eitaa logo
سفیرفارفان
2.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.4هزار ویدیو
73 فایل
اولین کانال خبری در شرق اصفهان خبری🌹 🌴شعر و ترانه🌴 🍂تک بیت های ناب🍃 🌻جملات ناب قرآنی ♥عارفانه و..... ارتباط با ادمین @safirtavakol
مشاهده در ایتا
دانلود
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را غزل شماره ۸ اول اردیبهشت روز گرامی باد .........🍀 سفیر فارفان 🍀......... ☘ @safirfarfan ☘  
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - موعظه و نصیحت ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟ حیوان را خبر از عالم انسانی نیست داروی تربیت از پیر طریقت بستان کادمی را بتر از علت نادانی نیست روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد نتوان دید در آیینه که نورانی نیست شب مردان خدا روز جهان افروزست روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست حذر از پیروی نفس که در راه خدای مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو به جز راحت نفسانی نیست خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست آخری نیست تمنای سر و سامان را سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو گذرانیده، به جز حیف و پشیمانی نیست سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی به عمل کار برآید به سخندانی نیست تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست گر گدایی کنی از درگه او کن باری که گدایان درش را سر سلطانی نیست یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست .........🍀 سفیر فارفان 🍀......... ☘ @safirfarfan
گفتم اگر نبینمت، مهر فرامُشم شود می‌روی و مقابلی، غایب و در تصوری ‎
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم .........🍀 سفیر فارفان 🍀......... ☘ @safirfarfan
🔻مردم آزار مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر درویشی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم. ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد سیمین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر حکایتهای .........🍀 سفیر فارفان 🍀......... ☘ @safirfarfan
هدایت شده از سفیرفارفان
🔻مرد پارسا یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی، هروقت که خدای را فراموش می‌کنم. هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش براند وان را که بخواند به درِ کس ندواند حکایتهای .........🍀 سفیر فارفان 🍀......... ☘ @safirfarfan
ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت لیلهٔ اسری شب وصال محمد آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع در ظلال محمد عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس بو که قبولش کند بلال محمد همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد شمس و قمر در زمین حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد چشم مرا تا به خواب دید جمالش خواب نمی‌گیرد از خیال محمد سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد   🍁🍂 سفیر فارفان 🍂🍁 🍁 @safirfarfan 🍁
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسد گو دشمنان را دیده بردوز بهاری خرم است ای گل کجایی که بینی بلبلان را ناله و سوز جهان بی ما بسی بوده‌ست و باشد برادر جز نکونامی میندوز نکویی کن که دولت بینی از بخت مبر فرمان بدگوی بدآموز 🌸 سفیر فارفان 🌸 🌸 @safirfarfan 🌸
‌ ‌ آن شب که تو در کنار مایی روزست وان روز که با تو مـی‌رود نوروزست دی رفـت و به انتظار فـردا منشین دریاب که حاصل حیات امروزست 🌸 سفیر فارفان 🌸 🌸 @safirfarfan 🌸 ‌
پس از دشواری آسانیست ناچار ولیکن آدمی را صبر باید🤍🌱
وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ‌ ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من ‌ نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من ‌ پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من ‌ خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من ‌ برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من ‌ چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا کآه تو تیره می‌کند آینه جمال من ✨ سفیر فارفان ✨ ✨ @safirfarfan
حکایات سعدی گلستان، باب اول، در سیرت پادشاهان درویشی مجرد به گوشه‌ ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه ی خرقه‌پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک. پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش به فرّ دولت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده ریش روزکی چند باش تا بخورد خاک، مغز سر خیال اندیش فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش ملک را گفت درویش استوار آمد. گفت: از من تمنا بکن. گفت: آن همی‌ خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده. گفت: دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست ✨ سفیر فارفان ✨ ✨ @safirfarfan