4_474420481198391402.mp3
1.19M
◾️روضه شب پنجم
🎙#استاد_پناهیان
🔹 به خدا از عمو جدا نمیشوم!
🚩 هیئت مجازی #تنهامسیرآرامش
▪️@IslamlifeStyles
recording-20220802-203338.mp3
3.13M
🌷 کمی نزدیک تر شدن به مولا...
🔹 جلسه پنجم: آغاز دینداری از یک نقطه صحیح
🎙حاج آقا حسینی
🚩 هیات مجازی تنهامسیرآرامش
▪️@IslamlifeStyles
29.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بر عمر اسرائیل ما حکم پایانیم✊
🔹مداحی رجزخوانی #میثم_مطیعی در شب چهارم محرم الحرام.
✍هیأتی که استکبار ستیز و مبین مسائل سیاسی نباشد در هویت آن باید تردید کرد.
🌺 نکته ای از زیارت عاشورا :🌺
🍂 يا اَبا عَبْدِ اللهِ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا، وَعَلي جَميعِ اَهْلِ الاِْسْلامِ
⚡️یه عده میگن چرا برای اتفاقی که ١۴٠٠ سال پیش افتاده، هنوز عزاداری می کنید؟
🔴 جواب:
این مصیبت، یک مصیبت معمولی نیست.
این مصیبت بر همه ی اهل اسلام و حتی بر اهل آسمانها نیز سنگین و عظیم است.
🔸چون در حق ولیّ خدا که نماینده خدا در زمینه، اتفاق افتاده.
🔸چون بر علیه دین خدا و جریان حق صورت گرفته.
🔸چون با تضعیف راه سعادت، در حق کل بشریت ظلم شده.
☘و این عزاداری، موجب تقویت دین خدا و بیداری و هدايت انسان ها بسوی رشد و سعادت میشه.
#زیارت_عاشورا
صالحین تنها مسیر
#قسمت_چهاردهم کوچ غریبانه💔 بدون آنکه درست بفهمم جمله ام چه معنایی دارد طوطی وار همان را کمی بلندتر
#قسمت_پانزدهم
کوچ غریبانه💔
بعد از نگاهی مهربان و حاکی از همدردی آهسته از پله ها پایین رفت.فضای اتاق را سکوت غم انگیزی پر کرده
بود.انگار در و دیوار این اتاق هم حس می کرد که مونس همیشگی اش به زودی از اینجا می رود وتنهایش می
گذارد.
با همان سر و وضع کنار تخت چوبی ساده و محقرم زانو زدم و نامه ی مسعود را با اشتیاق تشنه ای که به آب رسیده
باز کردم.از دیدن خط زیبایش انگار جان تازه ای به تنم آمد.نوشته های او برایم حکم مرهمی را داشت که زخم های
روحم را تسکین می داد.ولی این بار فقط یک نوشته نبود.انگار داشت کنار گوشم زمزمه می کرد!
در آن زمان که جامه ی سپید بخت به مرمر تنت کنند
و دانه های نقل و سکه را نثار مقدمت کنند
به خاطر آر عشق من
در آن زمان که با ورود تو غریو مجلسی به اوج کهکشان رود
در آن زمان که شادی و نشاط آن به گوش آسمان رسد
به خاطر آر عشق من
در آن زمان با شکوه که دست خود به دست او دهی
و بستر حریر خود به اختیار او نهی
به خاطر آر عشق من
که در ورای این همه سرور
دلی به غم نشسته است
دلی که مهر خود به غیر تو به کس نبسته است
و بعد تو در این جهان ز هر چه هست جز غمت دگر گسسته است.
*** -چرا در و باز نمی کنی دختر؟مانی اون تو داری چیکار می کنی؟همه این پایین منتظرن می خواییم راه بیفتیم.
ظاهرا متوجه غیبتم شده بودند صدای مامان عصبی به گوش می رسید.به جهنم چه فرقی می کرد.دیگه هیچ چیز
برایم اهمیت نداشت.با خونسردی نامه ی مسعود را تا زدم و در میان سینه ام جا دادم.رطوبت اشک را از صورتم پاک
کردم و آرام و بی تفاوت از جا برخاستم.با باز کردن چفت در قیافه ی برافروخته اش جلویم ظاهر شد.
-چیه اینقدر سر و صدا می کنین؟من حق ندارم یه دقیقه با خودم خلوت کنم؟
تنها بود با خشم نگاه کرد:
-این بازی ها چیه درآوردی؟حالا خیر سرت بله رو گفتی حالا این ادا فناها چیه در میاری؟
-شما هم که به هدفتون رسیدین دیگه چی می خوایین؟
نفهمیدم با چه جراتی این حرف را زدم!انگار دیوانه شده بودم.با چشمهای از حدقه درآمده نگاهم می کرد.
-پس خیال داری آبروی ما رو ببری؟می خوای ما رو انگشت نمای مردم کنی آره؟ولی کور خوندی الان بهت نشون
می دم الان بهت ثابت می کنم که می تونم مسعود و بفرستم اونجا که عرب نی انداخت حالا می بینی.
در اتاق را به هم کوبید و رفت.صدای قدمهای محکمش از توی پله ها شنیده می شد.داشت بلند بلند بد و بیراه می
گفت.لحظه ای بی حرکت همان جا ایستادم بعد مثل اینکه تمام نیرویم تحلیل رفته باشد بی حال گوشه ای نشستم.
به خودم دلداری دادم(اون داشت بلوف می زد.مطمئنم جراتش رو نداره.از همون اول هم نباید گول حرفاش رو می
خوردم و زیر بار این ازدواج می رفتم.)
صدای داد و فریادی که از حیاط می آمد توی دلم را خالی کرد)اگر واقعا علیه مسعود اقدامی بکنه چی؟)احساس
پشیمانی به دلم چنگ انداخت.ای کاش به فکر این مبارزه ی احمقانه نیفتاده بودم.در آن گیر و دار یک چیز برایم
قطعی بود اگر کوچکترین حادثه ای برای مسعود پیش می آمد درجا خودم را سر به نیست می کردم.
صدای بالا آمدن چند نفر با هم مرا از فکر بیرون آورد.چه خبر بود؟!شهلا و محمد همزمان وارد اتاق شدند.نگرانی از
قیافه هایشان به خوبی پیدا بود.شهلا کنارم نشست.
-چیکار کردی مانی؟مگه عقل از سرت پریده؟چرا داری همه چیز و خراب می کنی؟
-چی رو دارم خراب می کنم؟مگه چیز دیگه ای هم مونده؟
-تو تا اینجاش پیش اومدی.الان چه بخوای چه نخوای زن ناصری.حالا که کار از کار گذشته چرا داری جون مسعود و
به خطر می ندازی؟
حرفش به نظرم خنده دار بود:جون مسعود؟من تازه می خوام اونو نجات بدم.با این وصلت من مسعود و با دستای
خودم کشتم...عزیزترین کسمو با دستای خودم از بین بردم.
محمد روی لبه ی تخت نشست و مستقیم نگاهم کرد: