نوشته بود :
یاد یه روزایی از زندگیت
میوفتی که باورت
نمیشه " خودت " اونا
رو پشت ِسر گذاشتی ؛
بیشتر که دقت میکنی
میبینی نه بابا خودت
کیلو چنده ، " خدات "
دستتو گرفت و نجاتت داد .
نوشته بود؛
آرامآرام، عکس پروفایل کانالها عوض میشود.
آرامآرام، صداوسیما برنامههای طنز را به کنداکتورش برمیگرداند.
آرامآرام، میگویند بگذارید مردم زندگی کنند؛ صدای نوحهگری شبانهتان در میدانها، جامعه را آزرده میکند.
آرامآرام، «باید برخاستها» قطع میشوند و دوباره مینشینیم.
آرامآرام، خاطرهگوییها از او کمرنگ میشود.
آرامآرام، انتقام خون او میشود فتح قدس و...
آرامآرام نردههای رواق دارالذکر، به مزار او نزدیکتر میشوند.
و آرامآرام همهچیز به روال عادی برمیگردد؛
جز جای خالی او. :)))
خاک سرد است...
صَــبـورا
نوشته بود؛ آرامآرام، عکس پروفایل کانالها عوض میشود. آرامآرام، صداوسیما برنامههای طنز را به کندا
ولی هرچقدر هم بگذره، من هنوزم مثل روز اول غم دارم. تا بهتون فکر میکنم چشمام پر اشک میشه و بیاختیار گریه میکنم. مهم نیست بقیه یادتون باشن یا نه، من هیچوقت یادم نمیره شمارو. هیچوقت نبودن شما برام عادی نمیشه، هیچوقت. :)))
مراسم چهلمِ شما؟ ما نهایتا فکر میکردیم شهید بشیم و شما بیاید مراسمِ ما، اما همهچیز داره برعکس پیش میره. غمگینترین روزهای زندگیمون رو داریم سپری میکنیم با شنیدن این اخبار آقاجان. :)))
و باز هم سنجش، آموزشوپرورش، درس و کنکور...
که حتی برای اومدن و عزاداریکردن هم،
دستم رو بسته. :)))
نوشته بود؛
اینکه قبح «بددهنی و بیادبی» هم داره بین قشر به اصطلاح انقلابی/مذهبی/وطنپرست شکسته میشه اصلا اتفاق جالبی نیست. این فقط مسئلهی «زشت حرف زدن» نیست؛ وقتی یک رفتار بارها در یک گروه تکرار بشه و با اعتراض جدی مواجه نشه، کمکم عادی و هنجاری میشه؛ یعنی مرز قبحش جابهجا میشه. به این فرایند «عادیسازی اجتماعی» میگن.
مشکل از جایی جدیتر میشه که بیادبی و توهین، به اسم «صراحت»، «انقلابیگری» یا «دفاع از ارزشها» توجیه بشه؛ چون اون وقت فقط یک ادبیات زشت رواج پیدا نکرده، بلکه خودِ معیار تشخیص رفتار محترمانه هم داره تغییر میکنه. جریان مذهبی، انقلابی یا وطنپرست اگر مدعی ارزش اخلاقیه، اتفاقاً باید در نحوهی مخالفت و خشمش هم تفاوتش رو نشون بده؛ وگرنه کمکم چیزی که قرار بود ازش دفاع کنه، در شکل رفتارش بیاعتبار میشه.
صَــبـورا
و تو محبوبترین غصهٔ این قلب شدی :))
«مرا چون قطره، دل از هجرِ تو خون است، کجایی تو؟
که چون دریا، دلِ بیمنتهایم بیقرارِ توست...»
آقاجان! ساده بگویم...
دلم برای بودنت، برای صدایت، برای حضورت میانِ ما زمینیها، خیلی تنگ شده.
کجا رفتی سیدِ ما؟
ای داد از دردِ نبودنت، عزیزِ دل... :)) 💔