eitaa logo
صالحین تنها مسیر
240 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸 ادامه قسمت_هفتاد_هشتم دستم رو عقب ميكشم ، ساكش رو از روي زمين برميدارم و دستش ميدم. _ برو و به سلامت برگرد . ساك رو از دستم ميگيره و به سمت در راه ميوفته. مامان عاطفه از زير قرآن ردمون ميكنه. پرنيان كاسه آب رو به من ميده. و...... يه آغوش مادرانه كه خدا ميدونه شايد مامان عاطفه اون لحظه آرزوش اين بود كه زمان كامل بايسته. آغوش خواهرانه ، كاش خودم حالم خوب بود و به پرنيان دلداري ميدادم. و آغوش پدرانه كه آخرين جملش رو به قدري آروم گفت كه فقط من و اميرحسين شنيديم _ بهت افتخار ميكنم پسرم. برق خوشحالي تو چشماي اميرحسين موج ميزد. از پدر جدا و به سمت من مياد. بوسه اي روي پيشونيم ميشينه كه عشق رو به وجودم تزريق ميكنه. بعد از خداحافظي با همه افرادي كه اونجا بودن ، همه حالمون رو درك ميكنن و ميرن داخل خونه. تسبيح فيروزه اي رو از جيبش در مياره و دور دستم ميبنده ؛ ماشيني كه بايد باهاش ميرفت ، كمي جلو تر از خونه بود ، اين بار بوسه روي دستم ميزنه و عقب عقب همونطور كه به چشماي هم زل زده بودیم به سمت ماشین میره ، سوار میشه و ماشین حرکت میکنه. کاسه آبی رو که توش رزای پر پر بود رو پشت ماشین میریزم و....... آب رو که پشت ماشین میریزه ، بی هوش میشه و روی زمین میوفته..... یک ماه بعد..... فاطمه خانوم ، همسایشون دختر 2 سالش زینب سادات رو پیش حانیه میزاره و میره به دنبال خبری از همسرش. تو این دو هفته ای که همسایه شده بودن حسابی دوستای خوبی بودن ، شاید به خاطر اینکه همدرد بودن. بابای زینب سادات هم به سوریه اعزام شده بود. با این تفاوت که امیرحسین فقط یک ماه پیش رفته بود و پدر اون پنج ماه پیش و تو دوماه گذشته هیچ خبری ازش نداشتن و حسابی هم نگران بودن. حانیه که عاشق بچه ها بود ، حسابی با زینب صمیمی شده بود. شاید اینجوری دلتنگی کمتر اذیتش میکرد. هرچند بازهم شب تا صبح برای سلامتی همسرش دعا میکرد و دیگه غذا خوردن و تفریح و خندیدن براش معنی نداشت.... با صدای زنگ تلفن زینب رو بغل میکنه و کنار میز تلفن میشینه. _ بله ؟ + سلام. عذر میخوام خانوم موسوی. _ بله بفرمایید. صدا مدام خش خش میکرد و قطع و وصل میشد. مطمئن بود از سوریس. گوشش رو تیز میکنه که خبری از امیرحسینش بگیره. زینب سیم تلفن رو میکشه و صدا قطع میشه. سریع سیم رو وصل میکنه و تنها جمله ای که میشنوه _ شهید شدن....... ❤️❤️❤️❤️❤️❣❣❣❣❤️❤️❤️❤️❤️ من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌ ‌╲\╭┓ ╭ ❤️ ┗╯\╲ ═══❀❀❀💞❀❀❀═══
تلفن از دستش روي زمين ميوفته و صداي گريه زينب بلند ميشه. حانيه روي زمين ميوفته. گريه نميكنه. حرفي نميزنه ً فقط به گوشه اي خيره ميشه. تمام خاطرات براش مرور ميشه. ازاولين روز تو دربند. از برخوردشون به هم تو مسجد. از اون شب و اون كوچه. جداييشون . عقدشون. سفر كربلا. مشهد و عهدي كه بسته بود. نه اشك ميريزه نه بغض ميكنه نه جيغ و داد. همون لحظه اميرعلي و فاطمه ميان تا سري بهش بزنن. در ورودي اصلي ساختمون باز بوده و وارد ميشن پشت در واحد حانيه كه ميرسن فقط و فقط صداي گريه زينب سادات به گوش ميرسه. اين سمت در اميرعلي و فاطمه هرچقدر در ميزنن جوابي نميگيرن و طرف ديگه حانيه نه چيزي ميشنوه نه چيزي ميبينه. تنها خاطرات اميرحسينش جلوش جولون ميدن. اميرعلي كه نگران خواهرش ميشه با هر بدبختي كه هست در رو باز ميكنه و وقتي با حانيه اي كه وسط پذيرايي روي زمين نشسته و به گوشه اي خيره شده ، تلفني كه روي زمين افتاده و زينبي كه فقط گريه ميكنه نگرانيشون بيشتر ميشه. فاطمه سريع زينب رو بغل ميكنه و سعي در آروم كردنش