✍*فصل دوم*
🌺🌺
🌷👈#پست_۹۲
روزهای سرد زمستونی برف که تا زانو توش فرو میرفتی ...
دقیقا از پنجره بزرگ میشد بابا رو دید که داره برف های توی ایوون پارو میکنه
آخرین روزهای بهمن ماه هزار سیصدو هفتادو هفت بود ...
کتاب از روی پام برداشتم نیم ساعت دیگه باید میرفتم مدرسه ...
بوی سوپ روی بخاری وسوسه ام کرد که بشقاب رو بردارم برای خودم سوپ بریزم ..
مامان با چادر گل گلیش اومد تو ..
_همون تلوزیون بزن ..فاطی خانم گفت:
اخبار استان زیر نویس کرده مدرسه ها تعطیلن ...
تو دلم دعا میکردم تعطیل نباشیم ..
با غُر غُر کنترل تلوزیون به مامان دادم
_اون راهنمایی هارو تعطیل میکنن ..نه ماهارو ..
مامان یک پشت چشمی نازک کرد
_خوبه خوبه ..همین مونده تو تو راه درس و دانش هلاک شی ...
لجم می گرفت ..
کتاب و دفترهامو جمع کردم .
بشقاب سوپ رو تاقچه پنجره گذاشتم تا سرد بشه .
مانتو و شلوارم از روی چوب جالباسی برداشتم و تنم کردم .
میدونستم واسم خواب های دیدن ..
واسه زندگیم صدتا خواب دیدن ..ولی ...خیلی بد بود که نمیشد هیچکار بکنم .
اینا منتظر بودن تامن دیپلمم بگیرم بعد قرار بود پیش مرگ زندگی فریده بشم ...
مقنعه ام سر کردم ...کاش میشد فرار کنم ..
ولی کجا آخه ...من یک دختر از تو یک خانواده متوسط شهرستانی کجا رو داشتم آخه ...
تنها راه فرارم دانشگاه رفتن بود...
اونم اگه مجبورم نمیکردن عروس حاج آقا بشم ..
جلوی آینه ایستادم ...
کاش زشت رین دختر دنیا بودم ...
بغض کردم ...کاش مجبور نبودم بخاطر فریده ازدواج کنم ..
کیفمو برداشتم صدای مامان میشنیدم که میگفت:
_وایستا بابات ببره تورو ..تو این برف ..
بی اهمیت به حرفش کفش های کتونی مو پوشیدم .
از پله های ایوون که پایین اومدم ..
دیدم خانجون با چادر نمازش راهی مسجد ..
با دیدنش نیشم باز شد ..
تنها کسی که من رو میفهمید این آدم بود
دنبالش دویدم
_سلام خانجون ..
رو ترش کرد
_علیک سلام ..
نیشم باز شد
_میری مسجد ..
بابا سیگارش پک محکمی زد و
_کجا میری ننه ...خوب نمازتو همین جا بخون ...تو این برف ..
خانجون چش غُره ای بهش رفت
_شاید نماز نرفتم ...میرم خونه صفیه ..
با خوشحالی آروم گفتم
_خانجون منم بیام ..
بابا بلند گفت؛
_کجا مگه مدرسه نداری ..؟
مامان از تو ایوون داد زد
_فتانه نری مدرسه ..مدرستون تعطیله ...
با ذوق و التماس بیشتری به خانجون خیره شدم ..
خانجون انگار دلش نرم شد که گفت؛
_فتانه با من میاد..
مامان جیغ کشید
_کدوم گوری میخوای بری فتانه ...
شب میخوایم بریم خونه حاج آقا..
تا خواستم از در برم بیرون سر خوردم
روی زمین آنچنان پام پیچ خورد که داد زدم .
مامان و خانجون دورم نشستن ..
مامان با حرص گفت:
_کوری نمیبینی چه یخه زمین ...واسه دَدَر رفتن ات زدی خودت چلاق کردی ..
خانجون رو ترش کرد
_اوه چه خبرت مادر زیر بغلش بگیر
ببریمش داخل ..
مامان هی غُر میزد ..
تا پام زمین گذاشتم از درد دادی کشیدم ..
بابا ترسیده گفت:
_بزار موتور روشن کنم ببریمش مریض خونه فکر کنم شکسته ..
مامان زیر بغلم میکشید
_غلط کرده پاش کاری بشه امشب خونه حاج آقا دعوتیم ..
بلاخره اون پله هارو با بدبختی بالا رفتم ..
روی لبه تاقچه پنجره نشستم ..
