#پست۷۹
🌷#واژگونی
_تو هنوز درگیر پیدا کردن لباس هستی ؟
صحرا سریع چت هارو پاک و گوشی شو خاموش کرد
_نه خوابم نمیبرد !
ذهنش هنوز پریشون بود و باورش نمیشد عطی شماره اش رو به معین داده باشه.
دراز کشید، از اینده نامعلوم خودش میترسید .
عطا کاپش رو کنار پاتختی گذاشت دوباره سرگرم لپتاپ اش شد
_تو واقعا میخوای بچه رو از من بگیری ؟
عطا به طرفش برگشت و با بُهت اشک های گوله گوله شده صحرا رو دید
نوچی کرد و لپتاپ رو خاموش کرد
_بگیر بخواب ..
صحرا فین فینی کرد
_من دوسش دارم ..من مامان خوبی براش میشم ..
عطا با همون بلوز و شلوار فاستونی کنارش دراز کشید
اون به سقف خیره شده بود صحرا به اون
_تو بابای خوبی هستی براش ولی من بچه مو دوست دارم ..
نیم خیز شد و چهار زانو نشست
_ دوست دارم وقتی چهاردست و پایی کرد پیشش باشم یا وقتی که دندون در میاره ..یا وقتی که راه افتاد ..
گردنش رو کج کرد و با التماس گفت
_تو رو خدا عطا ..
عطا با غیض نگاهش کرد
صحرا دماغش رو بالا کشید
_تو حتی فکرشم نمیکردی از وجود این بچه ..خواست خدا بود ..یک هدیه از طرف اون که نشون میده هنوز از بنده هاش نا امید نشده .
عطا فقط بهش خیره شد
_چرا میخواستی از من قایمش کنی؟
صحرا مظلوم دماغشو بالا کشید
_میترسیدم بگی برو بندازش ..میترسیدم مامانم اینا بفهمن مجبورم کنن برم سقطش کنم ..
خجالت زده گفت
_اگه ..اگه میدونستم تو دوسش داری هیچ وقت از پیشت نمیرفتم .
عطا فقط نگاهش کرد پوفی کشید و به سقف خیره شد
_تمام این حرفات واسه اینه که جای پات رو توی زندگی من محکم کنی تا اینکه ترانه بمونه تو زندگی بابات .
صحرا با عصبانیت بالشت رو به صورت عطا کوبید
_احمق ..احمقی ..
و شروع کرد به مشت زدن
_تو و ترانه برین به درک ...فکر کردی خیلی آدمی که تو زندگی تو جای پامو محکم کنم ..
عطا با یک نیش خند جفت مچ دست هاش رو گرفت
صحرا جیغ زد
__خودخواه ایکبری مغرور ...تو کی هستی اخه ..
نفس نفس میزد
_من اراده کنم همین الانم هستن کسایی که با همین شرایط منو بخوان !
عطا یک لنگه ابروش بالا انداخت
_پس همونه که بهت پیام میده رنگت میپره!
صحرا مات نگاهش کرد
عطا دستشو کشید صحرا تو بغلش افتاد
صحرا از بُهت نفس نفس میزد عطر تلخ عطا زیر بینیش رفته بود و صدای گرومپ گرومپ قلبش میشنید
اروم گفت
_ این لقمه ای هست که خواهرت برام گرفته !
عطا حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد
_عطی فکر میکنه با بیرون کشیدن تو از زندگی من داره به هر دومون لطف میکنه !
صحرا با بغض نفس گرفت
_من هیچی نمیخوام ..من فقط بچه ام رو میخوام ...
عطا اخم کرد
_بهتره بخوابی به هیچی فکر نکنی ..
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۸۰
🌷#واژگونی
عطا اخم کرد
_بهتره بخوابی به هیچی فکر نکنی ..
برای اولین بار دستش با هزار وسواس روی شکم صحرا گذاشت ...نفس صحرا حبس شد ...یک حس عجیب تمام وجودش گرفت وقتی دقیقا بچه زیر نوک انگشتان عطا به حرکت در امد .
عطا هم شوکه دستش چند سانت بالا اورد و دوباره کف دستش با قدرت روی شکم صحرا گذاشت یک حس تملک از چیزی که تو وجود صحرا بود .
صحرا نیمه صورتش تو بالش فرو کرد سعی کرد به این نزدیکی بیش از حد عطا فکر نکنه و داشت تمام ذهنش معطوف پیام محمد مهدی معین میکرد ولی ته ذهنش از لمس لب های عطا روی گردنش فرو ریخت .
لب گزید ..تیغه بینیش از بغض تیر کشید .
تو یک حرکت به طرف عطا چرخید .
چشم هاش از همیشه روشن تر بود فقط زل زده نگاهش میکرد ..نه نازش میخرید نه خانمم بهش میگفت نه قربون صدقه اش میشد فقط بهش زل زده بود عطایی که نفس های کشدار میکشید و تنش تب آنی کرده بود .
صحرا صورتش تو گودی گردن عطا فرو کرد انگار از وجود خود عطا به عطا پناه برده بود
و عطا دستش پیچک وار دور صحرا پیچید .
ساعت از چهار صبح هم گذشته بود .
عطا پتو رو روی تن برهنه صحرا کشید صحرا اینقدر گیج و منفعل بود که اتفاقات چند ساعت اخیر مثل همون فیلم ضبط شده هی تو سرش تکرار میشد .
_حالت خوبه؟
به عطا خیره شد مظلومانه گفت
_یکم پهلوم درد میکنه !
عطا نوچی کرد
انگار مغزش قفل شده بود کار نمیکرد ...خودش مقصر میدونست ولی اصلا پشیمون نبود .
_میخوای بریم دکتر ؟
صحرا نه آرومی گفت
عطا کلافه پوفی کشید
_خوب چکار باید بکنی که خوب بشی ؟
صحرا مکث کرد بعد لب های ترک خوردش تو دهنش کرد و پر از ناز و طرب گفت
_میای باهم پیج اون لباس نی نی هارو ببینیم !
عطا چشاش گرد شد انتظار هر چیزی رو داشت الا این پیشنهاد .
کنارش دراز کشید و دوباره بغلش کرد
_بیار شون ..
صحرا با ذوق وارد پیج شد ..عکس یک پتو فیلی رنگ با طرح فیل اورد
_ببین چه خوشگله ..
از ذوقش تند تند عکس هارو باز میکرد
بعدی وسایل بهداشتی بچه بود .
با جیغ خفه ای گفت
_وای چه شیشه های کوچلویی ..ببین این دندون گیره .
نگاه عطا حریصانه روی عکس ها میچرخید
_اینا رو تو همین پیچ میشه سفارش داد .
صحرا با شور به طرف عطا برگشت
_آره میتونیم وسایل و لباس هاش از تو لیست در بیاریم ..
عطا سر تکون داد
_خوشگلن اینا سفارش بده .
صحرا خودش بیشتر تو بغل عطا جا کرد بدون اینکه به صورت عطا نگاه کنه با همون لبخند گفت
_تو بابای خوبی هستی ..
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#سلام_امام_زمانم
مردی شبیه آسمان از ایل خورشید
با کولهبار نور و عرفان خواهد آمد
پای تمام چشمهها نرگس بکارید
نور دل چشم انتظاران خواهد آمد
یاس سپید من به صبح عشق سوگند
روزی شب ما هم به پایان خواهد آمد
آبرویمان رفت، مگر چه گناهی کردهایم!
پس از آنكه امام رضا علیه السلام بهاجبار مأمون مقام ولایتعهدی را پذیرفتند، روزی گروهی از شیعیان برای دیدار با امام خویش روانه خانه آن حضرت شدند و به دربان خانه ایشان گفتند: به حضرت بگو كه گروهی از شیعیان پدرتان، علی علیه السلام اجازه ورود میخواهند.
امام علیه السلام میدانست كه آنان در ادعای خویش صادق نیستند و در بندگی خدا و انجام وظایف خویش كوتاهی میكنند. درنتیجه به ایشان اجازه ورود ندادند. آنها رفتند و تا دو ماه هر روز آمدند و رفتند، اما امام اجازه ورود ندادند.
پس از دو ماه، آنها دلشكسته و افسرده و نگران به دربان گفتند: به امام بگو: چرا به ما كه شیعیان پدرتان، علیبنابیطالب علیه السلام هستیم، اجازه ورود نمیدهید؟ ...اكنون كه ما از راه دور آمدهایم و با اینهمه اصرار و پافشاری و رفتوآمد دوماهه، شما به ما اجازه دیدار نمیدهید، دشمنان، ما را سرزنش و تحقیر میكنند. ما نیز تحمل تحقیر و سرزنش دشمنان را نداریم و مجبوریم كه شهر و دیار خود را ترك كنیم و آواره شویم.
وقتی امام این سخنان را شنیدند، اجازه دادند كه ایشان وارد شوند: پس از دو ماه رفتوآمد، امام برای اینكه آنها را كاملاً تنبیه كنند، نه به سلامشان پاسخ میدهند، نه اجازه میدهند كه بنشینند و آنان سر پا میایستند. آنان كه سخت رنجیدهخاطر و ناراحت شدهاند میگویند: چرا این جفای بزرگ و تحقیر را درحق ما روا میدارید؟ ...آیا ما روی برگشتن به دیار خود را خواهیم داشت؟
...حضرت فرمود: «زیرا شما ادعا كردید كه شیعه امیر مؤمنان، علیبنابیطالب علیه السلام هستید. وای بر شما! شیعه امیر مؤمنان علیه السلام افرادی چون حسن و حسین علیهم السلام و ابوذر و سلمان و مقداد و عمار و محمدبنابیبكرند كه با هیچیك از فرمانهای او مخالفت نكردند و همچنین هیچكدام از منهیّات او را انجام ندادند».
...اگر بهجای ادعای تشیع، میگفتید كه از وابستگان و دوستان آن حضرتید و دوستان آن حضرت را دوست و دشمنانش را دشمن میدارید، من ادعای شما را رد نمیكردم و میپذیرفتم...
وقتی به اشتباه خود پی بردند، به امام گفتند: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله ، ما از پروردگار آمرزش میخواهیم و از گفته خود نزد او توبه میكنیم و همچنانكه مولایمان ما را آموخت میگوییم: ما دوستان شما و دوستان دوستان شما و دشمن دشمنان شماییم.
پس از آن حضرت رضا علیه السلام فرمود: «پس خوش آمدید ای برادران و ای دوستان من، بالا بیایید، بالاتر بیایید». آنقدر آنها را بالا برد تا به خود چسباند. سپس به دربان خویش فرمود: «چند بار اینها را از در خانه بازگرداندی؟» عرض كرد: شصت بار.
فرمود: «تو نیز شصت بار پیدرپی از آنها دیدن كن و سلام مرا به آنها برسان...به وضع زندگی آنها و خانوادهشان رسیدگی كن و خرج زندگی و خیرات و هدایا به آنها برسان و ناراحتیها و مشكلاتشان را برطرف كن».
البته امام علیه السلام در دیگر موارد، چنین رفتار و برخوردی با شیعیان نداشتند و این برخوردی استثنایی بوده است كه سرّی تربیتی دارد. حضرت میدانستند كه آن گروه از شیعیان در انجام تكالیف و واجبات دینی خود كوتاهی میكنند و در ادای حقوق برادران دینی خود سستاند...همچنین میدانستند كه آنان با موعظه و نصیحت پند نمیگیرند و كوتاهیهای خود را جبران نمیكنند و وظایف و تكالیفشان را بهجا نمیآورند. پس این روش تربیتی را برای تنبیه آنان برگزیدند.
گاهی فردی بیمار میشود و با یكبار مراجعه به پزشك و عمل به نسخه او درمان میشود، اما گاهی بیماری چنان حاد و پیشرفته است كه بیمار ناچار میشود تا دو ماه درمان گردد...
شاید اگر آنان روز سوم لب به سخن میگشودند و از برخورد امام شكوه میكردند...امام به آن برخورد تحقیرآمیز و هشداردهنده ادامه نمیدادند. اما با چنان وضعیتی لازم بود آنان تا دو ماه اجازه حضور به محضر حضرت را نیابند و بدینوسیله آمادگی كافی را برای معالجه بیماریهای روحی و جبران كوتاهیها و گناهانشان بیابند.
آنان پذیرفتند كه درقبال برادران دینی خود كوتاهی كردهاند و با توبه از رفتار گذشته خود، میكوشیدند ازآنپس در انجام وظایف خود و حقوق برادران دینیشان كوتاهی نكنند. همچنین دریافتند تا دستیابی به منزلت و مقام والای شیعه علی علیه السلام بودن بسیار فاصله دارند و آنها را نرسد كه چنان ادعای بزرگی داشته باشند.
حضرت نیز با لطف و عنایتی كه سرانجام درحقشان روا داشتند، جایگاه والای محبت به اهلبیت علیهم السلام را یادآور شدند. مقامی كه موجب شد آن دوستان اهلبیت علیهم السلام، [فارغ از مقام بالای شیعه بودن،] كانون عنایت و توجه امام علیه السلام قرار گیرند و ایشان در پی رفع مشكلات و گرفتاری آنها و خانوادهشان برآیند و آنان را كنار خود جای دهند و از ایشان دلجویی كنند.
🔺️ بیانات آیت الله مصباح در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۰۲
#یاد_خدا۵
✘ اگر در هنگام ذکر حضور قلب ندارید، نگران نشوید!
ذکر زبانی اگر مداومت و استمرار داشته باشد؛ کمکم قلب را هم با خود همراه کرده و به قلب ضربان میبخشد،
آنوقت ذاکر وارد مرحله ذکر قلبی میشود که تمرکز، حضور قلب و لذّت از علامتهای آن است.
یاد خدا ۵.mp3
9.93M
مجموعه #یاد_خدا ۵
#استاد_شجاعی | #استاد_میرباقری
• چرا یهو همه کارام به بنبست خورد؟
• چرا حال دلم چند وقتیه خوب نیست
و رفته رفته داره بد و بدتر میشه؟