داره و اميرعلي هم سراغ خواهرش ميره. اولين فكري كه به ذهن هردو رسيده شهادت اميرحسينه . با اينكه از دوستي اميرعلي و اميرحسين چند ماه بيشتر نميگذشت و هنوز حتي به سال نرسيده بود ، حسابي رفقاي خوبي براي هم بودن و دل كندن سخت بود. از طرفي شوهر خواهرش بود. همه از عشق اميرحسين و حانيه به هم خبر داشتن عشقي كه نمونش كم پيدا ميشد ، عشقي كه چندماه شكل گرفته بود ولي فوق العاده تو قلبشون ريشه كرده بود. اميرعلي ميدونست الان بهترين چيز براي خواهرش گريس. پس تند تند سيلي به صورتش ميزنه تا گريه كنه . اما جواب نميده. فاطمه گوشي رو سر جاش ميزاره تا شايد دوباره خبري بشه. به محض گذاشتن تلفن صداي زنگش بلند ميشه. فاطمه سريع جواب ميده _ بله؟ + سلام مجدد خانوم موسوي. عذر ميخوام ظاهرا قطع شد متوجه حرفم شديد؟ فاطمه با بهت بريده بريده زمزمه ميكنه_ شهيد شدن ؟ +بله. تلفن ازدست فاطمه هم ميوفته و اشكي رو ي صورتش جاري ميشه. اميرعلي سرش رو تكون ميده و نفس نفس ميزنه. با صداي باز شدن در هردو به سمت در برميگردن و با ديدن اميرحسين هردو تعجب ميكنن. فاطمه زينب و اميرعلي بدون هيچ حرفي از خونه بيرون ميرن و بيشترباعث تعجب اميرحسين ميشن ، اميرحسين وارد ميشه و با ديدن حانيه تو اون اوضاع فوق العاده متعجب و نگران ميشه. اميرحسين _ حا.....ن....يه حانيه با شنيدن صداي اميرحسين به اين دنيا برميگرده و تازه متوجه حضور اميرحسين ميشه ، فكر ميكنه رويا و خوابه. دستش رو ميز تلفن ميگيره و به زور از جاش بلند ميشه ، اما اميرحسين به قدري متعجب شده كه فرصت نميكنه به كمك حانيه بره. حانيه بلند ميشه و دستش رو به طرف اميرحسين دراز ميكنه ، دو قدم برميداره و دوباره روي زمين ميوفته. اميرحسين بلاخره مغزش كار ميكنه و سريع به طرف حانيه مياد. دستش تير خورده و حسابي درد ميكنه اما توجهي بهش نميكنه. فقط به حانيش نگاه ميكنه تا دليل بي قراري هاش رو پيدا كنه. هردو به هم خيره ميشن و در سكوت محض به چشماي همديگه زل ميزنن. . . . بلاخره حال حانيه كمي رو به راه ميشه و جريان رو تعريف ميكنه ، اميرحسين سرش رو پايين ميندازه و ميگه_علي آقا ، باباي زينب سادات شهيد شده. اين حرف اميرحسين آوار ميشه رو سر حانيه . زينب تازه يك سال و نيم و فاطمه خانوم هم بچه دومش رو باردار بود. اشكاش جاري ميشن و خودش رو تو بغل اميرحسين ميندازه. فاطمه همون لحظه از راه ميرسه. زنگ واحد حانيه اينا رو ميزنه تا زينب رو از حانيه بگيره. باز هم مثل بقيه روزها خبري از همسرش بهش نميرسه. حانيه با ديدن زينب هق هق گريش بلند ميشه و زينب بويي از قضيه ميبره و نگران ميشه. بريده بريده زمزمه ميكنه _ ع..ل..ي؟ . . . بلاخره بعد از دو هفته كه در گير مراسم تشييع و .....بودن ،فرصت ميكنن كمي باهم خلوت كنن. روي نيمكت فلزي سرد پارك ميشينن، اواخر پاييز بود و هوا سرد. نم نم بارون هوارو خواستني تر و دونفره ميكنه. اميرحسين كمي خم ميشه آرنجش رو روي زانوش ميزاره سرش رو با دستاش ميگيره. _ ديدي لياقت شهادت نداشتم؟ حانيه_ نه. لياقتت شهادت در ركاب امام زمان بوده ، ماموريتت ياري امام زمانته. اميرحسين سرش رو بالا مياره و با عشق به چشماي حانيه خيره ميشه و بوسه اي روي پيشونيش ميزنه . . . حانيه_ زينب سادات. ندو مامان ميوفتي خب. دختر سه ساله اي كه حاصل عشق اميرحسين و حانيه بود ، با لباس عروس سفيدي كه براي عروسي پوشيده بود خواستني تر شده بود. با مزه بدو بدو خودش رو به محمد جواد كه تو لباس دومادي خودنمايي ميكرد ميرسونه و خودش رو تو بغلش ميندازه. اميرحسين شاد و خندون از قسمت مردونه خارج ميشه و به باغ كوچيكي كه جلوي تالار بود ميرسه با ديدن حانيه لبخندش عميق تر ميشه .
🌸🌸 ادامه‌قسمت_هفتاد_نهم قسمت_آخر گوشيش رو به امير ميده تا ازشون عكس بگيره و خودش هم زينب رو از محمد جواد كه منتظر بيرون اومدن عروس بود ميگيره و كنار حانيه وايميسته . دستش رو پشت كمر حانيه ميزاره و براي چند ثانيه نگاهشون تو نگاه هم قفل ميشه. امير هم از همين فرصت استفاده ميكنه و اين لحظه رو ثبت ميكنه...... لحظه اي كه توش عشق موج ميزنه و شايد همون لحظه كه درحال تشكر از خدا بابت اين زندگي بودن..... پايان..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌ ‌╲\╭┓ ╭ ❤️ ┗╯\╲ ═══❀❀❀💞❀❀❀═══
سلام 🌺🌺🌺 سخن آخر درباره رمان از نویسنده سلام خدمت همراهاي عزيز و مهربون . خواهراي گلم و برادرهاي محترم. همه کسانی که لطف کردن و قلم ضعیف من رو مهمون چشمای مهربونشون کردن. اين داستان هم به پايان رسيد اما حكايت آدم هاش هنوز پا برجاست..... شخصيت هاي اين داستان واقعي نبودن ولي بيانگر زندگي هاي مختلفي بودن كه شايد هركدوم از ماها درگيرش باشيم.... حانيه هایي كه به خاطر تفريط بعضي از افراد و البته تاثير زيادي كه از جانب فرد جاهل زندگيشون ميگيرن از راه زيبايي ها و عشق دور ميشن اما بازهم راهی براشون باز میشه و دوباره برمیگردن، تو داستان بودن تا ثابت کنن در توبه و راه عاشقی کردن با خدا همیشه بازه و اگه ما یک قدم بریم خدا صد قدم به سمت ما میاد.... 🌸 امیرحسین هایی که کارشون رو به خدا میسپرن و به خدا اطمینان میکنن و به بهترین نحو جواب اطمینانشون رو میگیرن..... 🌸 امیرعلی و فاطمه هایی که با به خاطر اطاعت از فرمان پروردگارشون و دوری از گناه چندین و چندسال عشقشون رو تو قلبشون پنهان میکنن و صبر میکنن و البته به بهترین شکل پاداش صبرشون رو میگیرن و به عشقی پاک و وصلتی شیرین میرسن.... 🌸 پرنیان ها و امیرحسین هایی که با وجود اینکه خانواده هاشون ( در داستان فقط پدر ) با اعتقاداتشون مخالفن اما به احترام پدر و مادر بودنشون ، حرفی نمیزنن...... 🌸 آقای حسینی( پدر امیرحسین ) هایی که عبادات و خدماتشون با چشم داشته و زمانی که نتیجه مد نظر را نمیگیرند شروع میکنن به مخالفت و بیزاری اما روزی به جواب و راه اصلی میرسند...... 🌸 شقایق هایی که راه درست رو بلدن اما به دنبالش نمیرن و از انتخاب راه درست میترسن و خجالت میکشن....... 🌸 یاسمین هایی که تنها به فکر لجبازی میوفتن و بدون اینکه از شیرینی های راهی مطلع باشن قضاوت میکنن و بعدها عشق پاک ( تاکید میکنم ، پاک ) زمینیشون باعث آشنایی با عشق الهی میشه...... 🌸 و در آخر ...امیرعلی ها ، امیرحسین ها ، فاطمه ها و ......هایی که با رفتار صحیح و درست مطابق دین اسلام و مذهب شیعه نه تنها اسم دین و مذهب رو خدشه دار نمیکنن و باعث فرار افراد از دین نمیشن بلکه باعث جذب و تحول افراد میشن..... و خیلی از افراد دیگه که نماد انسان های مختلف در زندگی های واقعی بودن.... خیلیا فقط داستان رو میخونن و تموم میشه و میره.... اما هستن افرادی که با وقتی که میزارن از شخصیت های داستان درس میگیرن و به سوی سعادت قدم برمیدارن ماها جزو کدوم دسته ایم؟ ❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣ بازهم تشکر میکنم از همراهی دوستای گلی که من رو با انتقادات و نظرهاشون همراهی کردن و به پیشرفت رمان هم کمک زیادی کردن...... این داستان ، داستان موووورد علاقه من بود به خاطر همین دوست دارم حتما حتما نظر همه خواننده هاش رو بدونم و اینکه ببینم چند نفر رمان رو خوندن و آیا تاثیری داشته یا خیر؟ پس لطفا با نظراتتون منت سر بنده بزاريد و من رو از نظرات ارزشمندتون محروم نفرماييد. منتظر نظراتتون هستم . قوربان شما ح سادات كاظمي✌️✌️ ياعلي ✋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیه ی تطهیر که نازل شد پیامبر آن را با تکیه بر در خانه ی شما تلاوت کردند و مردم هم ، همه دیدند و شنیدند پدر مهربانم به انتقام مادرتان بیاييد و دنیایمان را تطهیر کنيد السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ الْحَيَاةِ
عمل انسان به سبب برباد می رود... حسناتش می شود پَــر و کیسه ی غیبت شونده می شود پُــر اصلا شنیدی که میگن یکی از های حسود اینه که غیبت می کنه... حالا رو راست باش...حسودی یا نه اصلا دو سرش باخت_باخت... اگه عیبی رو که می گیم در او باشه: غیبت کردیم و اگه نباشه: تهمت زدیم🚫 احتمالا هم شنیدید که تا 40شبانه روز عبادتش(نماز و روزه) پذیرفته نیست(مگر به بخشش غیبت شونده) حالا یه عده یی دادشون از اینه که خدا جواب دعاهاشون نمیده و چقدر بد میارن و از این حرفها... خب آخه بنده ی خدا... تو که اینطور درها رو بستی، دیگه چه انتظاری داری یادمون هم باشه که شنونده غیبت و غیبت کننده عینهو دوقلوهان از نوع یکسانند پای هر دوشون...باهم گیره و پیشاپیش اعلام می کنم هر جا غیبتی شد...ببین گورکن خودت نشو...بجاش پاشو و الفرار🏃 اول هم به خودم هزار بار و دوم به شما صدبار میگم... مفت خودمون از دست ندیم... ببین شاید اینطور به چشم نیاد...اما فلفل نبین چه ریزه یی هست این جناب غیبت... یه جوازایی هم داره که ان شاءالله در فرصتی دیگر... بیاین گاهی اینقدر خودمان را بد نکنیم... کمی بیشتر حواسمان به خودمان باشد... بی بروبرگشت که جامون همونجاست ....زیبایی های زیادی هست که میشه از زیبایی ها گفت...هر چند گاهی لوس...گاهی بی نمک... این نوشته با توجه به احادیث وارده نوشته شده است... ان شاءالله قدمی در آگاهی مان برداشته باشیم....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
این پست هر شب تکرار می شود یک فاتحه و توحید ، نثار ارواح مقدس امام حسن عسکری (علیه السلام) و حضرت نرجس (سلام الله علیها) ، پدر و مادر گرامی امام عصر (ارواحنا فداه) ای مولای ما ، ای امام ما ، یا بقیه الله فی ارضه به رسم ادب ، برای پدر و مادر بزرگوارتان ، هدیه ای فرستادیم ، شما هم ما را به هدیه ای مهمان کن ، همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد
🔸سلام ای کسی که روز آمدنت نقطه پایانی است بر جولان فاسقان و سرکشان. 🔸 سلام بر تو و بر روزی که زمین را از عشق و عدل لبریز خواهی کرد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا