#داستان
دو خاطره شنیدنی از روحانی برجستهاهلسنت
🔘 شریف زاهدی، روحانی برجسته اهل سنت بلوچستان که پس از تحقیق و بررسی به مذهب اهل بیت علیهمالسلام گروید، در بیان خاطرات خود چنین میآورد:
1⃣ خیلی فکر کردم که با کدام روایت یا کتاب، برای اهل تسنن ثابت کنم که «مولی» در حدیث غدیر، به معنای دوست نیست، بلکه به معنای پیشوا و رهبر است. تا این که روزی مشغول مطالعه یکی از کتابهای «مولوی محمد عمر سربازی» بودم.
مطالعهام که تمام شد و کتاب را که بستم، دیدم روی جلد آن نوشته شده: «نویسنده مولانا محمد عمر سربازی» فوراً به ذهنم آمد که از مولوی ها، معنای کلمهٔ مولانا را بپرسم و سؤال کنم که چرا به محمد عمر سربازی، مولانا میگویند؟
از چند مولوی سؤال کردم. پاسخی که به من دادند، این بود: «مولانا» یعنی واجه؛ یعنی رهبر ما، پیشوای ما.
به آنها گفتم: من تعجب میکنم «مولا» درباره بزرگانتان معنای واجه و رهبر میدهد ولی در سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله به معنای دوست آمده است!
2⃣ روزی یکی از دوستان اهل تسنن به دیدنم آمده بود. گفتوگوی مفصلی درباره حقانیّت اهل بیت داشتیم از جمله به خطبه حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در غدیر خم استناد کردم. ایشان میگفت: «مولا» در این حدیث به معنای دوست آمده است. نهایتاً هر چه دلیل آوردم قبول نکرد. خداحافظی کرد و به سمت بلوچستان حرکت کرد.
یک ساعت از رفتنش نگذشته بود که به او زنگ زدم و گفتم: کار خیلی مهمی با شما دارم باید برگردی.
گفت: من باید بروم، وقت ندارم برگردم. خانوادهام منتظرم هستند، چه کاری با من داری؟ تلفنی بگو.
گفتم: کار مهمی دارم، نمیتوانم تلفنی بگویم، باید خودت اینجا باشی.
خیلی اصرار کردم تا این که برگشت. وقتی به من رسید گفت: چه کار مهمی داری که من را از این همه راه برگرداندی؟
گفتم: میخواستم به تو بگویم: دوستت دارم.
گفت: همین!؟
گفتم: بله. همین را خواستم به شما بگویم.
دوستم ناراحت شد و گفت: خانوادهام منتظرم بودند و باید میرفتم، این همه راه من را برگرداندی که بگویی دوستت دارم، اذیت میکنی؟
گفتم: سؤال من همین جاست. چطور وقتی شما با عجله به سمت خانوادهای که منتظرت هستند میروی و شما را از راهتان بر میگردانم تا به شما بگویم «دوستت_دارم»؛ ناراحت میشوی و در عقل من شک میکنی، ولی وقتی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم دهها هزار نفر را که با عجله به سمت خانوادهٔ خود میرفتند، سه روز در زیر آفتاب سوزان معطل کردند که فقط بگویند: «هر کس من را دوست دارد، علی را دوست بدارد» این کار پیامبر را عاقلانه میدانی؟ آیا این اقدام پیامبر ناراحتی مسلمانان را در پی نمیداشت؟ آیا آنان در عقل چنین پیامبری شک نمیکردند؟!
با این کاری که کردم، دوستم با تمام وجود احساس کرد که چه حرف خندهداری زده است و اقرار کرد که پیامبر خدا - در جریان غدیر خم- میخواست نکته مهمتری را بیان کند وگرنه برای بیان دوستیاش با علی علیهالسلام نیازی نبود مسلمانان را از راهشان برگرداند.»
به نقل از باید شیعه میشدم، خاطرات شریف زاهدی، ص ۱۳۸
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة أميرالمؤمنين و اولاده المعصومين عليهمالسلام
#داستان
مرد فقیرى بود که همسرش کره مىساخت.
زن کرهها را به شکل قالبهای یک کیلویى میساخت و مرد آنرا به یکى از بقالىهای شهر مىفروخت و مایحتاج خانه را مىخرید.
روزى مرد بقال به اندازه کرهها شک کرد و آنها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمىخرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مىفروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است!
مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم. چندی قبل یککیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار میدادیم.
