من که فرقی
بینشون نمی بینم!
_آراد! خوب دقت کن، این یکی دامنش بیشتر پف داره و روی قسمت بالا تنه اش کمتر کار شده درست بر عکس اون یکی!
آیدا با حرص گفت:ولش کن آرام! آراد و سعید چشماشون همه چیز رو یه جور می بینه کلا!
سعید که حرفامون رو شنیده بود با خنده سری تکون داد و گفت :نه خیر خانم!
شما خیلی ریز بین تشریف دارین!
آیدا با گو شیش عکسی رو به آرام نشون داد و گفت : آرام به نظرت رنگ این دوتا
لاک شبیه همه؟
آرام _نه!
آیدا : برا ی جشن نامزدی دوستش به دوتا ناخونم لاک زدم! به یکی صورتی پر
رنگ و یکی دیگه بنفش خیلی کمرنگ تا نظرش رو بپرسم و بعد لاک بزنم
اونوقت آقا برگشته می گه این دوتاش یک رنگه!
سعید رو به من گفت : آراد تو رو خدا نگاه کن ببین دوتاش یک رنگ نیست؟
آرام گوشی رو به سمتم گرفت و من به عکس دو انگشت آیدا نگاه کردم و گفتم :چرا
اینا دوتاش گلبه ی ان!
آرام و آیدا با حرص و چشمای باز نگاهم کردن و من دستام رو بالا بردم و گفتم :خیلی خب بابا! یکیش گلبهیهای و یکی دیگه اش صورتی.
بقیه زدن ز یر خنده و آیدا رو به آرام گفت :به نظر من هم این لباسه که دامنش
بیشتر پف داره بهتره.
آرام روی عکس لباسی که مد نظرشون بود زوم کرد و با ذوق رو به من گفت :خیلی
قشنگه نه؟
قسمت (۱۸۳)
#دختربسیجی
به عکس خیره شدم و با تصور آرام توی لباس و رقصیدنش جلوم لبخندی زدم و
گفتم :آره خیلی قشنگه! اینو میشه سفارش داد؟
آیدا به جاش جواب داد : پس چی که میشه ! تازه سایتش خیلی هم معتبره من
خودم تا حالا چند بار لباس سفارش دادم و ازشون خیلی هم راضیم!
رو به آرام گفتم : خب! پس سفارش بده همین رو برات بیارن!
آرام لبتاپ رو از روی زانوم برداشت و گفت: تو حالت خوبه؟
_چرا؟
_که می گی سفارش بدم؟!
_خب قشنگه دیگه! من هم ازش خوشم اومده.
آیدا با ذوق گفت : آره آرام! سفارش بده برات بیارن این لباسه واقعا تکه!
آوا با هیجان کنار آیدا وایستاد و به عکس توی لبتاپ نگاه کرد و گفت :وای این
چقدر نازه فکر کنم خیلی بهت بیاد آرام!
مامان لب تاپ رو از دست آوا با گفتن این حرف برای نشون دادن
عکسِ ازلباس
آرام گرفت و سر جاش نشست .
رو به مامان که با دقت و از پشت شیشه ی عینکش به صفحه ی لبتاپ نگاه می کرد گفتم : نظرتون چیه ؟
مامان با لبخند نگاهم کرد و گفت :به نظر من که عالیه!
آرام لب تاپ رو از دست آوا که بعد دیدن عکس بهش برگردونده بود گرفت و
دوباره به لباس نگاه کرد که من گفتم : پس چرا معطلی ؟ سفارش بده دیگه!
_آراد تو می دونی قیمت این لباس چنده؟
_هر چقدر که باشه مهم نیست.
کنار گوشش آروم گفتم :من میخوام تو رو توی این لباس ببینم.
_ولی آخه....
مامان رو به آرام گفت : عزیزم ما که غیر از تو عروس دیگه ای نداریم و آرزو داریم
بهترین لباس و عروسی رو براتون بگیریم پس اگه دوستش داری سفارشش
بده.
با این حرف مامان آیدا لبتاپ رو از دست آرام گرفت و مشغول سفارش دادن لباس
شد که آرام گفت :از الان خیلی زود نیست؟!
تازه به این سایت ها هم نباید اعتماد کرد.
آیدا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: تا بخوان تحویل بدن کلی طول میکشه و این سایته هم مطمئنه! یه مقدار کم از مبلغ رو آلان میگیرن بقیه ا ش رو موقع تحویل لباس!