eitaa logo
ساحل رمان
8.3هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
994 ویدیو
19 فایل
رمان‌های [ نرجس شکوریان‌فرد ] را این‌جا بخوانید✨ . . بعضی لحظه‌ها سخت و کسل‌کننده می‌گذرند :( . یک حرفی نیاز دارم تا این لحظات ناآرام را، آرام‌بخش کنم🌱 . نویسنده‌هایی هستند که خاص لحظات من می‌نویسند♡✍🏻 . . ارتباط با ما: @sahele_roman
مشاهده در ایتا
دانلود
ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل دوم / قسمت سیزدهم - جا موند یا جا گذاشتی؟ بلد بود چه‌طور دل ببر
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل دوم / قسمت چهاردهم میان همه، همه‌ای که تنها برای مهدی سر و دست می‌شکستند و گاهی آرام و گاهی هیچ حرکتی نداشتند چند نفر برایش سرمایه بودند که می‌توانستند هم آیندۀ خودشان را بسازند و هم هزاران نفر را دستگیری کنند؛ جواد اراده داشت و عطش، علیرضا قدرت‌طلب بود و متواضع، آرشام دوست‌دار ثروت بود و اهل کار، مصطفی تیز بود و دستش بلند برای یاری، وحید مهربان بود و حسود نبود، همه هم اهل درس بود و مغرور نبود... و البته جسارت‌های خاص این سن را داشتند و ادب را هم می‌پذیرفتند. با شرایط زندگی هر کدام هم بحران‌هایی را رد کرده بودند و حالا میان هیجانات کشف خودشان وسط دریای عمیق زندگی دست و پا می‌زدند؛ لذت می‌بردند، نفس کم می‌آوردند، شیرجه می‌زدند، بازیگوشی می‌کردند و حالا این روزها جواد افتاد بود میان گردابی که داشت می‌بلعیدش، بحران‌های سختی را از سر گذرانده بود و توانسته بود بماند، عجیب هم تنها بود و مصطفی آمده بود به طلب راه‌حل: - جواد همیشگی که نیست هیچ، شده مثل یه نهال که اگر کنارش قیّم نذاری با یه باد دیگه حتما شکسته! مهدوی بنا نداشت که در همۀ امورات زندگی بچه‌ها دخالت کند، داشت یادشان می‌داد که فکر کنند، بررسی کنند و مسیر پیدا کنند و البته که مشورت هم خوب بود و هست اما وابستگی نه! . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- 🍁 - میوه‌های رسیده، کرم‌خورده‌اند... @SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•🚃• می‌دونی از همه چی بریدن یعنی چی؟:) | |
ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل دوم / قسمت چهاردهم میان همه، همه‌ای که تنها برای مهدی سر و دست م
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل سوم / قسمت پانزدهم اگر آن روز تنها نمی‌ماند، اگر مادرش گوشی همراهش را جا نمی‌گذاشت، اگر تلفن زنگ نمی‌خورد! کاش تنها نمی‌ماند، کاش... میان همۀ تاریکی‌های اتاقش که کمد و دکور و لوستر خاموشش و وسایل‌ها داشت خفه‌اش می‌کرد، مثل جنازه‌ای افتاده بود روی تختش و خیرۀ سقفی بود که در تاریکی کوتاه‌تر به نظر می‌رسید و این به قلبش فشار می‌آورد و نفسش را تنگ می‌کرد. دنبال هوا می‌گشت تا بتواند نفس بکشد، نه مثل همیشه، حالا تشنۀ نفسی بود که بدون درد اکسیژن را وارد ریه‌هایش کند و حالش را خوب کند. یاد مهدوی افتاد، دلش، دل خوب می‌خواست. دستانش آرام آرام زمین را گشت تا موبایل را پیدا کرد. دکمه را فشار داد و صفحه که روشن شد، اسمش را تایپ کرد: - مهدوی! هنوز باز نشده، پشیمان صفحه را خاموش کرد و ترجیح داد سکوت اتاقش را حفظ کند، سکوت دیوانه ‌کننده بود و تمام اتفاقات و اوهام و خیالات و حرف‌ها بودند و سکوت نبود، سکون نبود، آرامش نبود. سرش را از روی متکا بلند کرد و چرخید تا با مهدوی تماس بگیرد که صفحۀ موبایل روشن شد. اسم مصطفی روی صفحه بود، پیام داده بود: - جواد! با خواندن اسمش انگار حس مصطفی هم جاری شد و همین تب و تاب، دلی که آمادۀ ویران شدن بود را لرزاند، نه تنها دلش که انگار سرمایی در سلول‌هایش پنهان شده بود که بیرون آمد و لرز خفیفی بر تمام بدنش نشاند، لب گزید تا اشکش نچکد، دردمند انگشتانش روی صفحه نوشت: . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- 🥀 - بویِ جدایی می‌دهد این خاک‌... @SAHELEROMAN | ساحل رمان
ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل سوم / قسمت پانزدهم اگر آن روز تنها نمی‌ماند، اگر مادرش گوشی ه
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل سوم / قسمت شانزدهم - مصطفی! و لحظه‌ای بعد خواند: - خوب که جوابمو دادی، نگرانت نیستم، اما انگار که جانم گره خورده به حال و احوالت. فقط بنویس که چه‌طور می‌گذره!!! اشک گوشۀ چشم جواد نبود، در تمام پهنۀ چشمش بود که مثل پهنۀ ساحل وسیع بود و تا به حال مقاومت کرده بود موج برندارد و سهمگین نشود، با گوشۀ آستین چشمانش را پاک کرد و نوشت: - آدم پیام دادن نیستم، حداقل الان. چشمان مصطفی با دیدن این پیام جواد کشیده شد تا روی ساعت دیواری اتاقش؛ ده و پنجاه دقیقه! تامل نکرد و رفت سراغ محمدحسین: - داداش؟ محمدحسین کتاب به دست وسط رختخوابش نشسته بود و منتظر تا چراغ‌های خانه خاموش شود، با صدای مصطفی نگاهش را از روی کتابی که دستش بود برداشت و به قد و بالایش داد و گفت: - این داداش گفتنت بی‌طمع نیست، کجا باید ببرمت؟ مصطفی مردۀ این فهم و محبت محمدحسین بود. دو روز بود که از دانشگاه آمده بود، این مواقع دست به سینۀ اوامر اهل خانه بود، همان‌طور که می‌رفت تا لباسش را بپوشد گفت: - قربونت، یک دقیقه دیگه کنار ماشینم! کتاب را بست و ناامیدانه نگاهی به متکا انداخت و غر زد: - چاره‌ای نمی‌ذاری! . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا