🍃🌺🌸🍃🌺🍃🌸
#خاطره
من سید محمد هستم معروف به #ابوتراب ؛ اهل مشهدم .
موقعی که داعش در سوریه مستقر شد ، تمام تلاشم رو کردم که به سوریه برم .
شناخت زیادی روی افکار تندروهای وهابی داشتم و می دونستم وقتی که اونها در منطقه ای مستقر بشند ، شرایط برای مردم اون منطقه به خصوص برای شیعیان خیلی سخت میشه ،
بر خودم وظیفه دونستم که برای مقابله با این غده چرکین وارد معرکه نبرد و کارزار بشم ولی هر چی سعی می کردم که خودم رو به سوریه برسونم نمی شد .
بالاخره با ترفندهای مختلف تونستم خودم رو به صورت یک تبعه افغان جا بزنم و در قالب گروه فاطمیون وارد جنگ و کارزار با داعشی ها در سوریه بشم .
اونجا بود که با گذشت مدتی با آقا محمد تقی آشنا شدم که ایشان به عنوان فرمانده در خط عمار فعالیت میکرد .
من فردی تنومند با قدی بلند و وزنی در حدود ۱۲۰ کیلوگرم بودم که در موقع جنگ تسلیحات زیادی را هم میتونستم همراه خودم حمل کنم .
شرایطی پیش اومد که در منطقه ای که داعشی ها بر اون منطقه دید داشتند به شدت زخمی شدم ، چنان عرصه بر من تنگ شد که دیگه خودم رو به خدا سپردم شهادتینم رو خوندم ، به گونهای زخمی شدم که لگن من شکست و پای خودم رو روی شونه های خودم حس کردم که دور زده و شکسته .
مشکل اونجا بود که جایی که من زخمی شده بودم ، تک تیرانداز ها و نیروهای داعش کاملاً به اون قسمت دید داشتند و من فکر نمی کردم که از این معرکه بتونم جان سالم به در ببرم ،
توی اون شرایط بود که نفربری به سمت ما اومد و در نفربر باز شد . آقا محمدتقی با یکی از نیروهای افغان
وقتی آقا محمدتقی بالای سر من رسید ، اول از همه پیشانی منو بوسید و به من گفت : اصلا نگران نباش ما تو رو از اینجا می بریم ،
بعدش من نمیدونم این دو نفر چه جوری منو با اون وزن ، وارد نفربر کردند ، انگار یه قدرت خارق العاده ای خدا بهشون داده بود ، حالا جالبش این بود که در همان لحظات سخت ، آقا محمدتقی با من شوخی میکرد،
آخه موقع سوار کردن من به نفربر ، آقا محمدتقی در حالی که دولا بود پشتش به سمت داعشی ها بود ، اونا هم ، پشت سر هم ، شلیک می کردند ،می گفت: خدایا خودت به خیر کن ، الان توی این وضعیت ،بهم گلوله نخوره 😅
توی اون شرایط من نمی دونستم از درد ناله کنم یا بخندم .😊
آقا محمدتقی اعتقاد داشت گلوله ای که هر مجاهد رو شهید میکنه از قبل مشخصه ، تا وقتش نرسید ، اتفاقی نمیفته ،
یعنی خودش رو به خدا می سپرد و آخرش هم خودش رو به خدا سپرد .🌹
شادی روحش صلوات بر محمد و آل محمد 🌹
راوی : سید محمد (ابوتراب)
#شهیدمدافع_حرم_محمدتقی_سالخورده
🌹🌹🌹🌹🌹
🍁 شهیــدی ڪہ نه پدرش را دید
و نه پسـرش را ...
پدرش در عملیات والفجر۹ درسلیمانیه عـراق به شهـادت رسید و پیڪر مطهرش حدود ۱۰ سال بعـد برگشت...
سجـاد دو ماه بعـد از شهـادت پـدرش به دنیا آمد و پـدر شهیدش را هرگز ندید...
پسر خـودش نیز
دو مـاه بعد از شهــادتش به دنیا آمد و او هم پدرش را ندید ...
سجـاد در آذرمـاه سال ۹۱ براثر انفجــار درحین خنثی سازی گلـوله های عمل نکرده به فیـض شهادت نائل آمـد .
وقتی بالای سرش رسیدند درحالیکه یک دستش قطع شده بود و غـرق به خـون بود فقط ذڪر
یا حسین(ع) بر لب داشت...
مهربان بود، با صفا بود،
خاکی و بی ادعا بود
و #بی_قرار_شهادت...
📝 فرازی از دستنوشته شهید:
«قافله سالار شهــدا حسین(ع) است
پروردگارا مرا به این قافله برسـان»
#شهید_سجاد_عباس_زاده
#ابوتراب
🏴امشب شب شهادت مادر ادب بی بی ام البنین هست ،این شعر را تقدیم می کنیم به شما عزیزان ، ما رو هم دعا کنین
▪️بدون #ماه قدم می زنم سحرها را
گرفته اند از این آسمان #قمر ها را
▪️چقدر#خاک سرش ریخته است، معلوم است
رسانده است به خانم کسی خبرها را
▪️نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده
گرفته اند از این #قد_کمان پسرها را
▪️چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش
بیاورند برایش فقط سپرها را
▪️نشسته است سر راه و #روضه می خواند
که در بیاورد #آه آه رهگذرها را
▪️ندیده است اگر چه ولی خبر دارد
سر عمود عوض کرده شکل سرها را
▪️کنار #آب دو تا دست بر روی یک دست
رسانده است به ما خانم این خبرها را
▪️بشیر آمد و گفتی که از حسین بگو
ز#عون دم زد و گفتی که از #حسین بگو
▪️ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی
برای خانه مولا که انتخاب شدی
▪️به خانه ولی الله اعظم آمدی و
دلیل عزت قوم #بنی_کلاب شدی
▪️به جای اینکه شَوی مُدعیه همسری اش
کنیز حلقه به گوش #ابوتراب شدی
▪️تنور خانه #حیدر دوباره گرم شد و
برای چرخش دستار انتخاب شدی
▪️چهار تا پسر آوردی برای #علی
که جای #فاطمه ام البنین شدی
▪️دلت همیشه چنین شوهری دعا می کرد
تو مثل #حضرت_صدیقه مستجاب شدی
▪️اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت
میان #کوچه به #دیوار زانویت نگرفت
▪️تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد
به #چادر عربیه تو #خار گیر نکرد
▪️تو را که فرق عــلی دیده ای و خون حسن
به غیر کرب و بلا هیچ چیز پیر نکرد
▪️به احترام همان تکه بوریا دیگر
زمین خانه تو نیت حصیر نکرد
▪️از آن زمان که شنیدی خزان گلها را
هوای کوی تو باغ دلپذیر نکرد
▪️چه خوب شد که نبودی #کربلا بینی
که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد
▪️به نعل تازه گرفتند تا بدنها را
به ضرب دست لگد میزدند زن ها را