پارسال این موقع، ۱۳ فروردین، پانسیون فانوس بودیم. فاطیما اون روز نیومده بود و من نشستم پشت میزش چون بارون میومد و میخواستم جلوی پنجره باشم. روزهای آخر جمعبندی برای کنکور بود. نازنین توی یه سالن دیگه مشغول و من و زهرا تصمیم گرفتیم شیطونی رو بذاریم کنار و جدی درس بخونیم. چون روزای آخر همش خسته بودیم و اگه حواسمون نبود خودمون رو توی نمازخونه میدیدیم در حال خواب یا حرف زدن با بچههای مردم.
ســادات☁️
اینجا فرداشه، ۱۴ ام، روز آخر پانسیون. فاطیما بود، ولی میدونستم حالش خوب نیست. ازش یه سوال پرسیدم و نمیدونم چی شد که یهو دیدیم ۵ ساعته درس رو ول کردیم و نشستیم روی فرش اتاق و سفره دل رو برای همدیگه باز کردیم. اون گفت من گفتم، اون گریه کرد من گریه کردم. از اینجا همه چیز شروع شد.
حین تکون دادن پرچمها بودیم که اعلام کردن یه جنگنده رو با کله فرستادیم ته خلیج فارس😎
داداشا جدی جدی دارین خوب میزنیناااا
الله اکبر❤️🔥
"اینکه ما خسته نشده بودیم کافی نبود؛
باید به آنها هم میفهماندیم که خسته نشدهایم."