صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۴۳) #دختربسیجی آرام همه ی کادوها رو یکی یکی باز کرد و برای هرکدومش کلی ذوق نشون داد و تشکر
بهار نارنج:
قسمت(۱۴۴)
#دختربسیجی
آخر شب بود و من روی لبه ی تخت نشسته بودم و به آرام که با ذوق پیراهن
مجلسی ای که براش سوغات آورده بودم رو برانداز می کرد نگاه میکردم که پیراهن رو
جلوی خودش گرفت و گفت:وای آراد این چقدر قشنگه دلم می خواد زودتر
بپوشمش!
دستام رو از پشت روی تخت گذاشتم و بهشون تکیه دادم و با لذت به ذوق
کردنش چشم دوختم که ناگهان وارد اتاقک لباسها شد و لحظه ا ی بعد در حالی
که لباس رو پوشیده بود مقابلم وایستاد و بعد باز کردن موهاش روی پاش چرخید که دامن کلوش لباسش توی هوا چرخید و من ازش چشم گرفتم و او گفت:
چطوره آراد بهم میاد ؟
من داغ شده بودم و شدیدا دلم بغل کردنش رو می خواست ولی می دونستم
اگه بیشتر بهش که توی لباس زرشکی کوتاه با دامن کلوش کار شده با گیپور! میدرخشید و دلبری می کرد نگاه کنم از خود بی خود می شم و پا روی حرف
مادربزرگش می زارم برای همین خودم رو با ور رفتن با ساعت توی دستم مشغول
کردم که با دلخوری گفت :آراد چرا نگاهم نمیکنی؟!
با کلافگی سرش غر زدم:آرام! پاشو!
دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و با ناراحتی گفت :نمی خوام!
_آرام بهت میگم پاشو!
دستش رو روی صورتم گذاشت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم که دوباره غریدم :نکن
آرام!
_آراد تو چرا از من رو میگیری و نگاهم نمیکنی؟یعنی دیدن من این همه
برات سخته؟
_اینطور نیست!
_پس چطوریه ؟ مگه غیر از اینه از من فرار می کنی ؟
_منظورت چیه؟!
_من امروز جلوی تو فقط دکمه های لباسم رو باز کردم در صورتی که زیر پیراهنم
لباس داشتم ولی تو رنگ عوض کردی و از اتاق بیرون زدی، الان هم بر ای تو
لباس پوشیدم و دلم می خواد در موردش نظرت بدی ولی تو. ..
_آرام تو نمیفهمی...
:چی رو نمی فهمم آراد؟ اینکه وجود من معذبت میکنه؟!
سرم رو پایین انداختم و گفتم : یادته مادربزرگت شب عقد از رسم و رسوم باهامون
حرف زد ؟
بهار نارنج:
قسمت(۱۴۵)
#دختربسیجی
سئوالی نگاهم کرد که ادامه دادم: منظورش از رسم و رسوم این بود که من باید
خوددادر باشم و...
*کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت روی دیوار که ساعت یازده صبح رو نشون
می داد نگاه کردم و از تخت پایین اومدم و با برداشتن حوله ام به قصد رفتن به
حموم از اتاق بیرون زدم.
خیلی سریع دوش گرفتم و لباس عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم.
خونه ساکت بود و آرام در حالی که سرش رو روی دسته ی مبل کنار شومینه
گذاشته و موهاش رو از مبل آویزون کرده بود، گوشیش رو روی سینه ا ش گذاشته و خوابیده بود.
انقدر توی خواب مظلوم شده بود که دلم نیومد از کنارش بگذرم و بالای سرش
وایستادم و بهش خیره شدم ولی با صدای عطسه ای که بی موقع به سراغم اومده
بود بیدار شد و با دیدن من بالای سرش به روم لبخند زد و بهم سلام کرد.
که جوابش رو دادم:سلام عشق آراد! چرا اینجا خوابیدی؟!
_اینجا دراز کشیدم تا موهام با گرمی شومینه خشک بشن که خوابم برده.
_مامان خونه نیست؟
_نه! از مدرسه ی آوا باهاش تماس گرفتن و رفت اونجا.
_چرا چیزی شده؟
_نمی دونم!
یه حسی بهم می گفت حتما آوا یه شاه کاری انداخته که از مامان خواستن به
مدرسه اش بره.
کلافه بازوی قلمبه و بیرون زده از تیشرتم رو چنگ زدم و ماساژش دادم که آرام سر
جاش نشست و پرسید: آراد تو صبحونه خوردی ؟
_نه! خیلی وقت نیست که از خواب پا شدم .
روی پاش وایستاد و با گرفتن دستم من رو با خودش به سمت آشپزخونه کشوند.
پشت میز وسط آشپزخونه نشستم و او با وجود رقیه خانم خودش برای دوتامون
چایی ریخت و روبه روم نشست.
استکان چایی رو به دست گرفتم و بهش خیره شدم و گفتم :آرام مامان درست می گفت که بهشون سر نزدی؟!
_آراد! این خونه با همه بزرگی و قشنگیش با نبود تو برام مثل قفس دل گیره من
یه روز اومدم اینجا ولی نتونستم جای خالیت رو تحمل کنم و زود رفتم مامانت
حق داره ازم دل گیر باشه و گلایه کنه.
به فهمیدگیش لبخند زدم و مشغول خوردن چاییم شدم.
هنوز با آرام توی آشپزخونه نشسته بودیم و حرف می زدیم که با صدای غرغر
مامان با تعجب به هم نگاه کردیم و از آشپزخونه خارج شدیم.
مامان که تازه وارد خونه شده بود و معلوم بود حسابی از آوا عصبیه کیفش رو
روی مبل انداخت و رو به آوا که با ناراحتی بهش نگاه می کرد غر زد: من نمی دونم تو دیگه چی میخوای که اینجوری می کنی آخه مگه ما چی برات کم گذاشتیم که اینجوری جوابمون رو می دی ؟ !
بهار نارنج:
قسمت (۱۴۶)
#دختربسیجی
آوا با عصبانیت جواب مامان رو داد: مشکل شما همینه که فکر میکنین همه
چی پول و مدرک تحصیلیه اصلا من اگه نخوام درس بخونم کی رو باید ببینم؟
مامان عصبی تر از قبل سرش دادزد:تو غلط می کنی که نخوای درس بخونی! مگه
دست خودته؟!
آوا با عصبانیت از پله ها بالا رفت و در همون حال گفت :اصلا من دیگه به
مدرسه نمی رم.
با رفتن آوا مامان خودش رو روی مبل انداخت و سرش رو توی دستاش گرفت که
جلو رفتم و پرسیدم :چی شده؟
_چی می خواستی بشه؟ خانم از صبح فقط یک ساعت رو مدرسه بوده و معلوم
نیست بقیه اش رو کدوم گوری بوده تازه بار اولش نیست که! این چندمین باره که
به جای مدرسه معلوم نیست کجا غیبش میزنه و موقع تعطیل شدن مدرسه بر می گرده.
_ولی آخه چرا؟ شما تا حالا نمیدونستین که به مدرسه نمی ره؟
_هه! اگه می دونستم که الان اوضاعم این نبود.... دختره ی چشم سفید تو
چشمام زل زده و می گه نمی خوام درس بخونم! بایدم اینجور بگه! دختری که هر
چی خواست براش خریدی و هر کاری که خواست کرد معلومه که آخرش اینجوری می کنه.
عصبی و کلافه روی مبل و روبه روی مامان نشستم که آرام که تا اون موقع در
سکوت جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد لیوان آب رو از دست
رقیه خانم گرفت و کنار مامان نشست و لیوان رو مقابل مامان نگه داشت.
مامان لیوان آب رو از دستش گرفت و رو بهش گفت : تو رو خدا ببخش آرام جان تو
رو هم ناراحت کردم.
آرام جوابش رو داد: از این جور بحثها توی هر خانواد های ممکنه پیش بیاد.
مامان: من نمی دونم چی براش کم گذاشتیم که اینجوری می کنه؟! از بهترین
معلم خصوصی و کلاس ها ی تقویتی و ثبت نام تو ی بهترین مدرسه! هیچی
براش کم نذاشتیم ولی حالا با قدر نشناسی تمام زل زده توی چشمام و میگه نمیخواد درس بخونه و برای همین از مدرسه جیم زده تا اخراجش کنن.
آرام :_آوا دختر آرومیه و من مطمئنم چیزی باعث شده که اینجوری رفتار کنه! شما
انقدر خودت رو اذیت نکن من سعی می کنم باهاش حرف بزنم ببینم چشه!
مامان : آخه بار اولش نیست که! کلا همیشه روی دند ه ی لجه من نمی دونم چه
گناهی کردم که خدا اینجور جوابم رو میده اون از آیدا که یک روز در میون با
شوهرش قهره و میاد اینجا و این هم از این که.....
مامان باقی حرفش رو ادامه نداد و در عوض کیفش رو برداشت و برای عوض کردن
لباسش به طرف اتاقشون رفت و با رفتنش رو به آرام گفتم : به نظر تو ممکنه آوا به
خاطر وجود یه پسر توی زندگیش اینطور شده باشه؟
_چطور؟ تو چیزی در موردش میدونی؟
_خیلی وقت پیش یه شب صداش رو شنیدم که با کسی تلفنی حرف می زد و من
احساس کردم مخاطبش مذکر باشه! این روزاهم همه اش سرش توی گوشیشه.
_من هم همین احساس رو دارم.
آرام ساکت شد و بعد مکثی ادامه داد : ولی من به آوا حق می دم اینجور ی رفتار
کنه.
نگاهم بهش متعجب شد که خودش ادامه داد: آوا توی سن حساسیه و بیشتر از
هر زمان به محبت و توجه نیاز داره و اگه این محبت رو توی خانواده پیدا نکنه برای پیدا کردنش به بیرون از خونه و خانواده تکیه می کنه! راستش من از وقتی
پام به زندگیتون باز شده اصلا ندیدم که کسی بهش توجه کنه و او همیشه توی
خودشه.
_ولی این دلیل نمی شه که نخواد به مدرسه بره!
سلام صبح عزیزان بخیر
اللهم عجل لولیکــــــ الفرج
دعای خیر وپدرانهٔ آقا امام زمان عج شامل حال شما
و همهٔ منتظران راستین بشه ان شاءالله 🤲🏻
خوش بحال قلبهایی، که هر صبح؛
رو به یاد تـــو، باز میشوند...
طراوت همه عالم...
در گروی تکرار یاد تـــوست حضرت صاحب دلم!
✋🏻سلامتنہادليݪطࢪاوتزمین❤️
#اللّٰھـُــم_عجِّل_لِوَلیڪَ_الفَرَجْ❣
@dars_akhlaq.mp3
1.77M
✨کلیپ صوتی|شرح حدیث اخلاقی😍
🔴👈 آثار دنیوی و اخروی سخن نیکو:👇
✨🍃 افزایش رزق
✨🍃 تأخیر در اجل انسان
⚡️🍃 محبوبیت درمیان خانواده
⚡️🍃 ورود به بهشت
❤️ #مقام_معظم_رهبری(حفظه الله)
#درس_اخلاق #تهذیب_نفس
✅ارسال به دیگران فراموش نشود🙏
═══✼🍃💖🍃✼══