مامان لگن قرمزی زیر پام گذاشت .
خانجون با روغن گوسفندی و زرده تخم مرغ پامو بست ..
ولی دردش امانم بریده بود ..
خانجون بنده خدا از خیر رفتن خونه عمه صفی گذشته بود ..
بابا موتورش نتونست درست کنه رفت دم دکان اش ..
منم همش گریه میکردم و آه ناله البته
واسه نرفتن خونه حاج اقا پیاز داغش زیاد کرده بودم .
بلاخره مامان راضی شد تلفن کنه بگه نمیایم .
مامان با حرص سیم تلفن دور انگشتش میپچید
_ببخشید تو رو خدا حاج خانم ...کم سعادتی بود ..
هی واسه منم چش و ابرو اومد
_نه طفلی فتانه پاش ورم کرده ...نه دکتر نبردیم ..
یکدفعه چشاش گرد شد
_نه خدا مرگم بده مهمون دارین ...نه دستتون درد نکنه ..
من و فریده میخ مامان شدیم .
مامان بلاخره خداحافظی کرد تلفن گذاشت .
اولش مات ما رو نگاه میکرد ..یکدفعه گفت:
_پاشو پاشو فریده لباس های فتانه رو بیار ..
فریده نیم خیز شد ..
مامان دورش می گشت
_الان حاج خانم داره با پسرش میاد ..
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#قسمت_۹۳
فتانه رو ببرن درمونگاه.
قلبم وایستاد ..
یعنی چی ...
من این همه اشک و آه الکی نریختم که آخرشم اونا رو ببینم ..
فریده شلوارم بزور پام کرد ..
مامان مانتو مرتبی تنم کرد ..
صدای بوق ماشین اومد ..
سریع زیر بغل من گرفت
غُر زدم ...
_من نمیخوام بیام درمونگاه ..
مامان ویشگونی از پهلوم گرفت و با حرص گفت؛
_حرف اضافه نزن..
در باز شد ..
حاج خانم دیدم که چادرش رو باز کرد و من بغل گرفت ..
_الهی بمیرم مادر چه به روزت اومده ..
مامان سریع گفت؛
_به خدا راضی به زحمت نبودیم مهمون داشتین .
حاج خانم عقب رفت
_نه فدای سرت ..پسرم ..
زیر نور چراغ زرد رنگ کوچه پسری لاغر اندام اومد جلو ته ریش داشت ...
اخم کرده بود سرش پایین بود ..یک پالتو بلند تنش بود ..
حاج خانم با ذوق گفت؛
_ این مسعود پسر کوچیکمه ..
مامان زیر لب ماشالا ماشالایی گفت .
نگاه پسره بالا اومد و به من نشست ..تنم لرز کرد
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۹۴
سوار ماشین شدیم ...یک ماشین خارجی خیلی شیک
حاج خانم هی برمیگشت به عقب و حال منو میپرسید ..
از خجالت سر پایین انداخته بودم .
ماشین نزدیک درمانگاه ایستاد .
مامان زیر بغلمو گرفت ..
لنگون لنگون تا اتاق دکتر رفتم ..
با کمال تعجب حاج خانم و پسرش هم دنبالمون اومدن ..
دکتر مسن و بی حوصله نگاه دلخوری به جمعیت تو اتاق کرد
_چه خبره ...این همه آدم اومده تو..
فقط یک نفر بمونه بقیه برن بیرون ؟
حاج خانم در گوش مامان آروم پچ پچ کرد .
مامان لب گزید ...نگاهش به من بود..
حاج خانم بلند گفت؛
_ما بیرونیم آقای دکتر کاری بود صدامون بزنید.
با ترس به مامان خیره شدم که سر پایین انداخت وبیرون رفت .
به صندلی چسبیدم ..
نگاه های پر اخم و زل زده پسر کوچیک حاجی روی من بود .
دکتر بی حوصله عصبانی گفت ..
_اون جوراب و باند دور پاشو باز کن ...
خم شدم که اون جوراب کلفت بافتنی رو در بیارم که یک جفت پا مقابلم دیدم ..
با همون اخم روی دو پاش نشست مقابل من وقتی دستش جلو اومد
واسه در آوردن اون جوراب بافتنی سیاه رنگ قلبم داشت میومد تو دهنم ..
با یک حرکت جوراب از پام کشید .
دکتر بالای سرم ایستاد .
دست های پسره تند تند باند باز میکرد ..
دکتر با دیدن اون همه زرد چوبه و تخم مرغ دارو گیاهی ..
چینی به بینیش داد
_آه این چه گندیه به پات زدی ...
خجالت کشیدم تو صندلی فرو رفتم ..
بعد به یک لگن فلزی زیر تخت مقابل اشاره کرد
_اون آب گرم کن بیار پاشو تمیز کن ...
تا پسرحاجی بلند شد سریع گفتم
_مامانم رو میشه بگین بیاد ...
دکتر بی حوصله با یک حرکت شلوار مو با قیچی پاره کرد ..
شلوار تا زانوم جر خورد ..هینی کشیدم ..
شلوار مدرسه ام بود .
پسر حاجی لگن زیر پام گذاشت ..
با یک صدای بمی گفت؛
_پاتو بزار توش ...
پامو تا توی آب گذاشتم درد همه پامو گرفت ..
ناخوداگاه ناله کردم ..
_آییی....
چشام پر اشک شد ..
دکتر سر تکون داد
_خوبه.. پاشو تمیز کن ...ببینم چکار شده ..
پسر حاجی دکمه های آستینش باز کرد ..لبه آستینش تا داد ...
هنوز اومدم بگم مامانم بیاد که دست پسر حاجی روی پام نشست زبونم بند اومد ..
خیلی آروم دست هاشو تا مچ پام میکشید ...
حس تهوع داشتم ..آب توی لگن زرد شده بود ..
دکتر هنوز بالای سرم بود ...
حس میکردم نفس های پسره عصبی و کلافه ..
خودم از خجالت قرمز شده بودم
_بسه ..بلندش کن بیارش رو تخت ..
لگن از زیر پام برداشت ..
خودمو به لبه میز گرفتم و بلند شدم ..
لنگون لنگون تا تخت رفتم .
دراز کشیدم ..
دکتر پامو تو دست گرفت
_درد میکنه ..
قوزک پامو تکون ریزی داد ..
سر تکون دادم ..
دوباره تکون داد که باز داد زدم ..
با اخم گفت؛
_باس ببرمت اتاق عمل بیهوشت کنم پاتو جا بندازم ..
ولی دکتر بیهوشی نداریم ..
به من نگاه کرد
_دختر قوی هستی ..
هاج و واج نگاهش میکردم ..
به پسر حاجی اشاره کرد
_محکم بگیرش ..
پسر حاجی جلو اومد ..نگاهش به دکتره بود
_میخواین خودتون جا بندازین ..
دکتر سر تکون داد ..
_فقط محکم بغلش کن ..
سریع گفتم
_نه بگین مامانم بیاد ..
ترسیده گفتم
_مامان ..
دکتر عصبانی داد زد
_محکم بگیرش ..
تو حجم آغوش یکی فرو رفتم دستهای تنومندی دورم احاطه شد ..
پام درد میکرد هی آروم به چپ و راست تکون میدادم ..
با التماس گفتم
_بگین مامانم بیاد .
که یکدفعه درد از پام به همه اندام های وجودم میپچید ..
آنچنان داد زدم که محکم به سینه پسره فشرده شدم ..
از شدت ضعف بی حال شدم ..
فقط تار میدیدم مامان و حاج خانم وارد اتاق شدن ..
گوشام سوت میکشید ..
ولی صدای پسره رو حس میکرد
_تموم شد ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۹۵
***
توی جام غلطی زدم ...وقتی یاد امشب افتاد حالم یک جوری شد ..
_هی هی فتانه چه شکلی بود پسر حاجی ..
بی حوصله پشتمو بهش کردم
_میدونم بیداری ..
به شعله های قرمز رنگ بخاری خیره شدم
که هی پایین و بالا میرفت .
چشامو بستم که دوباره تصویر اون پسر دوباره توذهنم اومد.
سعی کردم بخوابم به اون آدم فکر نکنم ..
صبح اش مامان بیدارم کرد
_پاشو اگه میخوای بری مدرسه بابات ببره تو رو ..
توی تشک نشستم ..
خانجون تو یک سینی تو یک لیوان دسته دار چایی ریخته بود یک تیکه نبات هم توش بود با یک تکه نون پنیر ..
_بخور صبحونه اتو .
یک قورت چای خوردم ..
خانجون یک لقمه برام گرفت
مامان کلافه لباس هامو آورد ..با عصبانیت به شلوارم اشاره کرد
_لال بودی اون دکتره شلوارت جر نده ..
لقممو قورت دادم از مامان رو برگردوندم
_میخواستی بمونی ..چرا رفتی از تو اتاق ..
مامان چشم درشت کرد و به خانجون اشاره کرد .
با کمک مامان مانتو پوشیدم ..یک شلوار کاموایی پام کرد تا جای گچ پام کش بیاد بتونم تنم کنم .
سوار ترک موتور بابا شدم و راه افتادم ..
تو مدرسه دوستام دورم گرفتن و با عصای خانجون لنگون لنگون به طرف کلاس رفتم ..
اون روز هم گذشت عمه صفی فهمیده بود
با مهلا و شوهرش اومده بودن دیدن من ..
کنار بخاری نشسته بودیم با مهلا و اون داشت روی گچ پام با خودکار نقاشی میکشید .
_عکس خودم و خودت و کشیدم ..
به دوتا آدم یکی با تور عروس و دامن نگاه کردم ..
مهلا ریز خندید
_این عکس تو شوهرت ..
بعد خودکار گرفتم و یک عروس با مرد چاق کشیدم ..
_اینم عکس شوهر تو ..
بلند خندید
مامان با حرص نگاهم کرد و داشت آروم با عمه صفی پچ پچ میکرد .
مهلا گفت:
_دیشب دیدیش ..
با اخم شونه ای بالا انداختم ..
مهلا لبش گزید و نگاهی به جمع مامان و عمه کرد .
_واسه طبقه پایین یک مستاجر اومده ..اینقدر با کلاس .خیلی قشنگ هم حرف میزنه ..
و بعد ریز ریز خندید .
همون موقع تلفن خونه زنگ زد
از مدل صحبت کردن مامان میشد تشخیص داد حاج خانمه ..
با یکذوقی میگفت
_ بعله تشریف بیارید.
مهلا بشکنی زد
_وای میخوان بیان ..خدا کنه پسرشون هم بیارن ..
و من دلم میخواست کاش میمردم دوباره اونو نمی دیدم
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌺سبک زندگی قرآنی :🌺
🍂 بر عهد خود با خدا، تا پای جان، ثابت قدم بمانید. 🍂
🔶 مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَي نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (احزاب/٢٣)
⚡️ترجمه :
«در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بسته اند ايستاده اند، بعضى از آنها به عهد خود وفا كرده، جان را به جان آفرين تسليم نمودند و در ميدان جهاد شربت شهادت نوشيدند، و بعضى نيز در انتظارند»
💥به عكس منافقان، و يا مؤمنان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف، و آن طرف مى افكنَد، و هر روز فكر شوم و تازه اى در مغز ناتوان خود مى پرورانند، اينان همچون كوه، ثابت و استوار ايستادند، و اثبات كردند «عهدى كه با او بستند هرگز گسستنى نيست»!
🍃دفاع از حقّ و خدمت به دین خدا تا مرز شهادت، نشانه ى صداقت در ايمان است.
🍁شهادت برخى مؤمنان، عامل عقب نشينى يا دلسردى ديگر مؤمنان نمى شود. (مؤمن با اين كه شهادت دوستان و عزيزان خود را مى بيند، باز خود در انتظار شهادت است)
#سبک_زندگی_قرآنی
#انا_علی_العهد
#سلام_مولای_ما_مهدی_جان❤️
سرانجام از پس این روزهای طولانی فراق، بازخواهید آمد
و جهان از تلولو آفتاب رویتان،
روشن خواهد شد و زندگی
با تمام زیبایی هایش طلوع خواهدکرد
و امید بسان بهار،شاخه های خشکیده ی
درختان آرزو را غرق شکوفه های صورتی
لبخند خواهد نمود ...
به همین زودی ... به همین نزدیکی ...
🌤ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌤
صبح سه شنبه تون معطر
به عطر خوش صلوات
بر حضرت محمد (ص)
و خاندان پاک و مطهرش
🌸 الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ
🌸 وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
سلام و عرض ارادت خدمت همه بزرگواران✋🍃🌸
روز سه شنبه تون متبرڪ بنام حضرت ولیعصر (عج)🍃🌸
چشمتون منور به نور جمالش 💐دلتون روشن به حضور بی مثالش💐
سعادتمند باشید عاقبتتون ختم به بهترین خیرها زیارت اهل بیت قسمت و روزیتون در پناه ذکر شریف:
🌴🌴یـــــــــا ارحــــــــم الراحمیـــــــــــــن🌴🌴
در پناه لطف حق تعالی و
عنایت اهل بیت علیهم السلام
عاقبت بخیر باشید ان شالله
🌸 سه شنبه تون پر برکت
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