🌷
#داستان
🔻شرم از خدا و خلایق
یکی از بزرگان پسری داشت یک روز به پسرش گفت: من حاجتی دارم، آیا اگر بگویم، آن را انجام میدهی؟ پسر گفت: بلی. پدر گفت: هر شب که به خانه میآیی، اعمال آن روزخودت را برای من شرح بده.
شب که شد، پسر نزد پدر آمد تا به قول خود وفا کند، تعدادی از کارهای آن روز خود را ذکر کرد و از گفتن تعدادی دیگر، خودداری نمود. آن وقت پدر به او گفت: من بنده ضعیفی از بندگان خدا هستم، وقتی تو خجالت میکشی که اعمال بد خودت را به من بگویی، فردای قیامت، چطور آنها را به خدا میگویی؟ و چگونه اعمالت را در حضور خلایق میخوانی؟
📚 به نقل از کتاب داستانهای شهید دستغیب (معاد و قیامت)
#داستان
مرد رباخوار و عیاشی بود که هرگاه گناه میکرد و به او میگفتند: گناه نکن! میگفت: خداوند أَرْحَمُ الرَّاحِمِين است، نترسید! او هرگز بندۀ خود را هر چقدر هم که بد باشد نمیسوزاند؛ من باورم نمیشود او از مادر مهربانتر است، چگونه مرا بسوزاند در حالی که این همه در خلقت من زحمت کشیده است!
روزگار گذشت و سزای عمل این مرد رباخوار، پسر جوانی شد که در معصیت خدا پدر را در جیب گذاشت و به ستوه آورد تا آنجا که پدر آرزوی مرگ پسر خویش میکرد.
گفتند: واقعا آرزوی مرگش داری؟
گفت: والله کسی او را بکشد، نه شکایت میکنم،.نه بر مردنش گریه خواهم کرد.
گفتند: امکان ندارد پدری با این همه حب فرزند که زحمت بر او کشیده است، حاضر به مرگ فرزندش باشد.
گفت: والله من حاضرم، چون مرا به ستوه آورده است و به هیچ صراط مستقیمی سربراه نمیشود.
گفتند: پس بدان مخلوق هم اگر در معصیت خالق (خدا) بسیار گستاخ شود، خداوندِ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ از او به ستوه میآید و بر سوزاندن او هم راضی میشود.
#داستان
روزی خانمی مسیحی،دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورده بود؛زیرا پزشکان لبنان از معالجه دختر فلجش نا امید شده و به اصطلاح او را جواب کرده بودند.
زن با دختر فلج خود، نزدیک حرم مطهر حضرت رقیه علیهاالسلام دنبال منزل میگیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به پزشک دمشقی، مراجعه نماید. روز عاشورا فرا میرسد و او میبیند که مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه علیهاالسلام در آنجاست، میروند. از مردم شام میپرسد: اینجا چه خبره؟میگویند: اینجا حرم دختر امام حسین علیهالسلام است. او نیز دختر فلج خود را در منزل تنها گذاشته و درب خانه را میبندد و به حرم حضرت میرود و به حضرت متوسل میشود و گریه میکند تا به حدی که غش نموده و بیهوش برزمین میافتد. در آن حال کسی به او میگوید: بلند شو و به منزل برو؛ چون دخترت تنها است و خداوند او را شفاده داده است. زن برخاسته و به طرف منزل حرکت میکند، وقتی که به خانه میرسد، درب منزل را میزند. ناگهان با کمال تعجب میبیند که دخترش درب را باز میکند!
مادر جویای وضع دخترش میشود و احوال او را میپرسد: دختر در جواب مادر میگوید: وقتی شما رفتید، دختری به نام رقیه، وارد اتاق شده و به من گفت: بلند شو تا با هم بازی کنیم، من گفتم: نمیتوانم؛ چون فلج شدهام. آن دختر گفت: بگو بسماللهالرحمنالرحیم تا بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم و دیدم که تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت میکرد که شما درب را زدید.
آن دختر به من گفت: مادرت آمد.
سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین مسلمان شد.
به نقل از سحاب رحمت۷۷۷
#داستان
با دوستانم آنا و ماشا قهوه ميخورديم؛ آنا تازه از دبی اومده، میگفت چقدر با كلاسن، واگن ويژه بانوان دارن در مترو! چرا ما روسا نداريم؟ با خنده گفتم: ما ايرانيا اولين كشور بوديم كه در مترو و اتوبوس، واگن ويژه بانوان راه اندازی كرديم! اما يكسری مسخرمون ميكردن، ميگفتن عقب مونده عصر حجری.
راستش برای خودمم جالب بود. يک سرچ كردم ديدم خيلی از كشورها دارن كم كم واگن ويژه بانوان در متروهاشون راه اندازی ميكنن.
در كشور مكزيک رسانهها این کار رو يک پيروزی بزرگ برای فمنيستها قلمداد كردن. بنظرم يک واگن كمه، ايران بايد پيش دستی كنه، يک قطار كامل بذاره برای بانوان، جامونم بيشتره.
كشورهای زيادی در اروپا از سال٢٠١٦ دارن در متروهاشون كم كم واگن ويژه بانوان و اطفال راه اندازی ميكنن.
آنا و ماشا از شنيدن اين حرف من كه ما اولين كشور بوديم، هم تعجب كردن و هم جا خوردن. گفتن يعنی در اتوبوس و مترو بانوان جای مخصوص به خودشونو دارن؟ گفتم كجای كاريد؟ ما تاكسی مخصوص بانوان هم داريم، ميگفت: آآآ خوشبحالتون شما چقدر زن دوست هستين.
پ.ن: چه خصوصیاتها و رفتارهای خوبی داریم که برای ما عادی هستند و یا اینکه اصلا آنها را یه چیز خوب قلمداد نمیکنیم، اما برای جوامع غربی، آرزوست.
فتفکر
✅☘️
#داستان
کیف مدرسهای پسر و دخترم رو دادم برای تعمیرات، نو بودند ولی بند حمایل و یکی از زیپهای هرکدوم خراب شده بود. کاغذ رسید رو از تعمیرکار تحویل گرفتم و قرار شد یکی دو روزه، تعمیرشون کنه و تحویلم بده.
دو روز بعد، برای تحویل کیفها مراجعه کردم. هر دو تا کیف تعمیر شده بودند. کاغذ رسید رو تحویل دادم و خواستم هزینه تعمیر رو بپردازم که تعمیرکار به من گفت: شما میهمان امام زمان هستید! هزینه نمیگیرم، فقط یه تسبیح صلوات نذر ظهورش بخونید!
از شنیدن نام مولا و آقایمان، کمی جا خوردم!
گفتم: تسبیحِ صلوات رو حتما میخونم، ولی لطفا پول رو هم قبول کنید! آخه شما زحمت کشیدهاید و کار کردهاید.
گفت: این نذر چند سال منه. هر صدتا مشتری، پنج تای بعدیش نذر امام زمانه!
بعد هم دسته قبضهاش رو به من نشون داد. هر از چندگاهی روی تهفیشِ قبضها نوشته شده بود: میهمان امام زمان!
گفت: این یه نذر و قراردادیه بین من و امام زمان و نفراتی که این قبضها به اونا بیفته؛ هرکاری که داشته باشن، مجانی انجام میشه فقط باید یه تسبیح صلوات نذر ظهور آقا بخونن!
اصرار من برای پرداخت هزینه، فایده نداشت! از تعمیرکار خداحافظی کردم، کیفها رو برداشتم و از مغازه اومدم بیرون. اون شب رو تا مدتها داشتم به کار ارزشمند و جالب این تعمیرکارِ عزیز فکر میکردم.
به این فکر کردم که اگر همه ما در همین حد هم که شده برای ظهور قدمی برداریم، چه اتفاق زیبایی برای خودمون و اطرافیانمون میافته.
#صاحبالزمان
#اللّهم_عجّل_الولیّک_الفرج
#داستان
جمعه ۲۱ مهرماه سر ظهر از میدان پلیس قم، مردی را که معلوم بود عجله دارد سوار کردم. حدود ۵۰ ساله بود و پلاستیکی در دست داشت.
تا نشست گفت: «حاج آقا! امروز صبح رفته بودم سر مزار مرحوم پدرم که موتورم را دزدیدند. ۶۰ میلیون پولش بود و هنوز ۲۰ میلیون از قسطهایش باقی مانده است.»
خواستم کمی دلداریاش دهم که گفت: «حالا این که چیزی نیست، سه ماه است همسرم سکته مغزی کرده است و در کماست. دکترها گفتهاند که تا چند روز دیگر به هوش نیاید، اعضایش را به بقیه میدهند. مگر میتوانند بدون اجازه من این کار را بکنند؟!»
این را گفت و با کمی لحن تندتر ادامه داد: «چند روز پیش یکی از دکترها مرا کنار کشید و گفت که یک آمپولی هست که میتواند همسرت را به هوش بیاورد، ولی گران است و یک میلیارد هزینهاش میشود. من هم به او گفتم مرد حسابی چرا میگویی آمپول یک میلیارد است؟ بگو یک میلیارد به من رشوه بده تا جان زنت را نجات بدهم!»
در طول این مدت با خودم می گفتم که این بنده خدا چقدر تحت فشار است و البته سعی میکردم با جملات کوتاهی آرامَش کنم... .
کمی که گذشت، گفت مداح است و در کوچه آهنی، مغازه لباس بچه دارد. میگفت به سبک شیرازی میخواند و به این سبک مشهور است. کمی از او خواستم و برایم خواند؛ سبکی نزدیک سبک دشتی بود (البته با تفاوتهایی).
با زبان گرم و داشمشتیاش خیلی اصرار میکرد که حتما برای خرید لباس بچهها به مغازهاش بروم. به او گفتم به شرط اینکه پول لباسها را بگیرد، حتما به او سر می زنم. به روح پدرش قسم خورد که پول نخواهد گرفت.
دیگر به شهر قائم رسیده بودیم. در حال پیاده شدن از او پرسیدم که اینجا چکار دارد؟ در حالی که در ماشین را میبست گفت: «اینجا فقیری است که برای بچههایش لباس ندارد. از مغازه برایش لباس آوردهام... .»
دو قدم بر نداشته، برگشت. سرش را از پنجره ماشین داخل آورد گفت: «هرکاری میکنم، از صبح تا الان نمیتوانم دزد موتورم را نفرین کنم. با خودم میگویم شاید احتیاج داشته که برده است! ولی از خدا میخواهم که اگر احتیاج ندارد، به دلش بیندازد و موتور من را برگرداند، عصای دستم بود... .»
او رفت و من را مبهوت رها کرد. از ظهر تاکنون ذهنم درگیر این سؤال است: چقدر قدرت ایمان ناشناخته است؟! چقدر میتواند انسان را بزرگ کند و تابآوریاش را فوق تصور نماید!
پ.ن: همهٔ انسانها و مخصوصا بندگان واقعی خدا، مشکلاتی در زندگیشان دارند، اما با زندگی مشکل ندارند. کسی که بندهٔ خدا نباشد، هم مشکل دارد و هم با زندگی مشکل دارد، یعنی تحمل مشکلات زندگی را ندارد.
#تفکر
🌷
#داستان
کیف مدرسهای پسر و دخترم رو دادم برای تعمیرات، نو بودند ولی بند حمایل و یکی از زیپهای هرکدوم خراب شده بود. کاغذ رسید رو از تعمیرکار تحویل گرفتم و قرار شد یکی دو روزه، تعمیرشون کنه و تحویلم بده.
دو روز بعد، برای تحویل کیفها مراجعه کردم. هر دو تا کیف تعمیر شده بودند. کاغذ رسید رو تحویل دادم و خواستم هزینه تعمیر رو بپردازم که تعمیرکار به من گفت: شما میهمان امام زمان هستید! هزینه نمیگیرم، فقط یه تسبیح صلوات نذر ظهورش بخونید!
از شنیدن نام مولا و آقایمان، کمی جا خوردم!
گفتم: تسبیحِ صلوات رو حتما میخونم، ولی لطفا پول رو هم قبول کنید! آخه شما زحمت کشیدهاید و کار کردهاید.
گفت: این نذر چند سال منه. هر صدتا مشتری، پنج تای بعدیش نذر امام زمانه!
بعد هم دسته قبضهاش رو به من نشون داد. هر از چندگاهی روی تهفیشِ قبضها نوشته شده بود: میهمان امام زمان!
گفت: این یه نذر و قراردادیه بین من و امام زمان و نفراتی که این قبضها به اونا بیفته؛ هرکاری که داشته باشن، مجانی انجام میشه فقط باید یه تسبیح صلوات نذر ظهور آقا بخونن!
اصرار من برای پرداخت هزینه، فایده نداشت! از تعمیرکار خداحافظی کردم، کیفها رو برداشتم و از مغازه اومدم بیرون. اون شب رو تا مدتها داشتم به کار ارزشمند و جالب این تعمیرکارِ عزیز فکر میکردم.
به این فکر کردم که اگر همه ما در همین حد هم که شده برای ظهور قدمی برداریم، چه اتفاق زیبایی برای خودمون و اطرافیانمون میافته.
#صاحبالزمان
#اللّهم_عجّل_الولیّک_الفرج
#داستان
با دوستانم آنا و ماشا قهوه ميخورديم؛ آنا تازه از دبی اومده، میگفت چقدر با كلاسن، واگن ويژه بانوان دارن در مترو! چرا ما روسا نداريم؟ با خنده گفتم: ما ايرانيا اولين كشور بوديم كه در مترو و اتوبوس، واگن ويژه بانوان راه اندازی كرديم! اما يكسری مسخرمون ميكردن، ميگفتن عقب مونده عصر حجری.
راستش برای خودمم جالب بود. يک سرچ كردم ديدم خيلی از كشورها دارن كم كم واگن ويژه بانوان در متروهاشون راه اندازی ميكنن.
در كشور مكزيک رسانهها این کار رو يک پيروزی بزرگ برای فمنيستها قلمداد كردن. بنظرم يک واگن كمه، ايران بايد پيش دستی كنه، يک قطار كامل بذاره برای بانوان، جامونم بيشتره.
كشورهای زيادی در اروپا از سال٢٠١٦ دارن در متروهاشون كم كم واگن ويژه بانوان و اطفال راه اندازی ميكنن.
آنا و ماشا از شنيدن اين حرف من كه ما اولين كشور بوديم، هم تعجب كردن و هم جا خوردن. گفتن يعنی در اتوبوس و مترو بانوان جای مخصوص به خودشونو دارن؟ گفتم كجای كاريد؟ ما تاكسی مخصوص بانوان هم داريم، ميگفت: آآآ خوشبحالتون شما چقدر زن دوست هستين.
پ.ن: چه خصوصیتها و رفتارهای خوبی داریم که برای ما عادی هستند و یا اینکه اصلا آنها را یه چیز خوب قلمداد نمیکنیم، اما برای جوامع غربی، آرزوست.
حقایق_دنیا
#داستان (تربیت فرزند)
بچهها را در معرض #چشمزخم قرار ندید.
استاد محمدعلی مجاهدی نقل کردهاند:
یک سال به اتفاق همسر و دختر چهار سالهام عازم مشهد مقدس شده بودیم.
در همان روز ورود به مشهد، بلافاصله پس از عتبه موسی علی بن موسی الرضا _علیهالسلام_، توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا كردیم.
دخترم لباس عربی چینداری به تن داشت و درحیاط خانه سرگرم بازی بود.
آقای مجتهدی رو به من و همسرم كرده، فرمودند: چرا در حق این كودک معصوم ظلم میكنید؟!
شنیدن جمله عتابآمیز آن مرد خدا، برای ما بسیار سنگین آمد؛ زیرا در حد توانی كه داشتیم، چیزی از دخترمان فروگذار نمیكردیم.
هنگامی كه آن مرد خدا تعجب ما را دید، فرمود: این بچه دارد از بین میرود! طبیعت كودک خیلی لطیف است و تاب چشم زخم ندارد.
از شنیدن این مطلب، تعجّب من و همسرم بیشتر شد؛ زیرا به چشم خود میدیدیم كه دخترمان با شادی كودكانه خود سرگرم بازی كردن است و مشكلی ندارد!
دقایقی گذشت، ناگهان دخترم نقش زمین شد و رنگ چهرهاش تغییر كرد و نفسش به شماره افتاد!
من و همسرم از دیدن این صحنه، به اندازهای دست و پای خود را گم كرده بودیم كه نمیدانستیم چه باید بكنیم.
حضرت آقای مجتهدی آمدند و دخترم را در آغوش گرفتند و در حالی كه ذكری را زمزمه میكردند، بر روی او میدمیدند.
دخترم پس از چند دقیقهای، رفته رفته حالت طبیعی خود را پیدا كرد و باز سرگرم شیطنتهای كودكانه خود شد!
حضرت آقای مجتهدی در حالی كه ما را به صرف میوه دعوت میكردند، رو به همسرم كرده فرمودند: خانم همشیره! لزومی ندارد كه این لباس زیبا را بر تن این كودک كه خود بسیار زیبا است، بپوشانید و بعد او را از میان كوچه و بازار عبور دهید و نظر مردم را به طرف او جلب كنید!
وآنگهی چرا به هنگام بیرون آمدن از خانه صدقه ندادید؟! میدانید كه صدقه، رفع بلا میكند.
آن مرد خدا راست میگفت. هنگامی كه به دیدار او میرفتیم، در بین راه بسیاری از افراد دختر خردسالم را به هم نشان میدادند و سرگرم تماشای او میشدند و ما از این مطلب غافل بودیم كه به دست خودمان داریم برای او درد سر ایجاد میكنیم.
به نقل از کتاب کرامات شیخجعفرمجتهدی (ره)
#صدقه
#داستان
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند، چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک میریختند، اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند و زیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا میآمد، سعی میکرد روی خاکها بایستد.
روستاییها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.
#نتیجه: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.