eitaa logo
🌴سنگر عشق🌴
306 دنبال‌کننده
21.1هزار عکس
8.9هزار ویدیو
71 فایل
┄──┅┅═🔶═┅┅──┄ ﷽ باسلام و عرض خوش آمد حق او با گریهِ تنها نمیگردد ادا ... #شهدا_آماده_ایم آدرس کانال 👇👇👇 https://eitaa.com/saangareshgh ارتباط با ما 👈 @SeyedAli75 ┄──┅┅═🔶═┅┅──┄
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌺🌸🍃🌺🍃🌸 من سید محمد هستم معروف به ؛ اهل مشهدم . موقعی که داعش در سوریه مستقر شد ، تمام تلاشم رو کردم که به سوریه برم . شناخت زیادی روی افکار تندروهای وهابی داشتم و می دونستم وقتی که اونها در منطقه ای مستقر بشند ، شرایط برای مردم اون منطقه به خصوص برای شیعیان خیلی سخت میشه ، بر خودم وظیفه دونستم که برای مقابله با این غده چرکین وارد معرکه نبرد و کارزار بشم ولی هر چی سعی می کردم که خودم رو به سوریه برسونم نمی شد . بالاخره با ترفندهای مختلف تونستم خودم رو به صورت یک تبعه افغان جا بزنم و در قالب گروه فاطمیون وارد جنگ و کارزار با داعشی ها در سوریه بشم . اونجا بود که با گذشت مدتی با آقا محمد تقی آشنا شدم که ایشان به عنوان فرمانده در خط عمار فعالیت می‌کرد . من فردی تنومند با قدی بلند و وزنی در حدود ۱۲۰ کیلوگرم بودم که در موقع جنگ تسلیحات زیادی را هم میتونستم همراه خودم حمل کنم . شرایطی پیش اومد که در منطقه ای که داعشی ها بر اون منطقه دید داشتند به شدت زخمی شدم ، چنان عرصه بر من تنگ شد که دیگه خودم رو به خدا سپردم شهادتینم رو خوندم ، به گونه‌ای زخمی شدم که لگن من شکست و پای خودم رو روی شونه های خودم حس کردم که دور زده و شکسته . مشکل اونجا بود که جایی که من زخمی شده بودم ، تک تیرانداز ها و نیروهای داعش کاملاً به اون قسمت دید داشتند و من فکر نمی کردم که از این معرکه بتونم جان سالم به در ببرم ، توی اون شرایط بود که نفربری به سمت ما اومد و در نفربر باز شد . آقا محمدتقی با یکی از نیروهای افغان وقتی آقا محمدتقی بالای سر من رسید ، اول از همه پیشانی منو بوسید و به من گفت : اصلا نگران نباش ما تو رو از اینجا می بریم ، بعدش من نمیدونم این دو نفر چه جوری منو با اون وزن ، وارد نفربر کردند ، انگار یه قدرت خارق العاده ای خدا بهشون داده بود ، حالا جالبش این بود که در همان لحظات سخت ، آقا محمدتقی با من شوخی می‌کرد، آخه موقع سوار کردن من به نفربر ، آقا محمدتقی در حالی که دولا بود پشتش به سمت داعشی ها بود ، اونا هم ، پشت سر هم ، شلیک می کردند ،می گفت: خدایا خودت به خیر کن ، الان توی این وضعیت ،بهم گلوله نخوره 😅 توی اون شرایط من نمی دونستم از درد ناله کنم یا بخندم .😊 آقا محمدتقی اعتقاد داشت گلوله ای که هر مجاهد رو شهید میکنه از قبل مشخصه ، تا وقتش نرسید ، اتفاقی نمیفته ، یعنی خودش رو به خدا می سپرد و آخرش هم خودش رو به خدا سپرد .🌹 شادی روحش صلوات بر محمد و آل محمد 🌹 راوی : سید محمد (ابوتراب) 🌹🌹🌹🌹🌹
🍁 شهیــدی ڪہ نه پدرش را دید و نه پسـرش را ... پدرش در عملیات والفجر۹ درسلیمانیه عـراق به شهـادت رسید و پیڪر مطهرش حدود ۱۰ سال بعـد برگشت... سجـاد دو ماه بعـد از شهـادت پـدرش به دنیا آمد و پـدر شهیدش را هرگز ندید... پسر خـودش نیز دو مـاه بعد از شهــادتش به دنیا آمد و او هم پدرش را ندید ... سجـاد در آذرمـاه سال ۹۱ براثر انفجــار درحین خنثی سازی گلـوله های عمل نکرده به فیـض شهادت نائل آمـد . وقتی بالای سرش رسیدند درحالیکه یک دستش قطع شده بود و غـرق به خـون بود فقط ذڪر یا حسین(ع‌) بر لب داشت... مهربان بود، با صفا بود، خاکی و بی ادعا بود و ... 📝 فرازی از دستنوشته شهید: «قافله سالار شهــدا حسین(ع) است پروردگارا مرا به این قافله برسـان»
🏴امشب شب شهادت مادر ادب بی بی ام البنین هست ،این شعر را تقدیم می کنیم به شما عزیزان ، ما رو هم دعا کنین ▪️بدون قدم می زنم سحرها را گرفته اند از این آسمان ها را ▪️چقدر سرش ریخته است، معلوم است رسانده است به خانم کسی خبرها را ▪️نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده گرفته اند از این پسرها را ▪️چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش بیاورند برایش فقط سپرها را ▪️نشسته است سر راه و می خواند که در بیاورد آه رهگذرها را ▪️ندیده است اگر چه ولی خبر دارد سر عمود عوض کرده شکل سرها را ▪️کنار دو تا دست بر روی یک دست رسانده است به ما خانم این خبرها را ▪️بشیر آمد و گفتی که از حسین بگو ز دم زد و گفتی که از بگو ▪️ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی برای خانه مولا که انتخاب شدی ▪️به خانه ولی الله اعظم آمدی و دلیل عزت قوم شدی ▪️به جای اینکه شَوی مُدعیه همسری اش کنیز حلقه به گوش شدی ▪️تنور خانه دوباره گرم شد و برای چرخش دستار انتخاب شدی ▪️چهار تا پسر آوردی برای که جای ام البنین شدی ▪️دلت همیشه چنین شوهری دعا می کرد تو مثل مستجاب شدی ▪️اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت میان به زانویت نگرفت ▪️تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد به عربیه تو گیر نکرد ▪️تو را که فرق عــلی دیده ای و خون حسن به غیر کرب و بلا هیچ چیز پیر نکرد ▪️به احترام همان تکه بوریا دیگر زمین خانه تو نیت حصیر نکرد ▪️از آن زمان که شنیدی خزان گلها را هوای کوی تو باغ دلپذیر نکرد ▪️چه خوب شد که نبودی بینی که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد ▪️به نعل تازه گرفتند تا بدنها را به ضرب دست لگد میزدند زن ها را