eitaa logo
🌸 زندگی زیباست 🌸
774 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
3هزار ویدیو
22 فایل
°•﷽•° 📰 #مجله_ی_مجازی 🌸 زندگی زیباست 🌸 «همه چیز بَـــراے زندگۍ زیــ★ـݕـا» رسانه های دیگر ما: «خانه ی هنر و هنرمندان» http://eitaa.com/rooberaah «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @fadakq2096
مشاهده در ایتا
دانلود
⬛️ سنگینی گناه! 💎 ……………………………………… 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» 💐 @sad_dar_sad_ziba 🍃
🔻 شعار «زن، زندگی و آزادی» از نظر اغتشاشگران وحشی به این معناست! طفل معصومی که به جرم چادری بودن مادرش توسط اغتشاشگران با نارنجک دستی به این روز افتاده است! تهران نازی آباد 👌🏼 💢 @sad_dar_sad_ziba ❗️
🌿🌿🌿 کاش روزی حال و روز بهتری پیدا کنم گوهری بی قیمتم، انگشتری پیدا کنم عکست از اشک روان من مکدر شد، ببخش! می‌روم سنگ صبور دیگری پیدا کنم شاعران گل گفته‌اند اما برای وصف تو باز باید معنی نازکتری پیدا کنم بین ما تقدیر دیواری بنا کرده‌ است و من از مدارا خسته‌ام، باید دری پیدا کنم کشتی جانم به سوی مرگ راه افتاده است سخت می‌ترسم مبادا لنگری پیدا کنم! «حسین دهلوی» 🌺🌺🌺🌺🌺 فارسی   ┏━🦋━━•••━━━━┓ 🦋 @sad_dar_sad_ziba 🦋 ┗━━━━•••━━🦋━┛
بدون شرح! 🌸 @sad_dar_sad_ziba 🌱
202030_114966682.mp3
17.67M
🌿 🎶 🎙 «علی رضا عصار» /موسیقی 🎼🌹 🎵 _____ 🗞 «صد در صد» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸 معنای شعار «زن، زندگی، آزادی» از نگاه «مَدونا»، خواننده ی زن بنام آمریکایی 🌃 / اجتماعی 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
🍃🌺🍃🕯🍃🌺🍃 فرض کنید درون ما انسان ها به دلایل گوناگون در مسیر زندگی، پر از هیزم های خشک شده است. کوچکترین جرقه ای از بیرون می‌تواند درون ما را آتش بزند. اگر چنین شخصی بگوید دلیل ناراحتی و آتش درون من کسی بود که جرقه زد، راست می گوید. اما چرا ما باید درونمان را پر از هیزم های خشک رذایلی هم چون حسادت، بدخواهی، تأیید طلبی و ... کنیم که با هر جرقه ی کوچکی آتش بگیرد؟! اگر ما درون خود را پاک نگه می داشتیم و خود را از هیزم های خشک پر نمی کردیم محرک های بیرونی نمی توانستند ما را از حالت طبیعی خارج کنند و باعث ناراحتی و درد روانی ما گردند. 📒 در فیه ما فیه مولوی آمده است: «هزار دزد بیرونی بیایند، در را نتوانند باز کردن، تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند. هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصداقی نباشد، سود ندارد.» 🌸 @sad_dar_sad_ziba 🌸 🌱 ………………………………… 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺هشدار امام برای فتنه گران و اغتشاشگران! 💍 🔷 @sad_dar_sad_ziba 🔷 ۩๑▬▬▬✨✨✨▬▬●
دانشجو بود، نخبه بود، دانشجوی . اسرائیل او را ترور کرد! چون جهاد علمی کرد برای سربلندی ایران و ایرانی. اما رسانه های مدعی حق طلبی نامی از او نبردند چون نه به نظام و نه به مردم، به هیچ کدام پشت نکرد و فحش و ناسزا نداد! چون دشمن شاد کن نبود! 🌷 ...🌷... /یاد یاران ………………………………… @sad_dar_sad_ziba ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «الهه ی عشق» ⏪ بخش ۴۸: روز دوم، تعدادی نیروهای تازه نفس از راه رسیده بودند و جلوتر
.: ┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «الهه ی عشق» ⏪ بخش ۴۹: هنوز دو هفته نشده بود که با کمک بچه های امداد، کمی حالم رو به راه شده بود و حالا می توانستم با کمی زحمت از روی تخت بلند شوم و کمی این طرف و آن طرف، رفت و آمد کنم. اولین کاری که انجام دادم، سر زدن به مجروحینِ دیگر و سراغ گرفتن از مجتبی بود. خدا را شکر که چند تا از بچه های گردان را هم در آن جا پیدا کردم؛ هم جویای احوال آن ها شدم و هم خبری از رفقای دیگر گرفتم. عده ی زیادی شهید شده بودند. اما آنچه که بیشتر از همه دلِ بچه ها را سوزانده بود و غمی بزرگ روی دل آن ها نشانده بود، شهادت فرمانده ی لشکر یعنی حاج همت بود. با شنیدن این خبر پاهایم سست شده بودند و نفهمیده بودم که بیهوش شده ام. به هر حال وقتی به هوش آمدم، مانند بقیه ی رفقا آرزو می کردم که ای کاش صدها تن مثل من، شهید می‌شدند اما تارِ مویی از سر آن سردار بزرگ، کم نمی شد. ولی خب به هر حال او مزد زحمات مخلصانه ی خود را گرفته بود و الحق و الانصاف هم که برازنده ترین فرد برای پوشیدن لباس شهادت، او بود. روحش شاد. بچه ها می گفتند تا لحظات آخر، دوش به دوش بچه ها و حتی جلوتر از آن ها در خط مقدم ایستاده بود و می جنگید. لحظات آخر هم همراه شهید زجاجی، معاون لشکر سوار بر موتور شده بود و برای شناسایی به خط مقدم رفته بودند که مورد اصابت گلوله ی توپ قرار گرفته بودند و روی دژ طلائیه به شهادت رسیده بودند. رفتن او هم مانند بودنش، سرشار از اسرار و حرف های گفتنی بود. او به دنیا فهماند که این جا سردار و سرباز در ادای تکلیف هیچ فرقی با هم ندارند. او با حضور مستمر خود در خط مقدمِ جبهه، این درس بزرگ را به تاریخ داد که این جا سردارش، سردار عقبه نشین نیست. بلکه سردارش، سینه چاک تر از سربازش برای رسیدن به محبوب، سر از پا نمی شناسد و حتی گوی سبقت را نیز از او می رباید. با شنیدن خبر شهادت حاج همت، دل نگرانی ام نسبت به مجتبی دوچندان شده بود. از طرفی بچه های زخمیِ گردان هم خبری از او نداشتند. تنها راه حل برای این که از وضعیت او اطمینان خاطر پیدا کنم این بود که سری به قسمت تعاون بزنم و از اسامی شهدا مطلع شوم؛ یا این که منتظر بمانم تا یک مجروح جدیدی از رفقا وارد بیمارستان شود که از اوضاع جدید منطقه و بچه ها خبر داشته باشد؛ که همین اتفاق هم افتاد. عصر همان روز، یکی از بچه‌های گردانِ خودمان را وارد همین بیمارستان صحرایی کردند. بعد از چند ساعتی، بالای سرش حاضر شدم و بعد از احوالپرسی، سراغ مجتبی را گرفتم. ــــ سلام اخوی... خدا بد نده؛ مثل این که این بار هم بالِ حضرت عزرائیل شما را گرفته نه خود او؟! ــــ خدا که بد نمی‌ده اخوی! دست پختِ بعثی‌ها است. مثل این که تو پیشانی ما یه بادمجون بَمِ درست و حسابی کاشته اند که خودمون هم خبر نداریم! هرچی سعی می‌کنیم که از جاده ی بهشت خارج نشیم، نمی شه. مثل این که این بار هم چرخ ماشینمان پنچر شده و باز به جای جاده ی بهشت، افتادیم تو شونه خاکی! به هر حال این هم قسمت ما بوده. ــــ خب اخوی انشاالله که هرچه زودتر خوب می شی و دوباره بر می گردی تو پیستِ مسابقه. خیلی مزاحمت نمی شم، فقط یک سؤال می کنم و رفع زحمت. از مجتبی چه خبر؟ مجتبی صالحی، هم سنگریم رو می گم. با شنیدن این سؤال سرش را به زیر انداخت و اشک در دیدگانش جمع شد. تا آخر خط را خواندم. ــــ می خوای بگی تا آخر جاده ی بهشت رو، تخته گاز رفته؟! ــــ چه عرض کنم اخوی، من که خودم ندیدم، ولی اکثر بچه ها توی خط، اسمش رو جزو شهدا ذکر می کردند و الآن هم فکر کنم جنازه‌ش به واحد تعاون تحویل داده شده باشه و در سردخانه ی معراج شهدا باشه. بغض امانم را بریده بود و احساس می کردم مثل یک گلوله ی بزرگ شده بود که راه نفس کشیدنم را بسته بود. داشتم دوباره از حال می رفتم که آهسته روی تخت آن برادر نشستم و کمی استراحت کردم. حقیقتش اصلاً باور نمی کردم که چنین اتفاقی افتاده باشد. البته از طرفی هم وقتی یاد حالات شب های عملیات او می افتادم، تا حدودی یقین پیدا می کردم که نتیجه ی آن آرامش و نورانیت، نباید هم چیزی جز شهادت می بود. ⏪ادامه دارد.... ................................. 🌳 💠 زندگی زیبا http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼✨🌻✨✼══┅┄
داشته باش؛ تنها به او! 💎 ……………………………………… 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» 💐 @sad_dar_sad_ziba 🍃
🌸 زندگی زیباست 🌸
.: ┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «الهه ی عشق» ⏪ بخش ۴۹: هنوز دو هفته نشده بود که با کمک بچه های امداد، کمی حالم
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «الهه ی عشق» ⏪ بخش ۵۰: به هر حال با هر زحمتی بود با واحد تعاون و معراج شهدا تماس گرفتم و جویای وضعیت او شدم. حالا دیگر آن مقدار امّا و اِمّایی هم که باقی مانده بود به یقین تبدیل شد و به استناد حرف مسئول تعاون، یقین پیدا کردم که او شهید شده و جنازه اش هم به سردخانه ی معراج شهدا منتقل شده است. با شنیدن این خبر، دیگر طاقت ماندن در بیمارستان را نداشتم و خود را به هر دری می زدم که با موافقت پزشکان با یک ماشین تا معراج شهدا بروم و برگردم، که الحمدالله اصرارهای من مؤثر واقع شد و من با یک تویوتای بیمارستان، عازم واحد تعاون و قسمت معراج شهدا شدم. معراج شهدا واقعاً جای مقدس و عجیبی بود که آدم با قدم گذاشتن در آن، احساس می‌کرد بر روی ابرها ایستاده و در بزمِ افلاکیانِ خاکی پوش حضور یافته. شهدای جدید را آماده می‌کردند که وارد سردخانه‌ها کنند و پس از آدرس یابی و مقدمات کار، جنازه ها را به سمت شهرهایشان هدایت کنند. یک راست رفتم سراغ مسئول تعاون، برادر یوسفی و خواستار دیدار جنازه ی مجتبی شدم. ایشان با این که سرش خیلی شلوغ بود و حسابی مشغول رتق و فتق امور بود، اما با دیدن وضعیت من، لطف کرد و من را تا یخچالِ مخصوص جنازه ی مجتبی همراهی کرد. حالا من بودم و جنازه ی مجتبی! نفس در سینه ام حبس شده بود. نمی دانستم که با دیدن جنازه ی او چه حالی خواهم شد!؟ از این که نتوانسته بودم در کنار او بمانم و وصیت او را اجرا کنم، خیلی نگران بودم. فقط خدا خدا می کردم که گلوله، جوری به بدنش اصابت کرده باشد که برادران امداد مجبور نشده باشند بلوز یقه اسکی او را بالا بزنند و خدای نکرده راز او فاش شده باشد. تنها چیزی که امیدوارم می کرد، طمأنینه ی برادر یوسفی بود که با خودم می گفتم اگر اتفاقی افتاده بود و چیزی شده بود، او حتماً دیده بود و حالا چنین آرام در کنار من نمی ایستاد. با صدای آقای یوسفی به خودم آمدم و با حرف های او نگرانی ام بیشتر شد. ــــ برادر حالت خوبه یا نه؟! اگر احساس می‌کنی جنازه را ببینی حالت بد می شه، تو را به خدا این دیدار را موکول کن به زمان دیگری که حالت بهتر بود. ـــــ نه برادر... حالم خوبِ خوبه... هیچ مشکلی نیست. تازه این همه راه اومدم که جنازه رو ببینم. اگه ببینم خیالم کمی راحت می شه و رفعِ زحمت می کنم. ــــ آخه! ــــ آخه چی؟! ــــ آخه جنازه یک کمی با جنازه های دیگه فرق می کنه!. حرفش را قطع کردم و گفتم: «ای بابا اخوی ! جنازه ندیده که نیستم. تازه به قیافه ی جوانمان نگاه نکن؛ ناسلامتی از قدیمی ها هستم و تازه چندین شب هم کنار جنازه هایی با اوضاع خیلی وخیم خوابیده ام و چیزی هم نشده است. حالا شما هم لطف کنید درب یخچال را باز کنید که من فقط جنازه را یک نظر ببینم و رفع زحمت کنم.» ــــ خودت خواستی! خلاصه گفته باشم، اگر یه موقع غش کنی یا حالت بد بشه، ما مسئولیتی نداریم. از حالت صورتم متوجه شد که از این حرف او ناراحت شده ام و به هر حال به سرعت دستش را به سمت دستگیره ی یخچال برد و کشوی آن را بیرون کشید. قلبم داشت از جا کنده می شد. چشمانم را برای چند لحظه بستم و پس از لحظاتی آن را باز کردم. با تعجب دیدم یخچال خالی از جنازه است. لبخندی زدم و به برادر یوسفی گفتم: «اخوی، سرکار گذاشتی! نکنه این هم جزوِ شوخی های کارگران مینوست. (کارگران مینو، اصطلاحی بود که به بچه های تعاون می گفتند! نه این که کارشان شکلات پیچ کردن جنازه ها بود و سر و تهِ کفن را مثل شکلات های مینو، گره می زدند، به همین خاطر به آن ها می‌گفتند کارگران مینو!) خدا وکیلی اگر سرکار هستیم، بگید!» ظاهراً حالا نوبت ایشان بود که از حرف من ناراحت شود و شده بود. همان طور که صورتش را در هم کشیده بود، رو کرد به من و گفت: « کمی صبر داشته باش، مگه شیش ماهه هستی؟! در ضمن در این مکان مقدس هم جای شوخی نیست.» این را گفت و دستش را داخل یخچال کرد و یک کیسه ی فریزر کوچکی را از داخل آن بیرون آورد! کیسه ای که... به محض دیدن کیسه ی فریزر، یاد جمله ی آخرم افتادم که به مجتبی گوشزد کرده بودم که نکنه گرفتار اصطلاح دوم بشوی که ظاهراً این اتفاق افتاده بود. با دیدن آن صحنه، غش کرده بودم و افتاده بودم. ⏪ ادامه دارد.... ................................. 🌳 💠 زندگی زیبا http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼✨🌻✨✼══┅┄